حکایت زندگی همه شمع ها
دکتر مهدی یاراحمدی خراسانی


⛱ من دیگر تکلیفی ندارم، باری روی دوشم احساس نمی‌کنم، هر کاری از دستم برمی‌آمد، انجام دادم، هر چه در چنته داشتم، رو کردم. تمام آنچه "من" بود را، با شور و اشتیاق، با تمام جان، نثار عاطفه و محبّت کردم، تا دِینی بر گردن مهربانی نماند.

⛱ مِهر دادم، امید بخشیدم، لبخند نشاندم، دل سپردم، و همچون رودی، از خودم و همه‌ی خواسته‌هایم گذشتم؛ خالصانه، عاشقانه، صادقانه، مهربانانه، بی‌مزد و منّت، بی‌قید و شرط، بی‌مصلحت و منفعت، بی‌کم‌وکاست. نه به رسم حساب، که به حق کتاب، نه برای ستاندن، که برای ماندن.

⛱ دلِ شیدا، عمیق است و رقیق؛ شریف است و لطیف. زود می‌سوزد و زود می‌بازد، می‌بخشد و پس نمی‌گیرد. من نیز چنین بودم؛ تا آخرین قطره‌ام را بخشیدم، تا آنجا که تمامِ وجود من "او" شد. به رسم شیدایی همه‌ی خودم را ریختم در پیاله‌ی دوست داشتن یار؛ تا بی‌امّا و اگر، بی‌چون و چرا به یکباره شراب ناب محبّت را سر کشد و مدهوش وصال گردد. امّا امان از غفلت و مستی.

⛱ حالا، بعد از سال‌ها با دست خالی دیگر چیزی در وجودم نمانده که مهری ببخشم و نازی بخرم. اگر خاموشم، نه از سرِ سردی یا بی‌تفاوتی‌ است؛ این سوختنِ بی‌صدا، حکایت زندگی غریب همه‌ی شمع‌ها و عاقبت عجیب همه‌ی عاشق‌هاست. اگر می‌روم، نه برای بریدن، که برای ماندن اندک روشنایی در سرزمین شیدایی است و نماندن در جایی که بودن دیگر در آن معنایی ندارد.















































































































































































لطفاً نظرات و پیشنهادات خود را

با مدیریت سایت از طریق پست الکترونیکی؛

Email: mahdiyarahmadi@gmail.com

در میان گذارید.

+ نوشته شده در  ۱۴۰۴/۰۳/۰۶ساعت 6:0  توسط مهدي ياراحمدي خراساني  |