|
سایه ات از سرم کم نشود
داشتم از در بیرون می رفتم با صدای بلند گفتم: خدانگهدار. بلافاصله دنبالم آمد و گفت: «خداحافظ. در پناه خدا باشی. سایه ات از سرم کم نشود.» در را بست و رفت و من داخل آسانسور شدم. همین طور که آسانسور پایین می آمد و در افکارم غرق بودم، نمی دانم چرا به یکباره این جمله روی دوشم سنگینی کرد. بدون اغراق با خودم گفتم: من یک درخت بی بار و بر هستم سایه ای ندارم که بالای سر کسی باشد. اوست که مرا آرام می کند، باعث دلگرمی و دلخوشی است، در همه حال از من پشتیبانی می کند، از تشویق من خسته نمی شود، بی محابا محبت می کند و خلاصه هر چه دارم و ندارم از صدقه سر اوست حالا به من این گونه می گوید. فوری گوشی را برداشتم شماره اش را گرفتم. هنوز بله اش کامل نشده بود گفتم: «خدا نگهدار تو باشد، خدا تو را برای من ببخشد، سایه تو از سر من کم نشود، تو درخت تنومندی، تو خوبی، تو عشقی و ... » او که از فکر و حال من بیخبر بود زد زیر خنده و با شوخی و بدجنسی گفت: «چی شده؟ زده به سرت؟ بخدا تو دیوانه ای!» گفتم آره خوب فهمیدی. «دیوانه چو دیوانه ببیند خوشش آید»
لطفاً نظرات و پیشنهادات خود را با مدیریت سایت از طریق پست الکترونیکی؛ Email: mahdiyarahmadi@gmail.com در میان گذارید.
+ نوشته شده در ۱۳۹۸/۰۵/۱۹ساعت 8:7  توسط مهدي ياراحمدي خراساني
|
|