|
دنیا او را از دست داد
⛱ به سختی سخن میگفت. سرمها، آمپولها و پلاکت هایی که به بدنش تزریق کرده بودند عصاره وجودش را گرفته بود. خودش بهتر از همه میدانست روزها و شاید ساعت های پایانی عمرش را سپری میکند. اما باکش نبود. با همه وجود دلش میخواست فرصتهای آخر را هم زندگی کند. به یکی از فرزندانش که بغض کرده بود و بیتابی میکرد با لبخند آرامش بخشی گفت: عزیزم! آرام باش. نگران نباش. «بزن بر طبل بی عاری که آن هم عالمی دارد ...» ⛱ بابا سرطان سختی داشت. دکترها جوابش کرده بودند. از این بیمارستان به آن بیمارستان، از این دکتر به آن دکتر... جواب همه یک چیز بود و بس: «هیچ امیدی نیست». در بین همه ی ما او خودش تنها کسی بود که آرامش داشت و بیقراری نمیکرد. از شدت درد و رنج دستانش را بههم میفشرد، لب میگزید، ناخودآگاه اشکی از گوشه چشمانش جاری میشد اما دریغ از یک ناله، یک آخ، یک شکایت. ⛱ بابا جانم مگر تو کوهی که اینگونه استواری و در اوج بیماری به ما درس شکوه و وقار میدهی؟ به راستی چرا اینگونه با نالههای بیصدایت قلب ما را آتش میزنی؟ تو را به خدا گاهی دادی بزن، فریادی سر بده، فغانی و نالهای کن یا چیزی بگو که ما را در درد و رنجت شریک کند و از آلام وجودت بکاهد. اما دریغ و صد افسوس. از کودکی به یاد دارم که همیشه بابا غمش را تنهایی میخورد و با کسی شریک نمیشد. ⛱ گاهی از شدت درد تب میکرد، سرخ میشد، در کورهی وجودش میسوخت و جرعهای آب طلب میکرد. وقتی آب برایش میآوردند قبل از اینکه بنوشد اول به کسانیکه اطرافش بودند تعارف میکرد! آخر مرد حسابی تو چرا اینقدر خوب و مبادی آدابی؟ حتی در این حال هم، مودبی، درس اخلاق میدهی و بر اصول ادبی خود وفاداری. ⛱ ما با هم عالمی داشتیم. هر وقت دلگیر بودم زنگ میزدم تا فقط با شنیدن صدایش آرامش بگیرم. حرف میزدیم، شعر میخواندیم، شوخی میکردیم. شب آخر خواست مرا تنها ببیند، با سر بر بالینش حاضر شدم. الهی دورتان بگردم. قربانتان شوم. بگویید، بفرمایید با گوش جان میشنوم. برایم حرف محبت گفت و اسراری که در دلم سر به مهر میماند، بعد هم خندید مثل همیشه گرم و مهربان. ⛱ فرزندان عزیزم! نور چشمانم! مهلت من برای زندگی چند روزی هست که تمام شده است. این چند روز آخر هم که ماندم، تاب آوردم، خواستم و تلاش کردم زنده بمانم فقط و فقط برای اینکه شما هم مرگ مرا بپذیرید و تسیلم خواست خدا باشید. اگر اجازه بدهید میخواهم بروم، مرا میخوانند، جسم من دیگر طاقت دنیا را ندارد. ⛱ با هم مهربان باشید صد در صد، راضی به رضای خدا باشید صد در صد و جز حمد و سپاس او را نگویید صد در صد. به من اطمینان قلب می دهید بابا جان؟ همه با چشمانی اشکبار و دلی پر خون گفتیم صد در صد باباجان. بابا خندید، دستان ناتوانش را تکان داد و رفت. او از دنیا نرفت، دنیا گوهری بی نظیر مثل او را از دست داد. حالا ما ماندهایم با آوار تنهایی، کوه غم و درد بیپایان اما همه راضی به رضای خداییم صد در صد.
لطفاً نظرات و پیشنهادات خود را با مدیریت سایت از طریق پست الکترونیکی؛ Email: mahdiyarahmadi@gmail.com در میان گذارید.
+ نوشته شده در ۱۴۰۳/۰۹/۰۵ساعت 6:31  توسط مهدي ياراحمدي خراساني
|
|