|
ترسیدم چشمت بزند ⛱ با هم قدم می زدیم. برایم از هر دری سخن می گفت؛ از صبح چه کار کردم، با کی بودم، کجا رفتم، چه شنیدم و چه گفتم. ناگهان گفت: با دوستم بودم فلانی که می شناسی. گفتم خب؟ حالش چطور بود؟ گفت: هیچی. بیچاره از زندگی اش تعریف می کرد، از مشکلات فراوانی که با آن دست به گریبان است، دلم برایش سوخت، انگار خیلی اذیتش می کند. طفلکی روزگار سختی دارد. بعد ادامه داد از تو هم پرسید. گفتم: خب تو چی گفتی؟ نگاهم کرد و گفت: الکی بهش گفتم همه شون مثل هم هستند شرایط منم فرقی با تو ندارد. راستش نخواستم از تو بگویم بفهمد چقدر خوشبختم! ترسیدم چشمت بزند. ⛱ بی اختیار ایستادم. در چشمانش نگاه کردم. بلند بلند خندیدم و گفتم: من رو گرفتی؟ حالا وسط کل کل با دوستت چرا من رو دست انداختی؟ گفت نه به خدا جدی گفتم. من با تو خیلی خوشبختم چون تو خیلی خوبی خیلی خوب! خیلی خوبی که نانجیبی و بی حرمتی را در مقابل توهین و فحاشی آدم ها یاد نگرفتی و می شود روی انسانیتت حساب کرد، خوب می کنی که بد نیستی، خوب مى كنى که توهین نمى كنى، خوب مى كنى که بی ملاحظه نیستی، خوب مى كنى که با آدم ها مثل خودشان رفتار نمى كنى، تو خیلی آدم حسابی هستی خیلی. دلت برای دیگران می تپد، عاشقی، مهربانی، دلسوزی، تخت گاز نمی روی و اطرافیانت را نادیده نمی گیری. ⛱ خدا را شکر که با وجدان آسوده می خوابی، سعی مى كنى حق کسی را تضییع نکنی و... از این جا به بعد دیگر صدایش را نمی شنیدم. کلاً حواسم رفت جایی دیگر. از حرف هایش خوشحال نشدم. راستش پیش خودم و در محضر خدا احساس شرمندگی کردم. انگار بار مسئولیت زیادی را به یکباره روی دوشم گذاشتند. خدایا تو که مى دانى من این قدر خوب نیستم، تو که می دانی گنهکار و ضعیفم، پس اگر لطف و مرحمت تو نباشد، اگر پرده پوشی و عزت آفرینی تو نباشد این گونه نزد عزیزانم گرامی و محترم نخواهم بود. مهر ثابت و عشق پایدار من! خدای مهربانم! پس خاضعانه از تو می خواهم مرا کماکان در آغوش گرم و مهربان خود نگه دار.
لطفاً نظرات و پیشنهادات خود را با مدیریت سایت از طریق پست الکترونیکی؛ Email: mahdiyarahmadi@gmail.com در میان گذارید.
+ نوشته شده در ۱۴۰۲/۰۳/۲۰ساعت 13:52  توسط مهدي ياراحمدي خراساني
|
|