|
دیگر وقتی سکوت کرد ⛱ بارها و بارها گفت، خواهش کرد، التماس کرد، فریاد زد، غرولند کرد، دعوا به راه انداخت و برای داشتن و رسیدن به چیزی که می خواست، مشتاقش بود و بدان نیاز داشت زمین و زمان را به هم ریخت. اما تو با این که حالش را دیدی، دردش را فهمیدی، می دانستی حق با او بود و می توانستی خواسته اش را برآورده کنی، مرهم زخم هایش باشی و دردش را درمان کنی چشمانت را بستی، باد به غبغب انداختی، ژست آدم منطقی، مرشد کامل و عاقلِ سالم به خود گرفتی و در دل به چشمان سرخش، بغض گلویش و چهره برافروخته اش پوزخند زدی و نخواستی برای جسم خسته اش روح و روان باشی و راحت جان. ⛱ دیگر وقتی سکوت کرد، کاری به کارَت نداشت، چیزی نگفت، در تاریکی دراز کشید، به دور دستها خیره شد، به فکر فرو رفت، تماسی نگرفت و به پیام هایت نامنظم پاسخ داد بدان خیلی خوب حالش را گرفته ای، به شدت دلش را شکسته ای، امیدش را ناامید کرده ای و زنده زنده او را در برهوت نامهربانی هایت و در گورستان تنهایی اش به خاک سپرده ای. پس دست از سرش بردار، بدان کار از کار گذشته، حس و حالش از میان رفته و بود و نبود هیچ کس و هیچ چیز دیگر برایش اهمیتی ندارد. ⛱ آدم های پرشور، عاشق و احساسی انتقام نمی گیرند، تلافی نمی کنند، جواب بدی را با بدی نمی دهند، اهل قهر و آشتی هم نیستند، به قدر کافی صبر می کنند، دست و پا می زنند، فرصت می دهند اما به یکباره همچون شمعی خاموش می شوند، فرو می ریزند و از همه چیز و همه کس حتی خودشان گذر می کنند. پس حالا که همچون پروانه ای دور سرش نگشتی حق این است که بر بالینش بنشینی، اشک هایی که به پهنای شمع وجودش ریخته خوب بنگری و هرگز فراموش نکنی تا دل نسوزد اشک جاری نمی شود. اینک تو بمان و همه ی مهر و نازی که دریغ کردی و بدان تاوان این گناه بی پناهی عاطفی است.
لطفاً نظرات و پیشنهادات خود را با مدیریت سایت از طریق پست الکترونیکی؛ Email: mahdiyarahmadi@gmail.com در میان گذارید.
+ نوشته شده در ۱۴۰۲/۱۱/۲۱ساعت 12:15  توسط مهدي ياراحمدي خراساني
|
|