جاذبه و دافعه حضرت علی عليه اسلام
نوشته: مرتضى مطهرى


 

خلاصه كتاب: قانون جذب و دفع: قانون (جذب و دفع)  يك قانون عمومى است كه بر سرتاسر نظام آفرينش حكومت مى كند. از نظر جوامع علمى امروز بشر مسلم است كه هيچ ذره اى از ذرات جهان هستى از دائره حكومت جاذبه عمومى خارج نبوده و همه محكوم آنند. از بزرگترين اجسام و اجرام عالم تا كوچكترين ذرات آن داراى اين نيروى مرموز به نام نيروى جاذبه هستند و هم به نحوى تحت تأثير آن مى باشند.
بشر دورانهاى باستان به جاذبه عمومى جهان پى نبرده بود و ليكن به وجود جاذبه در برخى اجسام پى برده بود و بعضى از اشياء را سمبل آن مى دانست، چون مغناطيس و كهربا. تازه، ارتباط جاذبى آنها را نسبت به همه چيز نمى دانست بلكه به يك ارتباط خاصى رسيده بود، ارتباط مغناطيس و آهن.
از اينها كه بگذريم نيروى جاذبه را در مورد ساير جمادات نمى گفتند و فقط درباره زمين كه چرا در وسط افلاك وقوف كرده است سخنى داشتند
معتقد بودند كه زمين در وسط آسمان معلق است و جاذبه از هر طرف آنرا مى كشد و چون اين كشش از همه جوانب است قهرا در وسط ايستاده و به هيچ طرف متمايل نمى گردد. بعضى معتقد بودند كه آسمان، زمين را جذب نمى كند بلكه آن را دفع مى كند، و چون نيروى وارد بر زمين از همه جوانب متساوى است در نتيجه زمين در نقطه خاصى قرار گرفته و تغيير مكان نمى دهد.

جاذبه و دافعه در جهان انسان
در اينجا غرض از جذب و دفع، جذب و دفعهاى جنسى نيست اگر چه آن نيز خود نوع خاصى از جذب و دفع است اما با بحث ما ارتباط ندارد و خود موضوعى مستقل است. بلكه مراد آن جذب و دفعهائى است كه در ميان افراد انسان در صحنه حيات اجتماعى وجود دارد. در جامعه انسانى نيز برخى همكاريها است كه بر اساس اشتراك منافع است. البته اينها نيز از بحث ما خارج است
قسمت عمده اى از دوستيها و رفاقتها، و يا دشمنيها و كينه توزيها، همه مظاهرى از جذب و دفع انسانى است. اين جذب و دفعها براساس سنخيت و مشابهت و يا ضديت و منافرت پى ريزى شده است  و در حقيقت علت اساسى جذب و دفع را بايد در سنخيت و تضاد جستجو كرد، همچنانكه از نظر بحثهاى فلسفى مسلم است كه: السنخية علة الانضمام گاهى دو نفر انسان يكديگر را جذب مى كنند و دلشان مى خواهد با يكديگر دوست و رفيق باشند. اين رمزى دارد و رمزش جز سنخيت نيست. اين دو نفر تا در بينشان مشابهتى نباشد همديگر را جذب نمى كنند و متمايل به دوستى با يكديگر نخواهند شد و به طور كلى نزديكى هر دو موجود دليل بر يك نحو مشابهت و سنخيتى است در بين آنها
انسان موجودى نيازمند است و ذاتا محتاج آفريده شده، با فعاليت هاى پى گير خويش مى كوشد تا خلاءهاى خود را پر كند و حوائجش را برآورد و اين نيز امكان پذير نيست بجز اينكه به دسته اى بپيوندد و از جمعيتى رشته پيوند را بگسلد تا بدينوسيله از دسته اى بهره گيرد و از زيان دسته ديگر خود را برهاند و ما هيچ گرايش و يا انزجارى را در وى نمى بينيم مگر اينكه از شعور استخدامى او نضج گرفته است. و روى اين حساب، مصالح حياتى و ساختمان فطرى، انسان را جاذب و دافع پرورده است تا با آنچه در آن خيرى احساس مى كند بجوشد و آنچه را با اهداف خويش منافر مى بيند از خود دور كند و در مقابل آنچه غير از اينهاست كه نه منشأ بهره اى هستند و نه زيانبارند بى احساس باشد، و در حقيقت جذب و دفع دوركن اساسى زندگى بشرند و به همان مقدارى كه از آنها كاسته شود در نظام زندگيش خلل جايگزين مى گردد و بالاخره آنكه قدرت پر كردن خلاءها را دارد ديگران را به خود جذب مى كند و آنكه نه تنها خلاءى را پر نمى كند بلكه بر خلاءها مى افزايد انسانها را از خود طرد مى كند و بى تفاوتها هم همچوسنگى در كنارى.

اختلاف انسانها در جذب و دفع
افراد از لحاظ جاذبه و دافعه نسبت به افراد ديگر انسان، يكسان نيستند بلكه به طبقات مختلفى تقسيم مى شوند:
افرادى كه نه جاذبه دارند و نه دافعه، نه كسى آنها را دوست و نه كسى دشمن دارد، نه عشق و علاقه و ارادت را بر مى انگيزند و نه عداوت و حسادت و كينه و نفرت كسى را، بى تفاوت در بين مردم راه مى روند مثل اين است كه يك سنگ در ميان مردم راه برود
مردمى كه جاذبه دارند اما دافعه ندارند، با همه مى جوشند و گرم مى گيرند و همه مردم از همه طبقات را مريد خود مى كنند، در زندگى همه كس آنها را دوست دارد و كسى منكر آنان نيست
غالبا خيال مى كنند كه حسن خلق و لطف معاشرت و به اصطلاح امروز(اجتماعى بودن) همين است كه انسان همه را با خود دوست كند. اما اين براى انسان هدفدار و مسلكى كه فكر و ايده اى را در اجتماع تعقيب مى كند و درباره منفعت خودش نمى انديشد ميسر نيست. چنين انسانى خواه ناخواه يك رو و قاطع و صريح است مگر آنكه منافق و دورو باشد. زيرا همه مردم يك جور فكر نمى كنند و يك جور احساس ندارند و پسندهاى همه يكنواخت نيست. در بين مردم دادگر هست، ستمگر هم هست، خوب هست، بد هم هست. اجتماع منصف دارد، متعدى دارد، عادل دارد، فاسق دارد، و آنها همه نمى توانند يك نفر آدم را كه هدفى را به طور جدى تعقيب مى كند و خواه ناخواه با منافع بعضى از آنها تصادم پيدا مى كند دوست داشته باشند. تنها كسى موفق مى شود دوستى طبقات مختلف و صاحبان ايده هاى مختلف را جلب كند كه متظاهر و دروغگو باشد و با هر كسى مطابق ميلش بگويد و بنماياند. اما اگر انسان يك رو باشد و مسلكى، قهرا يك عده اى با او دوست مى شوند و يك عده اى نيز دشمن. عده اى كه با او در يك را هند به سوى او كشيده مى شوند و گروهى كه در راهى مخالف آن راه مى روند او را طرد مى كنند و با او مى ستيزند. بعضى از مسيحيان كه خود را و كيش خود را مبشر محبت معرفى مى كنند، ادعاى آنها اينست كه انسان كامل فقط محبت دارد و بس، پس فقط جاذبه دارد و بس، و شايد برخى هندوها نيز اين چنين ادعائى را داشته باشند
در فلسفه هندى و مسيحى از جمله مطالبى كه بسيار به چشم مى خورد محبت است. آنها مى گويند بايد به همه چيز علاقه ورزيد و ابراز محبت كرد و وقتى كه ما همه را دوست داشتيم چه مانعى دارد كه همه نيز ما را دوست بدارند، بدها هم ما را دوست بدارند چون از ما محبت ديده اند
اما اين آقايان بايد بدانند تنها اهل محبت بودن كافى نيست، اهل مسلك هم بايد بود و به قول گاندى در (اينست مذهب من) محبت بايد با حقيقت توأم باشد و اگر با حقيقت توأم بود بايد مسلكى بود و مسلكى بودن خواه ناخواه دشمن ساز است و در حقيقت دافعه اى است كه عده اى را به مبارزه بر مى انگيزد و عده اى را طرد مى كند
اسلام نيز قانون محبت است. قرآن، پيغمبر اكرم را رحمة للعالمين معرفى مى كند
و ما ارسلناك الا رحمة للعالمين
نفرستاديم تو را مگر كه مهر و رحمتى باشى براى جهانيان. يعنى نسبت به خطرناكترين دشمنانت نيز رحمت باشى و به آنان محبت كنى
اما محبتى كه قرآن دستور مى دهد آن نيست كه با هر كسى مطابق ميل و خوشايند او عمل كنيم، با او طورى رفتار كنيم كه او خوشش بيايد و لزوما به سوى ما كشيده شود. محبت اين نيست كه هر كسى را در تمايلاتش آزاد بگذاريم و يا تمايلات او را امضاء كنيم. اين محبت نيست بلكه نفاق و دوروئى است
محبت آنست كه با حقيقت توأم باشد. محبت خير رساندن است و احيانا خير رساندنها به شكلى است كه علاقه و محبت طرف را جلب نمى كند. چه بسا افرادى كه انسان از اين رهگذر به آنها علاقه مى ورزد و آنها چون اين محبتها را با تمايلات خويش مخالف مى بينند بجاى قدردانى دشمنى مى كنند. به علاوه و محبت منطقى و عاقلانه آنست كه خير و مصلحت جامعه بشريت در آن باشد نه خير يك فرد و يا يك دسته بالخصوص. بسا خير رساندنها و محبت كردنها به افراد كه عين شر رساندن و دشمنى كردن با اجتماع است
در تاريخ مصلحين بزرگ، بسيار مى بينيم كه براى اصلاح شؤون اجتماعى مردم مى كوشيدند و رنجها را به خود هموار مى ساختند اما در عوض جز كينه و آزار از مردم جوابى نمى ديدند. پس اينچنين نيست كه در همه جا محبت، جاذبه باشد بلكه گاهى محبت به صورت دافعه اى بزرگ جلوه مى كند كه جمعيت هائى را عليه انسان متشكل مى سازد
عبدالرحمن بن ملجم مرادى از سختترين دشمنان على بود. على خوب مى دانست كه اين مرد براى او دشمنى بسيار خطرناك است. ديگران هم گاهى مى گفتند كه آدم خطرناكى است، كلكش را بكن. اما على مى گفت قصاص قبل از جنايت بكنم؟! اگر او قاتل من است من قاتل خودم را نمى توانم بكشم
او قاتل من است نه من قاتل او، و درباره او بود كه على گفت
اريد حياته و يريد قتلى
من مى خواهم او زنده بماند و سعادت او را دوست دارم اما او مى خواهد مرا بكشد. من به او محبت و علاقه دارم اما او با من دشمن است و كينه مى ورزد
و ثالثا محبت تنها داروى علاج بشريت نيست. در مذاقها و مزاجهائى خشونت نيز ضرورت دارد و مبارزه و دفع و طرد لازم است. اسلام هم دين جذب و محبت است و هم دين دفع و نقمت
انسانى بهره مند بودند گروهى و لو عده قليلى طرفدار و علاقه مند داشتند، زيرا در ميان مردم همواره آدم خوب وجود دارد هر چند عددشان كم باشد. اگر همه مردم باطل و ستم پيشه بودند اين دشمنيها دليل حقيقت و عدالت بود اما هيچوقت همه مردم بد نيستند همچنانكه در هيچ زمانى همه مردم خوب نيستند. قهرا كسى كه همه دشمن او هستند خرابى از ناحيه خود اوست و الا چگونه ممكن است در روح انسان خوبيها وجود داشته باشد و هيچ دوستى نداشته باشد. اينگونه اشخاص در وجودشان جهات مثبت وجود ندارد حتى در جهات شقاوت. وجود اينها سر تا سر تلخ است و براى همه هم تلخ است. چيزى كه لااقل براى بعضيها شيرين باشد[در اينها] وجود ندارد
مردمى كه هم جاذبه دارند و هم دافعه. انسانهاى با مسلك كه در راه عقيده و مسلك خود فعاليت مى كنند، گروههائى را به سوى خود مى كشند، در دلهائى به عنوان محبوب و مراد جاى مى گيرند و گروههائى را هم از خود دفع مى كنند و مى رانند، هم دوست سازند و هم دشمن ساز، هم موافق پرور و هم مخالف پرور اينها نيز چند گونه اند، زيرا گاهى جاذبه و دافعه هر دو قوى است و گاهى هر دو ضعيف و گاهى با تفاوت. افراد با شخصيت آنهائى هستند كه جاذبه و دافعه شان هر دو قوى باشد، و اين بستگى دارد به اينكه پايگاههاى مثبت و پايگاههاى منفى در روح آنها چه اندازه نيرومند باشد. البته قوت نيز مراتب دارد، تا مى رسد به جائى كه دوستان مجذوب، جان را فدا مى كنند و در راه او از خود مى گذرند و دشمنان هم آنقدر سرسخت مى شوند كه جان خود را در اين راه از كف مى دهند و تا آنجا قوت مى گيرند كه حتى بعد از مرگ قرنها جذب و دفعشان در روحها كارگر واقع مى شود و سطح وسيعى را اشغال مى كند. و اين جذب و دفعهاى سه بعدى از مختصات اولياء است همچنانكه دعوتهاى سه بعدى مخصوص سلسله پيامبران است
از طرفى بايد ديد چه عناصرى را جذب و چه عناصرى را دفع مى كنند. مثلا گاهى عنصر دانا را جذب و عنصر نادان را دفع [مى كنند] و گاهى بر عكس است. گاهى عناصر شريف و نجيب را جذب و عناصر پليد و خبيث را دفع [مى كنند] و گاهى برعكس است. لهذا دوستان و دشمنان، مجذوبين و مطرودين هر كسى دليل قاطعى بر ماهيت اوست
صرف جاذبه و دافعه داشتن و حتى قوى بودن جاذبه و دافعه براى اينكه شخصيت شخص قابل ستايش باشد كافى نيست بلكه دليل اصل شخصيت است، و شخصيت هيچكس دليل خوبى او نيست. تمام رهبران و ليدرهاى جهان حتى جنايتكاران حرفه اى از قبيل چنگيز و حجاج و معاويه، افرادى بوده اند كه هم جاذبه داشته اند و هم دافعه. تا در روح كسى نقاط مثبت نباشد هيچگاه نمى تواند هزاران نفر سپاهى را مطيع خويش سازد و مقهور اراده خود گرداند. تا كسى قدرت رهبرى نداشته باشد نمى تواند مردمى را اينچنين به دور خويش گرد آورد
نادرشاه يكى از اين افراد است. چقدر سرها بريده و چقدر چشمها را از حدقه ها بيرون آورده است اما شخصيتش فوق العاده نيرومند است. از ايران شكست خورده و غارت زده اواخر عهد صفوى، لشكرى گران به وجود آورد و همچون مغناطيس كه براده ها ى آهن را جذب مى كند، مردان جنگى را به گرد خويش جمع كرد كه نه تنها ايران را از بيگانگان نجات بخشيد بلكه تا اقصى نقاط هندوستان براند و سرزمينهاى جديدى را در سلطه حكومت ايرانى درآورد
بنابر اين هر شخصيتى هم سنخ خود را جذب مى كند و غير هم سنخ را از خود دور مى سا زد. شخصيت عدالت و شرف عناصر خير خواه و عدالتجو را به سوى خويش جذب مى كند و هواپرستها و پول پرستها و منافقها را از خويش طرد مى كند. شخصيت جنايت، جانيان را به دور خويش جمع مى كند و نيكان را از خود دفع مى كند. و همچنانكه اشاره كرديم تفاوت ديگر در مقدار نيروى جذب است. همچنانكه درباره جاذبه نيوتن مى گويند به تناسب جرم جسم و كمتر بودن فاصله، ميزان كشش و جذب بيشتر مى شود، در انسانها قدرت جاذبه و فشار وارد از ناحيه شخص صاحب جاذبه متفاوت است
ممكن است بگوئيم نقمتها نيز مظاهرى از عواطف و محبتها است. در دعا مى خوانيم  يا من سبقت رحمته غضبه اى كسى كه رحمت و مهرت بر خشمت پيشى گرفت و چون خواستى رحمت كنى غضب كردى و خشم گرفتى و الا اگر آن رحمت و مهر نبود غضب نيز نمى بود
مانند پدرى كه بر فرزندش خشم مى گيرد چون او را دوست دارد و به آينده او علاقمند است. اگر خلافى را انجام دهد ناراحت مى شود و گاهى كتكش مى زند و حال اينكه چه بسا رفتارى ناهنجارتر را از فرزندان و بچه هاى ديگران ببيند ولى هيچگونه احساسى را در مقابل ندارد. در مورد فرزندش خشمگين شد زيرا كه علاقه داشت ولى در مورد ديگران به خشم نيامد چون علاقه نبود
و از طرفى علاقه ها گاهى كاذب است يعنى احساسى است كه عقل بر آن حكومت ندارد كما اينكه در قرآن مى فرمايد: و لا تأخذكم بهما رأفه فى دين الله
در اجراى قانون الهى رأفت و مهرتان به مجرم گل نكند. زيرا اسلام همانگونه كه نسبت به افراد علاقه مى ورزد به اجتماع نيز علاقمند است. بزرگترين گناه، گناهى است كه در نظر انسان كوچك آيد و بى اهميت تلقى گردد
امير المؤمنين مى فرمايد: (اشد الذنوب ما استهان به صاحبه). (نهج البلاغه، حكمت 340). سخت ترين گناهان گناهى است كه گناهكار آنرا آسان و ناچيز پندارد. شيوع گناه تنها چيزى است كه عظمت گناه را از ديده ها مى برد و آن را در نظر فرد ناچيز جلوه مى دهد
و لذا اسلام مى گويد هنگامى كه گناهى انجام گرفت و اين گناه در خفاء كامل نبود و افرادى بر آن آگاهى يافتند بايد گناهكار مورد سياست قرار گيرد يا حد بخورد و يا تعزير شود. در فقه اسلامى به طور كلى گفته اند ترك هر واجب و انجام هر حرامى اگر حد براى آن تعيين نشده تعزير دارد. (تعزير) كيفر كمتر از مقدار(حد) است كه بر طبق نظريه حاكم تعيين مى گردد
در اثر گناه يك فرد و اشاعه آن، اجتماع يك قدم به گناه نزديك شد و اين از بزرگترين خطرات است براى آن. پس بايد گناهكار را به مقتضاى اهميت گناهش كيفر داد تا باز اجتماع به راه بر گردد و عظمت گناه از ديده ها بيرون نرود

على شخصيت دو نيروئى
على از مردانى است كه هم جاذبه دارد و هم دافعه، و جاذبه و دافعه او سخت نيرومند است. شايد در تمام قرون و اعصار، جاذبه و دافعه اى به نيرومندى جاذبه و دافعه على پيدا نكنيم. دوستانى دارد عجيب، تاريخى، فداكار، با گذشت، از عشق او همچون شعله هائى از خرمنى آتش، سوزان و پر فروغ اند، جان دادن در راه او را آرمان و افتخار مى شمارند و در دوستى او همه چيز را فراموش كرده اند. از مرگ على ساليان بلكه قرونى گذشت اما اين جاذبه همچنان پرتو مى افكند و چشمها را به سوى خويش خيره مى سازد
در دوران زندگيش عناصر شريف و نجيب، خدا پرستانى فداكار و بى طمع، مردمى با گذشت و مهربان، عادل و خدمتگزار خلق گرد محور وجودش چرخيدند كه هر كدام تاريخچه اى آموزنده دارند و پس از مرگش در دوران خلافت معاويه و امويان جمعيتهاى زيادى به جرم دوستى او در سختترين شكنجه ها قرار گرفتند اما قدمى را در دوستى و عشق على كوتاه نيامدند و تا پاى جان ايستادند. ساير شخصيتهاى جهان با مرگشان همه چيزها مى ميرد و با جسمشان در زير خاكها پنهان مى گردد اما مردان حقيقت خود مى ميرند ولى مكتب و عشقها كه بر مى انگيزند با گذشت قرون تابنده تر مى گردد. ما در تاريخ مى خوانيم كه سالها بلكه قرنها پس از مرگ على افرادى با جان از ناوك دشمنانش استقبال مى كنند
از جمله مجذوبين و شيفتگان على، ميثم تمار را مى بينيم كه بيست سال پس از شهادت مولى بر سر چوبه دار از على و فضائل و سجاياى انسانى او سخن مى گويد. در آن ايامى كه سرتاسر مملكت اسلامى در خفقان فرو رفته، تمام آزاديها كشته شده و نفسها در سينه زندانى شده است و سكوتى مرگبار همچون غبار مرگ بر چهره ها نشسته است، او از بالاى دار فرياد بر مىآورد كه بيائيد از على برايتان بگويم. مردم از اطراف براى شنيدن سخنان ميثم هجوم آوردند. حكومت قداره بند اموى كه منافع خود را در خطر مى بيند دستور مى دهد كه بر دهانش لجام زدند و پس از چند روزى هم به حياتش خاتمه دادند. تاريخ از اين قبيل شيفتگان براى على بسيار سراغ دارد
اين جذبه ها اختصاصى به عصرى دون عصرى ندارد. در تمام اعصار جلوه هائى از آن جذبه هاى نيرومند مى بينيم كه سخت كارگر افتاده است
مردى است به نام ابن سكيت. از علما و بزرگان ادب عربى است و هنوز هم در رديف صاحبنظران زبان عرب مانند سيبويه و ديگران نامش برده مى شود. اين مرد در دوران خلافت متوكل عباسى مى زيسته - در حدود دويست سال بعد از شهادت على - در دستگاه متوكل متهم بود كه شيعه است اما چون بسيار فاضل و برجسته بود متوكل او را به عنوان معلم فرزندانش انتخاب كرد. يك روز كه بچه هاى متوكل به حضورش آمدند و ابن سكيت هم حاضر بود و ظاهرا در آن روز امتحانى هم از آنها به عمل آمده بود و خوب از عهده برآمده بودند متوكل ضمن اظهار رضايت از ابن سكيت و شايد [به خاطر] سابقه ذهنى كه از او داشت كه شنيده بود تمايل به تشيع دارد، از ابن سكيت پرسيد اين دوتا (دو فرزندش) پيش تو محبوبترند يا حسن و حسين فرزندان على؟ ابن سكيت از اين جمله و از اين مقايسه سخت برآشفت. خونش به جوش آمد. با خود گفت كار اين مرد مغرور به جائى رسيده است كه فرزندان خود را با حسن و حسين مقايسه مى كند! اين تقصير من است كه تعليم آنها را بر عهده گرفته ام
در جواب متوكل گفت: (به خدا قسم قنبر غلام على به مراتب از اين دوتا و از پدرشان نزد من محبوتر است). متوكل فى المجلس دستور داد زبان ابن سكيت را از پشت گردنش درآورند. تاريخ افراد سر از پا نشناخته زيادى را مى شناسد كه بى اختيار جان خود را در راه مهر على فدا كرده اند
اين جاذبه را در كجا مى توان يافت ؟ گمان نمى رود در جهان نظيرى داشته باشد
على به همين شدت دشمنان سرسخت دارد، دشمنانى كه از نام او به خود مى پيچيدند. على از صورت يك فرد بيرون است و به صورت يك مكتب موجود است، و به همين جهت گروهى را به سوى خود مى كشد و گروهى را از خود طرد مى نمايد. آرى على شخصيت دو نيروئى است

بخش اول: نيروى جاذبه على عليه السلام
جاذبه هاى نيرومند
در مقدمه جلد اول (خاتم پيامبران) درباره (دعوتها) چنين مى خوانيم: دعوتهائى كه در ميان بشر پديد آمده، همه يكسان نبوده و شعاع تأثير آنها يكنواخت نيست. بعضى از دعوتها و سيستمهاى فكرى يك بعدى است و در يك سو پيش رفته است. در زمان پيدايشش قشر وسيعى را فرا گرفته، ميليونها جمعيت پيرو پيدا كرده است اما بعد از زمان خويش ديگر بساط هستيش برچيده شده و به دست فراموشى سپرده شده است. و بعضى دو بعدى است. شعاعشان در دو سو پيش رفته است. همچنانكه قشر وسيعى را فرا گرفته، در زمانها نيز پيشروى كرده. برد آن تنها در بعد مكانى نبوده است، بعد زمان را نيز فرا گرفته است. و بعضى ديگر در ابعاد گوناگون پيشروى كرده اند. هم سطح وسيعى از جمعيتهاى بشر را فرا گرفته و تحت نفوذ خويش قرار داده اند و در هر قاره اى از قاره ها اثر نفوذ آنها را مى بينيم، و هم بعد زمان را فرا گرفته يعنى مخصوص يك زمان و يك عصر نبوده، قرنهاى متمادى در كمال اقتدار حكومت كرده اند، و هم تا اعماق روح بشر ريشه دوانده و سر ضمير افراد را در اختيار قرار داده و بر عمق قلبها حكومت كرده و زمام احساسها را در دست گرفته اند. اينگونه دعوت هاى سه بعدى مخصوص سلسله پيامبران است. كدام مكتب فكرى و فلسفى را مى توان پيدا كرد كه مانند اديان بزرگ جهان، بر صدها ميليون نفر، در مدت سى قرن و بيست قرن و حداقل چهارده قرن حكومت كند و به سر ضمائر افراد چنگ بيندازد؟! جاذبه ها نيز اينچنين اند، گاهى يك بعدى و گاهى دو بعدى و گاهى سه بعدى هستند
جاذبه على از قسم اخير است. هم سطح وسيعى از جمعيت را مجذوب خويش ساخته و هم به يك قرن و دو قرن پيوسته نيست بلكه در طول زمان ادامه يافته و گسترش پيدا كرده است. حقيقتى است كه بر گونه قرون و اعصار مى درخشد و تا عمق و ژرفاى دلها و باطنها پيش رفته است، آنچنانكه بعد از قرنها كه به يادش مى افتند و سجاياى اخلاقيش را مى شنوند اشك شوق مى ريزند و به ياد مصائبش مى گريند تا جائى كه دشمن را نيز تحت نفوذ قرار داده است و اشكش را جارى ساخته است. و اين قدرتمندترين جاذبه هاست
از اينجا مى توان دريافت كه پيوند انسان با دين از سبك پيوندهاى مادى نيست بلكه پيوند ديگرى است كه هيچ چيز ديگر چنين پيوندى با روح بشر ندارد
على اگر رنگ خدا نمى داشت و مردى الهى نمى بود فراموش شده بود. تاريخ بشر قهرمانهاى بسيار سراغ دارد: قهرمانهاى سخن، قهرمانهاى علم و فلسفه، قهرمانهاى قدرت و سلطنت، قهرمان ميدان جنگ، ولى همه را بشر از ياد برده است و يا اصلا نشناخته است. اما على نه تنها با كشته شدنش نمرد بلكه زنده تر شد
خود مى گويد: هلك خزان الاموال و هم احياء و العلماء باقون ما بقى الدهر، اعيانهم مفقوده و امثالهم فى القلوب موجود (گردآورندگان دارائيها در همان حال كه زنده اند مرده اند و دانشمندان (علماء ربانى) پايدارند تا روزگار پايدار است. جسم هاى آنها گمشده است اما نقش هاى آنها بر صفحه دلها موجود است)
درباره شخص خودش مى فرمايد: غدا ترون ايامى و يكشف لكم عن سرائرى و تعرفوننى بعد خلو مكانى و قيام غيرى مقامى. فردا روزهاى مرا مى بينيد و خصائص شناخته نشده من برايتان آشكار مى گردد و پس از تهى شدن جاى من و ايستادن ديگرى به جاى من، مرا خواهيد شناخت
و در حقيقت على همچون قوانين فطرت است كه جاودانه مى مانند. او منبع فياضى است كه تمام نمى گردد بلكه روزبروز زيادتر مى شود و به قول جبران خليل جبران از شخصيتهائى است كه در عصر پيش از عصر خود به دنيا آمده اند. بعضى از مردم فقط در زمان خودشان رهبرند و بعضى اندكى بعد از زمان خويش نيز رهبرند و به تدريج رهبريشان رو به فراموشى مى رود. اما على و معدودى از بشر هميشه هادى و رهبرند
تشيع، مكتب محبت و عشق
از بزرگترين امتيازات شيعه بر ساير مذاهب اين است كه پايه و زيربناى اصلى آن محبت است. از زمان شخص نبى اكرم كه اين مذهب پايه گذارى شده است زمزمه محبت و دوستى بوده است. آنجا كه در سخن رسول اكرم جمله على و شيعته هم الفائزون  را مى شنويم، گروهى را در گرد على مى بينيم كه شيفته او و گرم او و مجذوب او مى باشند. از اينرو تشيع مذهب عشق و شيفتگى است. تولاى آن حضرت مكتب عشق و محبت است. عنصر محبت در تشيع دخالت تام دارد. تاريخ تشيع با نام يك سلسله از شيفتگان و شيدايان و جانبازان سر از پا نشناخته توأم است. على همان كسى است كه در عين اينكه بر افرادى حد الهى جارى مى ساخت و آنها را تازيانه مى زد و احيانا طبق مقررات شرعى دست يكى از آنها را مى بريد بازهم از او رو بر نمى تافتند و از محبتشان چيزى كاسته نمى شد
او خود مى فرمايد: لو ضربت خيشوم المؤمن بسيفى هذا على ان يبغضنى ما ابغضنى، ولو صببت الدنيا بجماتها على المنافق على ان يحبنى ما أحبنى، و ذلك انه قضى فانقضى على لسان النبى الامى انه قال: يا على لا يبغضك مؤمن، و لا يحبك منافق. اگر با اين شمشيرم بينى مؤمن را بزنم كه با من دشمن شود، هرگز دشمنى نخواهد كرد و اگر همه دنيا را بر سر منافق بريزم كه مرا دوست بدارد هرگز مرا دوست نخواهد داشت، زيرا كه اين گذشته و بر زبان پيغمبر امى جارى گشته كه گفت: يا على ! مؤمن تو را دشمن ندارد و منافق تو را دوست نمى دارد
على مقياس و ميزانى است براى سنجش فطرتها و سرشتها. آنكه فطرتى سالم و سرشتى پاك دارد از وى نمى رنجد ولو اينكه شمشيرش بر او فرود آيد. و آنكه فطرتى آلوده دارد به او علاقمند نگردد ولو اينكه احسانش كند، چون على جز تجسم حقيقت چيزى نيست. مردى است از دوستان اميرالمؤمنين، با فضيلت و با ايمان. متأسفانه از وى لغزشى انجام گرفت و بايست حد بر وى جارى گردد. اميرالمؤمنين پنجه راستش را بريد. آن را به دست چپ گرفت. قطرات خون مى چكيد و او مى رفت. ابن الكواء خارجى آشوبگر، خواست از اين جريان به نفع حزب خود و عليه على استفاده كند، با قيافه اى ترحم آميز جلو رفت و گفت دستت را كى بريد؟ گفت
قطع يمينى سيد الوصيين و قائد الغر المحجلين و اولى الناس بالمؤمنين على بن ابى طالب، امام الهدى... السابق الى جنات النعيم، مصادم الابطال، المنتقم من الجهال، معطى الزكاة... الهادى الى الرشاد و الناطق بالسداد، شجاع مكى، جحجاح وفى  (پنجه ام را بريد سيد جانشينان پيامبران، پيشواى سفيدرويان قيامت، ذيحق ترين مردم نسبت به مؤمنان، على بن ابى طالب، امام هدايت... پيشتاز بهشت هاى نعمت، مبارز شجاعان، انتقام گيرنده از جهالت پيشگان، بخشنده زكات... رهبر راه رشد و كمال، گوينده گفتار راستين و صواب، شجاع مكى و بزرگوار با وفا
ابن الكواء گفت: واى بر تو! دستت را مى برد و اينچنين ثنايش مى گوئى؟! گفت: چرا ثنايش نگويم و حال اينكه دوستيش با گوشت و خونم درآميخته است؟! به خدا سوگند كه نبريد دستم را جز به حقى كه خداوند قرار داده است. اين عشقها و علاقه ها كه ما اينچنين در تاريخ على و ياران وى مى بينيم ما را به مسئله محبت و عشق و آثار آن مى كشاند....

اكسير محبت
كيمياگران معتقد بودند كه در عالم، ماده اى وجود ارد به نام (اكسير) (1) يا (كيميا) كه مى تواندماده اى را به ماده ديگرى تبديل كند
از جمله آثار عشق نيرو و قدرت است. محبت نيرو آفرين است، جبان را شجاع مى كند
يك مرغ خانگى تا زمانى كه تنهاست بالهايش را روى پشت خود جمع مى كند، آرام مى خرامد، هى گردن مى كشد كرمكى پيدا كند تا از آن استفاده نمايد، از مختصر صدائى فرار مى كند، در مقابل كودكى ضعيف از خود مقاومت نشان نمى دهد، اما همين مرغ وقتى جوجه دار شده، عشق و محبت در كانون هستيش خانه كرد، وضعش دگرگون مى گردد، بالهاى بر پشت جمع شده را به علامت آمادگى براى دفاع پائين مى اندازد، حالت جنگى به خود مى گيرد، حتى آهنگ فريادش قويتر و شجاعانه تر مى گردد. قبلا به احتمال خطرى فرار مى كرد اما اكنون به احتمال خطرى حمله مى كند، دليرانه يورش مى برد. اين محبت و عشق است كه مرغ ترسو را به صورت حيوانى دلير جلوه گر مى سازد
عشق و محبت، سنگين و تنبل را چالاك و زرنگ مى كند و حتى از كودن، تيزهوش مى سازد
پسر و دخترى كه هيچكدام آنها در زمان تجردشان در هيچ چيزى نمى انديشيدند مگر در آنچه مستقيما به شخص خودشان ارتباط داشت، همينكه به هم دل بستند و كانون خانوادگى تشكيل دادند براى اولين بار خود را به سرنوشت موجودى ديگر علاقه مند مى بينند، شعاع خواسته هاشان وسيعتر مى شود، و چون صاحب فرزند شدند به كلى روحشان عوض مى شود. آن پسرك تنبل و سنگين اكنون چالاك و پرتحرك شده است و آن دختركى كه به زور هم از رختخواب بر نمى خواست اكنون تا صداى كودك گهواره نشينش را مى شنود، همچون برق مى جهد. كدام نيروست كه لختى و رخوت را برد و جوان را اينچنين حساس ساخت؟ آن، جز عشق و محبت نيست. عشق است كه از بخيل، بخشنده و از كم طاقت و ناشكيبا متحمل و شكيبا مى سازد.
اثر عشق است كه مرغ خودخواه را كه فقط به فكر خود بود دانه اى جمع كند و خود را محافظت كند به صورت موجودى سخى در مىآورد كه چون دانه اى پيدا كرد جوجه ها را آواز دهد، يا يك مادر را كه تا ديروز دخترى لوس و بخور و بخواب و زودرنج و كم طاقت بود با قدرت شگرفى در مقابل گرسنگى و بى خوابى و ژوليدگى اندام، صبور و متحمل مى سازد، تاب تحمل زحمات مادرى به او مى دهد
توليد رقت و رفع غلظت و خشونت از روح، و به عبارت ديگر تلطيف عواطف، و همچنين توحد و تأحد و تمركز و از بين بردن تشتت و تفرق نيروها و در نتيجه قدرت حاصل از تجمع، همه از آثار عشق و محبت است اثر عشق از لحاظ روحى در جهت عمران و آبادى روح است و از لحاظ بدن در جهت گداختن و خرابى
اثر عشق در بدن درست عكس روح است. عشق در بدن باعث ويرانى و موجب زردى چهره و لاغرى اندام و سقم و اختلال هاضمه و اعصاب است. شايد تمام آثارى كه در بدن دارد آثار تخريبى باشد ولى نسبت به روح چنين نيست، تا موضوع عشق چه موضوعى، و تا نحوه استفاده شخص چگونه باشد ؟ بگذريم از آثار اجتماعيش، از نظر روحى و فردى غالبا تكميلى است، زيرا توليد قوت و رقت و صفا و توحد و همت مى كند، ضعف و زبونى و كدورت و تفرق و كودنى را از بين مى برد، خلطها كه به تعبير قرآن(س) ناميده مى شود از بين برده و غشها را زايل و عيار را خالص مى كند

محبت و ارادت به اولياء
گفتيم كه عشق و محبت تنها منحصر به عشق حيوانى جنسى و حيوانى نسلى نيست بلكه نوع ديگرى از عشق و جاذبه هست كه در جوى بالاتر قرار دارد و اساسا از محدوده ماده و ماديات بيرون است و از غريزه اى ماوراء بقاء نسل، سرچشمه مى گيرد و در حقيقت فصل مميز جهان انسان و جهان حيوان است و آن عشق معنوى و انسانى است، عشق ورزيدن به فضائل و خوبيها و شيفتگى سجاياى انسانى و جمال حقيقت
آياتى كه در وصف مؤمنان است و از دوستى و محبت عميق آنان نسبت به حضرت حق، يا نسبت به مؤمنان سخن گفته است: و الذين آمنوا اشد حبا لله. (آنان كه ايمان آورده اند در دوستى خدا سختترند). و الذين تبوؤا الدار و الايمان من قبلهم يحبون من هاجر اليهم و لا يجدون فى صدورهم حاجة مما اوتوا و يؤثرون على انفسهم و لو كان بهم خصاصة. (و آنان كه پيش از مهاجران در خانه (دار الهجرة، خانه مسلمانان) و در ايمان (خانه روحى و معنوى مسلمانان) جايگزين شده، مهاجرانى را كه به سوى ايشان مىآيند دوست دارند و در دل خودشان از آنچه به آنها داده شده است احساس ناراحتى نمى كنند و آنها را بر خويش مقدم مى دارند هر چند خود نيازمند بوده باشند

نيروى محبت در اجتماع
نيروى محبت از نظر اجتماعى نيروى عظيم و مؤثرى است. بهترين اجتماعها آن است كه با نيروى محبت اداره شود: محبت زعيم و زمامدار به مردم و محبت و ارادت مردم به زعيم و زمامدار
علاقه و محبت زمامدار عامل بزرگى است براى ثبات و ادامه حيات حكومت ، و تا عامل محبت نباشد رهبر نمى تواند و يا بسيار دشوار است كه اجتماعى را رهبرى كند و مردم را افرادى منضبط و قانونى تربيت كند ولو اينكه عدالت و مساوات را در آن اجتماع برقرار كند. مردم آنگاه قانونى خواهند بود كه از زمامدارشان علاقه ببينند و آن علاقه هاست كه مردم را به پيروى و اطاعت مى كشد
قرآن خطاب به پيغمبر مى كند كه اى پيغمبر ! نيروى بزرگى را براى نفوذ در مردم و اداره اجتماع در دست دارى: فبما رحمة من الله لنت لهم و لو كنت فظا غليظ القلب لانفضوا من حولك فاعف عنهم و استغفر لهم و شاورهم فى الامر. (به موجب لطف و رحمت الهى، تو برايشان نرمدل شدى كه اگر تندخوى سختدل بودى از پيرامونت پراكنده مى گشتند. پس، از آنان در گذر و برايشان آمرزش بخواه و در كار با آنان مشورت كن
در اينجا علت گرايش مردم به پيغمبر اكرم را علاقه و مهرى دانسته كه نبى اكرم نسبت به آنان مبذول مى داشت. باز دستور مى دهد كه ببخششان و برايشان استغفار كن و با آنان مشورت نما. اينها همه از آثار محبت و دوستى است، همچنانكه رفق و حلم و تحمل، همه از شئون محبت و احسانند

نمونه هائى از تاريخ اسلام
در تاريخ اسلام از علاقه شديد و شيدائى مسلمين نسبت به شخص رسول اكرم نمونه هائى برجسته و بى سابقه مى بينيم. اساسا يك فرق بين مكتب انبياء و مكتب فلاسفه همين است كه شاگردان فلاسفه فقط متعلم اند و فلاسفه نفوذى بالاتر از نفوذ يك معلم ندارند، اما انبياء نفوذشان از قبيل نفوذ يك محبوب است، محبوبى كه تا اعماق روح محب راه يافته و پنجه افكنده است و تمام رشته هاى حياتى او را در دست گرفته است. از جمله افراد دلباخته به رسول اكرم، ابوذر غفارى است
پيغمبر براى حركت به تبوك (در صد فرسخى شمال مدينه، مجاور مرزهاى سوريه) فرمان داد. عده اى تعلل ورزيدند. منافقين كارشكنى مى كردند. بالاخره لشكرى نيرومند حركت كرد. از تجهيزات نظامى بى بهره اند و از نظر آذوقه نيز در تنگى و قحطى قرار گرفته اند كه گاهى چند نفر با خرمائى مى گذرانند، اما همه با نشاط و سر زنده اند. عشق، نيرومندشان ساخته و جذبه رسول اكرم قدرتشان بخشيده است
ابوذر نيز در اين لشكر به سوى تبوك حركت كرده است. در بين راه سه نفر يكى پس از ديگرى عقب كشيدند. هر كدام كه عقب مى كشيدند، به پيغمبر اكرم اطلاع داده مى شد، و هر نوبت پيغمبر مى فرمود: (اگر در وى خيرى است خداوند او را برمى گرداند و اگر خيرى نيست بهتر كه رفت). شتر لاغر و ضعيف ابوذر از رفتن بازماند. ديدند ابوذر نيز عقب كشيد. يا رسول الله! ابوذر نيز رفت. حضرت باز جمله را تكرار كرد: (اگر خيرى در او هست خداوند او را به ما باز مى گرداند و اگر خيرى در او نيست بهتر كه رفت). لشكر همچنان به سير خويش ادامه مى دهد و ابوذر عقب مانده است، اما تخلف نيست، حيوانش از رفتار مانده. هر چه كرد حركت نكرد. چند ميلى را عقب مانده است. شتر را رها كرد و بارش را به دوش گرفت و در هواى گرم بر روى ريگهاى گدازنده به راه افتاد. تشنگى داشت هلاكش مى كرد. به صخره اى در سايه كوهى برخورد كرد. در ميانش آب باران جمع شده بود. چشيد. آن را بسيار سرد و خوشگوار يافت. گفت هرگز نمىآشامم تا دوستم رسول الله بياشامد. مشكش را پر كرد. آن را نيز به دوش گرفت و به سوى مسلمين شتافت. از دور شبحى ديدند. يا رسول الله! شبحى را مى بينيم به سوى ما مىآيد.
فرمود بايد ابوذر باشد. نزديكتر آمد، آرى ابوذر است، اما خستگى و تشنگى سخت او را از پا در آورده است. تا رسيد افتاد. پيغمبر فرمود: زود به او آب برسانيد. با صدائى ضعيف گفت (آب همراه دارم) پيغمبر گفت آب داشتى و از تشنگى نزديك به هلاكتى؟! آرى يا رسول الله! وقتى كه آب را چشيدم، دريغم آمد كه قبل از دوستم رسول الله از آن بنوشم. راستى در كدام مكتبى از مكتب هاى جهان، اينچنين شيفتگی ها و بى قراريها و از خود گذشتگی ها مى بينيم؟

حب على در قرآن و سنت
بحثهاى گذشته ارزش و اثر محبت را روشن ساخت و ضمنا معلوم گشت كه عشق پاكان وسيله اى است براى اصلاح و تهذيب نفس نه اينكه خود هدف باشد
اكنون بايد ببينيم اسلام و قرآن محبوبى را براى ما انتخاب كرده اند يا نه؟
قرآن سخن پيامبران گذشته را كه نقل مى كند مى گويد همگان گفتند ما از مردم مزدى نمى خواهيم تنها اجر ما بر خداست
اما به پيغمبر خاتم خطاب مى كند
قل لا اسالكم عليه اجرا الا المودة في القربى سوره شورى، آيه 23)
(بگو از شما مزدى را درخواست نمى كنم مگر دوستى خويشاوندان نزديكم)
اينجا جاى سئوال است كه چرا ساير پيامبران هيچ اجرى را مطالبه نكردند و نبى اكرم براى رسالتش مطالبه مزد كرد، دوستى خويشاوندان نزديكش را به عنوان پاداش رسالت از مردم خواست؟
قرآن خود به اين سئوال جواب مى دهد
قل ما سالتكم من اجر فهو لكم ان اجري الا على الله)
(بگو مزدى را كه درخواست كردم چيزى است كه سودش عايد خود شماست
مزد من جز بر خدا نيست)
يعنى آنچه را من به عنوان مزد خواستم عايد شما مى گردد نه عايد من. اين دوستى كمندى است براى تكامل و اصلاح خودتان. اين، اسمش مزد است و الا در حقيقت خير ديگرى است كه به شما پيشنهاد مى كنم، از اين نظر كه اهل البيت و خويشان پيغمبر مردمى هستند كه گرد آلودگى نروند و دامنى پاك و پاكيزه دارند: حجور طابت و طهرت
محبت و شيفتگى آنان جز اطاعت از حق و پيروى از فضائل نتيجه اى نبخشد و دوستى آنان است كه همچون اكسير، قلب ماهيت مى كند و كامل ساز است
مراد از (قربى) هر كه باشد مسلما از برجسته ترين مصاديق آن، على است
فخر رازى مى گويد
زمخشرى در كشاف روايت كرده: (چون اين آيه نازل گشت، گفتند يا رسول الله! خويشاوندانى كه بر ما محبتشان واجب است كيانند؟ فرمود على و فاطمه و پسران آنان)
از اين روايت ثابت مى گردد كه اين چهار نفر (قرباى) پيغمبرند و بايست از احترام و دوستى مردم برخوردار باشند و بر اين مطلب از چند جهت مى توان استدلال كرد
آيه الا المودة فى القربى
بدون شك پيغمبر فاطمه را بسيار دوست مى داشت و مى فرمود: فاطمه پاره تن من است
بيازارد مرا هر چه او را بيازارد و نيز على و حسنين را دوست مى داشت، همچنانكه روايات بسيار و متواتر در اين باب رسيده است. پس دوستى آنان بر همه امت واجب است زيرا قرآن مى فرمايد: و اتبعوه لعلكم تهتدون  از پيغمبر پيروى كنيد شايد راه يابيد و هدايت شويد. و باز مى فرمايد: لقد كان لكم فى رسول الله اسوة حسنة  از براى شماست در فرستاده خدا سرمشقى نيكو. و اينها دلالت مى كند كه دوستى آل محمد - كه على و فاطمه و حسنين هستند - بر همه مسلمين واجب است

رمز جاذبه على
سبب دوستى و محبت على در دلها چيست؟
رمز محبت را هنوز كسى كشف نكرده است، يعنى نمى توان آنرا فورموله كرد و گفت اگر چنين شد چنان مى شود و اگر چنان شد چنين، ولى البته رمزى دارد. چيزى در محبوب هست كه براى محب از نظر زيبائى خيره كننده است و او را به سوى خود مى كشد. جاذبه و محبت در درجات بالا عشق ناميده مى شود. على محبوب دلها و معشوق انسانهاست
چرا؟ و در چه جهت؟ فوق العادگى على در چيست كه عشقها را برانگيخته و دلها را به خود شيفته ساخته و رنگ حيات جاودانى گرفته است و براى هميشه زنده است؟ چرا دلها همه خود را با او آشنا مى بينند و اصلا او را مرد ه احساس نمى كنند بلكه زنده مى يابند؟
مسلما ملاك دوستى او جسم او نيست زيرا جسم او اكنون در بين ما نيست و ما آن را احساس نكرده ايم. و باز محبت على از نوع قهرماندوستى كه در همه ملتها وجود دارد نيست. هم اشتباه است كه بگوئيم محبت على از راه محبت فضيلتهاى اخلاقى و انسانى است، و حب على حب انسانيت است. درست است على مظهر انسان كامل بود و درست است كه انسان نمونه هاى عالى انسانيت را دوست مى دارد اما اگر على همه اين فضائل انسانى را كه داشت مى داشت، آن حكمت و آن علم، آن فداكاريها و از خود گذشتگيها، آن تواضع و فروتنى، آن ادب، آن مهربانى و عطوفت، آن ضعيف پرورى، آن عدالت، آن آزادگى و آزاديخواهى، آن احترام به انسان، آن ايثار، آن شجاعت، آن مروت و مردانگى نسبت به دشمن، و به قول مولوى
در شجاعت شير ربا نيستى
در مروت خود كه داند كيستى؟

دافعه علی ع
دشمن سازى على
بحث خود را اختصاص مى دهيم به دوران خلافت چهار ساله و اند ماهه او. على همه وقت شخصيت دو نيروئى بوده است. على هميشه هم جاذبه داشته است و هم دافعه. مخصوصا در دوره اسلام از اول گروهى را مى بينيم كه به گرد على بيشتر مى چرخند و گروهى ديگر را مى بينيم كه با او چندان ميانه خوبى ندارند و احيانا از وجود او رنج مى برند
ولى دوران خلافت على و همچنين دوره هاى بعد از وفاتش، يعنى دوران ظهور تاريخى على، دوره تجلى بيشتر جاذبه و دافعه او است. به همان نسبت كه قبل از خلافت تماسش با اجتماع كمتر بود تجلى جاذبه و دافعه اش كمتر بود
على مردى دشمن ساز و ناراضى ساز بود. اين يكى ديگر از افتخارات بزرگ او است. هر آدم مسلكى و هدفدار و مبارز و مخصوصا انقلابى كه در پى عملى ساختن هدفهاى مقدس خويش است و مصداق قول خدا است كه: يجاهدون فى سبيل الله و لا يخافون لومة لائم)
(در راه خدا مى كوشند و از سرزنش سرزنشگرى بيم نمى كنند)
دشمن ساز و ناراضى درست كن است
لهذا دشمنانش مخصوصا در زمان خودش اگر از دوستانش بيشتر نبوده اند كمتر هم نبوده و نيستند
اگر شخصيت على، امروز تحريف نشود و همچنانكه بوده ارائه داده شود، بسيارى از مدعيان دوستيش در رديف دشمنانش قرار خواهند گرفت
على در راه خدا از كسى ملاحظه نداشت بلكه اگر به كسى عنايت مى ورزيد و از كسى ملاحظه مى كرد به خاطر خدا بود. قهرا اين حالت دشمن ساز است و روحهاى پرطمع و پر آرزو را رنجيده مى كند و به درد مىآورد.در ميان اصحاب پيغمبر هيچكس مانند على دوستانى فداكار نداشت، همچنانكه هيچكس مانند او دشمنانى اينچنين جسور و خطرناك نداشت. مردى بود كه حتى بعد از مرگ، جنازه اش مورد هجوم دشمنان واقع گشت. او خود از اين جريان آگاه بود و آن را پيش بينى مى كرد و لذا وصيت كرد كه قبرش مخفى باشد و جز فرزندانش ديگران ندانند، تا آنكه حدود يك قرن گذشت و دولت امويان منقرض گشت، خوارج نيز منقرض شدند و يا سخت ناتوان گشتند، كينه ها و كينه توزيها كم شد و به دست امام صادق تربت مقدسش اعلان گشت

ناكثين و قاسطين و مارقين
على در دوران خلافتش سه دسته را از خود طرد كرد و با آنان به پيكار برخاست: اصحاب جمل كه خود آنان را ناكثين ناميد و اصحاب صفين كه آنها را قاسطين خواند و اصحاب نهروان يعنى خوارج كه خود آنها را مارقين مى خواند
ناكثين از لحاظ روحيه پول پرستان بودند، صاحبان مطامع و طرفدار تبعيض. سخنان او درباره عدل و مساوات بيشتر متوجه اين جمعيت است. اما روح قاسطين روح سياست و تقلب و نفاق بود. آنها مى كوشيدند تا زمام حكومت را در دست گيرند و بنيان حكومت و زمامدارى على را درهم فرو ريزند. عده اى پيشنهاد كردند با آنها كنار آيد و تا حدودى مطامعشان را تأمين كند. او نمى پذيرفت زيرا كه او اهل اين حرفها نبود. او آمده بود كه با ظلم مبارزه كند نه آنكه ظلم را امضا كند. و از طرفى معاويه و تيپ او با اساس حكومت على مخالف بودند. آنها مى خواستند كه خود مسند خلافت اسلامى را اشغال كنند، و در حقيقت جنگ على با آنها جنگ با نفاق و دوروئى بود
دسته سوم كه مارقين هستند روحشان روح عصبيتهاى ناروا و خشكه مقدسيها و جهالتهاى خطرناك بود. على نسبت به همه اينها دافعه اى نيرومند و حالتى آشتى ناپذير داشت
يكى از مظاهر جامعيت و انسان كامل بودن على اينست كه در مقام اثبات و عمل با فرقه هاى گوناگون و انحرافات مختلف روبرو شده است و با همه مبارزه كرده است. گاهى او را در صحنه مبارزه با پول پرستها و دنياپرستان متجمل مى بينيم، گاهى هم در صحنه مبارزه با سياست پيشه هاى ده رو و صد رو، گاهى با مقدس نماهاى جاهل و منحرف
بحث خود را معطوف مى داريم به دسته اخير يعنى خوارج. اينها، ولو اينكه منقرض شده اند اما تاريخچه اى آموزنده و عبرت انگيز دارند. افكارشان در ميان ساير مسلمين ريشه دوانيده و در نتيجه در تمام طول اين چهارده قرن با اينكه اشخاص و افرادشان و حتى نامشان از ميان رفته است ولى روحشان در كالبد مقدس نماها همواره وجود داشته و دارد و مزاحمى سخت براى پيشرفت اسلام و مسلمين به شمار مى رود

عقيده خوارج درباره خلفا
خلافت ابوبكر و عمر را صحيح مى دانستند به اين خيال كه آن دو نفر از روى انتخاب صحيحى به خلافت رسيده اند و از مسير مصالح نيز تغيير نكرده و خلافى را مرتكب نشده اند. انتخاب عثمان و على را نيز صحيح مى دانستند منتهى مى گفتند عثمان از اواخر سال ششم خلافتش تغيير مسير داده و مصالح مسلمين را ناديده گرفته است و لذا از خلافت معزول بوده و چون ادامه داده است كافر گشته و واجب القتل بوده است، و على چون مسئله تحكيم را پذيرفته و سپس توبه نكرده است او نيز كافر گشته و واجب القتل بوده است و لذا از خلافت عثمان از سال هفتم و از خلافت على بعد از تحكيم تبرى مى جستند
از ساير خلفا نيز بيزارى مى جستند و هميشه با آنان در پيكار بودند

انقراض خوارج
اين جمعيت در اواخر دهه چهارم قرن اول هجرى در اثر يك اشتباهكارى خطرناك به وجود آمدند و بيش از يك قرن و نيم نپائيدند. در اثر تهورها و بى باكيهاى جنون آميز مورد تعقيب خلفا قرار گرفتند و خود و مذهبشان را به نابودى و اضمحلال كشاندند و در اوائل تأسيس دولت عباسى يكسره منقرض گشتند. منطق خشك و بى روح آ نها و خشكى و خشونت رفتار آنها، مباينت روش آنها با زندگى، و بالاخره تهور آنها كه (تقيه) را حتى به مفهوم صحيح و منطقى آن كنار گذاشته بودند آنها را نابود ساخت. مكتب خوارج مكتبى نبود كه بتواند واقعا باقى بماند، ولى اين مكتب اثر خود را باقى گذاشت. افكار و عقائد خارجيگرى در ساير فرق اسلامى نفوذ كرد و هم اكنون (نهروانى) هاى فراوان وجود دارند و مانند عصر و عهد على خطرناكترين دشمن داخلى اسلام همينها هستند، همچنانكه معاويه ها و عمر و عاص ها نيز همواره وجود داشته و وجود دارند و از وجود (نهروانى) ها كه دشمن آنها شمرده مى شوند به موقع استفاده مى كنند

شعار يا روح؟
بحث از خارجيگرى و خوارج به عنوان يك بحث مذهبى، بحثى بدون مورد و فاقد اثر است، زيرا امروز چنين مذهبى در جهان وجود ندارد. اما در عين حال بحث درباره خوارج و ماهيت كارشان براى ما و اجتماع ما آموزنده است ، زيرا مذهب خوارج هر چند منقرض شده است اما روحا نمرده است. روح(خارجيگرى) در پيكر بسيارى از ما حلول كرده است
لازم است مقدمه اى ذكر كنم: بعضى از مذاهب ممكن است از نظر شعار بميرند ولى از نظر روح زنده باشند، كما اينكه بر عكس نيز ممكن است مسلكى از نظر شعار، زنده ولى از نظر روح به كلى مرده باشد و لهذا ممكن است فرد يا افرادى از لحاظ شعار تابع و پيرو يك مذهب شمرده شوند و از نظر روح پيرو آن مذهب نباشند و به عكس ممكن است بعضى روحا پيرو مذهبى باشند و حال آنكه شعارهاى آن مذهب را نپذيرفته اند
مثلا چنانكه همه مى دانيم، از بدو امر بعد از رحلت نبى اكرم مسلمين به دو فرقه تقسيم شدند: سنى و شيعه. سنيها در يك شعار و چهارچوب عقيده هستند و شيعه در شعار و چهارچوب عقيده اى ديگر
شيعه مى گويد خليفه بلا فصل پيغمبر على است، و آن حضرت على را براى خلافت و جانشينى خويش به امر الهى تعيين كرده است و اين مقام حق خاص اوست پس از پيغمبر، و اهل سنت مى گويند اسلام در قانونگزارى خود، در موضوع خلافت و امامت پيش بينى خاصى نكرده است بلكه امر انتخاب زعيم را به خود مردم واگذار كرده است. حداكثر اينست كه از ميان قريش انتخاب شود
شيعه بسيارى از صحابه پيغمبر را كه از شخصيتها و اكابر و معاريف به شمار مى روند مورد انتقاد قرار مى دهد و اهل سنت، درست در نقطه مقابل شيعه از اين جهت قرار گرفته اند، به هر كس كه نام (صحابى) دارد با خوشبينى افراطى عجيبى مى نگرند. مى گويند صحابه پيغمبر همه عادل و درستكار بوده اند. بناى تشيع بر انتقاد و بررسى و اعتراض و مو را از ماست كشيدن است و بناى تسنن بر حمل به صحت و توجيه و انشاء الله گر به بوده است
در اين عصر و زمان كه ما هستيم كافى است كه هر كس بگويد: على خليفه بلا فصل پيغمبر است، ما او را شيعه بدانيم و چيز ديگرى از او توقع نداشته باشيم. او داراى هر روح و هر نوع طرز تفكرى كه هست باشد
ولى اگر به صدر اسلام برگرديم به يك روحيه خاصى برمى خوريم كه آن روحيه، روحيه تشيع است و تنها آن روحيه ها بودند كه مى توانستند وصيت پيغمبر را در مورد على، صد درصد بپذيرند و دچار ترديد و تزلزل نشوند. نقطه مقابل آن روحيه و آن طرز تفكر يك روحيه و طرز تفكر ديگرى بوده است كه وصيت هاى پيغمبر اكرم را با همه ايمان كامل به آن حضرت با نوعى توجيه و تفسير و تأويل ناديده مى گرفتند
و در حقيقت اين انشعاب اسلامى از اينجا به وجود آمد كه يك دسته كه البته اكثريت بودند فقط ظاهر را مى نگريستند و ديدشان آنقدر تيز بين نبود و عمق نداشت كه باطن و حقيقت هر واقعه اى را نيز ببينند. ظاهر را مى ديدند و در همه جا حمل به صحت مى كردند. مى گفتند عده اى از بزرگان صحابه و پيرمردها و سابقه دارهاى اسلام راهى را رفته اند و نمى توان گفت اشتباه كرده اند. اما دسته ديگر كه اقليت بودند در همان هنگام مى گفتند شخصيتها تا آن وقت پيش ما احترام دارند كه به حقيقت احترام بگذارند. اما آنجا كه مى بينيم اصول اسلامى به دست همين سابقه دارها پايمال مى شود، ديگر احترامى ندارند. ما طرفدار اصوليم نه طرفدار شخصيت ها. تشيع با اين روح به وجود آمده است
ما وقتى در تاريخ اسلام به سراغ سلمان فارسى و ابوذر غفارى و مقداد كندى و عمار ياسر و امثال آنان مى رويم و مى خواهيم ببينيم چه چيز آنها را وادار كرد كه دور على را بگيرند و اكثريت را رها كنند؟، مى بينيم آنها مردمى بودند اصولى و اصول شناس، هم ديندار و هم دين شناس. مى گفتند ما نبايد درك و فكر خويش را به دست ديگران بسپريم و وقتى آنها اشتباه كردند ما نيز اشتباه كنيم. و در حقيقت روح آنان روحى بود كه اصول و حقايق بر آن حكومت مى كرد نه اشخاص و شخصيتها! مردى از صحابه اميرالمؤمنين در جريان جنگ جمل سخت در ترديد قرار گرفته بود. او دو طرف را مى نگريست. از يك طرف على را مى ديد و شخصيتهاى بزرگ اسلامى را كه در ركاب على شمشير مى زدند و از طرفى نيز همسر نبى اكرم عايشه را مى ديد كه قرآن درباره زوجات آن حضرت مى فرمايد: و ازواجه امهاتهم  (همسران او مادران امتند)، و در ركاب عايشه، طلحه را مى ديد از پيشتازان در اسلام، مرد خوش سابقه و تيرانداز ماهر ميدان جنگهاى اسلامى و مردى كه به اسلام خدمتهاى ارزنده اى كرده است، و باز زبير را مى ديد، خوش سابقه تر از طلحه، آنكه حتى در روز سقيفه از جمله متحصنين در خانه على بود. اين مرد در حيرتى عجيب افتده بود كه يعنى چه؟! آخر على و طلحه و زبير از پيشتازان اسلام و فداكاران سخت ترين دژهاى اسلامند، اكنون رو در رو قرار گرفته اند؟ كداميك به حق نزديكترند؟ در اين گيرودار چه بايد كرد؟! توجه داشته باشيد! نبايد آن مرد را در اين حيرت زياد ملامت كرد. شايد اگر ما هم در شرائطى كه او قرار داشت قرار مى گرفتيم شخصيت و سابقه زبير و طلحه چشم ما را خيره مى كرد
ما الان كه على و عمار و اويس قرنى و ديگران را با عايشه و زبير و طلحه روبرو مى بينيم، مردد نمى شويم چون خيال مى كنيم دسته دوم مردمى جنايت سيما بودند يعنى آثار جنايت و خيانت از چهره شان هويدا بود و با نگاه به قيافه ها و چهره هاى آنان حدس زده مى شد كه اهل آتشند. اما اگر در آن زمان مى زيستيم و سوابق آنان را از نزديك مى ديديم شايد از ترديد مصون نمى مانديم
امروز كه دسته اول را بر حق و دسته دوم را بر باطل مى دانيم از آن نظر است كه در اثر گذشت تاريخ و روشن شدن حقايق، ماهيت على و عمار را از يك طرف و زبير و طلحه و عايشه را از طرف ديگر شناخته ايم و در آن ميان توانسته ايم خوب قضاوت كنيم. و يا لااقل اگر اهل تحقيق و مطالعه در تاريخ نيستيم از اول كودكى به ما اين چنين تلقين شده است. اما در آن روز هيچكدام از اين دو عامل وجود نداشت
به هر حال اين مرد محضر اميرالمؤمنين شرفياب شد و گفت: ايمكن ان يجتمع زبير و طلحه و عائشة على باطل ؟ آيا ممكن است طلحه و زبير و عايشه بر باطل اجتماع كنند؟ شخصيت هائى مانند آنان از بزرگان صحابه رسول الله چگونه اشتباه مى كنند و راه باطل را مى پيمايند آيا اين ممكن است؟ على در جواب سخنى دارد كه دكتر طه حسين دانشمند و نويسنده مصر مى گويد سخنى محكمتر و بالاتر از اين نمى شود. بعد از آنكه وحى خاموش گشت و نداى آسمانى منقطع شد سخنى به اين بزرگى شنيده نشده است. فرمود: سرت كلاه رفته و حقيقت بر تو اشتباه شده. حق و باطل را با ميزان قدر و شخصيت افراد نمى شود شناخت. اين صحيح نيست كه تو اول شخصيت هائى را مقياس قرار دهى و بعد حق و باطل را با اين مقياسها بسنجى: فلان چيز حق است چون فلان و فلان با آن موافقند و فلان چيز باطل است چون فلان و فلان با آن مخالف. نه، اشخاص نبايد مقياس حق و باطل قرار گيرند. اين حق و باطل است كه بايد مقياس اشخاص و شخصيت آنان باشند
يعنى بايد حقشناس و باطل شناس باشى نه اشخاص و شخصيت شناس، افراد را - خواه شخصيت هاى بزرگ و خواه شخصيت هاى كوچك - با حق مقايسه كنى. اگر با آن منطبق شدند شخصيتشان را بپذيرى و الا نه. اين حرف نيست كه آيا طلحه و زبير و عايشه ممكن است بر باطل باشند؟ در اينجا على معيار حقيقت را خود حقيقت قرار داده است و روح تشيع نيز جز اين چيزى نيست. و در حقيقت فرقه شيعه مولود يك بينش مخصوص و اهميت دادن به اصول اسلامى است نه به افراد و اشخاص. قهرا شيعيان اوليه مردمى منتقد و بت شكن بار آمدند
على بعد از پيغمبر جوانى سى و سه ساله است با يك اقليتى كمتر از عدد انگشتان. در مقابلش پيرمردهاى شصت ساله با اكثريتى انبوه و بسيار. منطق اكثريت اين بود كه راه بزرگان و مشايخ اينست و بزرگان اشتباه نمى كنند و ما راه آنان را مى رويم. منطق آن اقليت اين بود كه آنچه اشتباه نمى كند حقيقت است بزرگان بايد خود را بر حقيقت تطبيق دهند. از اينجا معلوم مى شود چقدر فراوانند افرادى كه شعارشان شعار تشيع است و اما روحشان روح تشيع نيست
مسير تشيع همانند روح آن، تشخيص حقيقت و تعقيب آن است و از بزرگترين اثرات آن جذب و دفع است اما نه هر جذبى و هر دفعى – گفتيم گاهى جذب، جذب باطل و جنايت و جانى است و دفع، دفع حقيقت و فضائل انسانى - بلكه دفع و جذبى از سنخ جاذبه و دافعه على، زيرا شيعه يعنى كپيه اى از سيرتهاى على، شيعه نيز بايد مانند على دو نيروئى باشد
اين مقدمه براى اين بود كه بدانيم ممكن است مذهبى مرده باشد ولى روح آن مذهب در ميان مردم ديگرى كه به حسب ظاهر پيرو آن مذهب نيستند بلكه خود را مخالف آن مذهب مى دانند زنده باشد. مذهب خوارج امروز مرده است . يعنى ديگر امروز در روى زمين گروه قابل توجهى به نام خوارج كه عده اى تحت همين نام از آن پيروى كنند وجود ندارد، ولى آيا روح مذهب خارجى هم مرده است؟ آيا اين روح در پيروان مذاهب ديگر حلول نكرده است؟ آيا مثلا خداى نكرده در ميان ما، مخصوصا در ميان طبقه به اصطلاح مقدس ماب ما اين روح حلول نكرده است؟ اينها مطلبى است كه جداگانه بايد بررسى شود. ما اگر روح مذهب خارجى را درست بشناسيم شايد بتوانيم به اين پرسش پاسخ دهيم. ارزش بحث درباره خوارج از همين نظر است. ما بايد بدانيم على چرا آنها را (دفع) كرد، يعنى چرا جاذبه على آنها را نكشيد و برعكس، دافعه او آنها را دفع كرد؟ مسلما چنانكه بعدا خواهيم ديد تمام عناصر روحى كه در شخصيت خوارج و تشكيل روحيه آنها مؤثر بود از عناصرى نبود كه تحت نفوذ و حكومت دافعه على قرار گيرد. بسيارى از برجستگيها و امتيازات روشن هم در روحيه آنها وجود داشت كه اگر همراه يك سلسله نقاط تاريك نمى بود آنها را تحت نفوذ و تأثير جاذبه على قرار مى داد، ولى جنبه هاى تاريك روحشان آنقدر زياد نبود كه آنها را در صف دشمنان على قرار داد

دموكراسى على
اميرالمؤمنين با خوارج در منتهى درجه آزادى و دموكراسى رفتار كرد. او خليفه است و آنها رعيتش، هر گونه اعمال سياستى برايش مقدور بود اما او زندانشان نكرد و شلاقشان نزد و حتى سهميه آنان را از بيت المال قطع نكرد، به آنها نيز همچون ساير افراد مى نگريست. اين مطلب در تاريخ زندگى على عجيب نيست اما چيزى است كه در دنيا كمتر نمونه دارد. آنها در همه جا در اظهار عقيده آزاد بودند و حضرت خودش و اصحابش با عقيده آزاد با آنان روبرو مى شدند و صحبت مى كردند، طرفين استدلال مى كردند، استدلال يكديگر را جواب مى گفتند
شايد اين مقدار آزادى در دنيا بى سابقه باشد كه حكومتى با مخالفين خود تا اين درجه با دموكراسى رفتار كرده باشد. مىآمدند در مسجد و در سخنرانى و خطابه على پارازيت ايجاد مى كردند. روزى على اميرالمؤمنين بر منبر بود. مردى آمد و سئوالى كرد. على بالبديهة جواب گفت. يكى از خارجيها از بين مردم فرياد زد: قاتله الله ما افقهه (خدا بكشد اين را، چقدر دانشمند است)، ديگران خواستند متعرضش شوند اما على فرمود رهايش كنيد او به من تنها فحش داد.
خوارج در نماز جماعت به على اقتدا نمى كردند زيرا او را كافر مى پنداشتند. به مسجد مىآمدند و با على نماز نمى گذاردند و احيانا او را مىآزردند. على روزى به نماز ايستاده و مردم نيز به او اقتدا كرده اند
يكى از خوارج به نام ابن الكواء فريادش بلند شد و آيه اى را به عنوان كنايه به على بلند خواند: و لقد اوحى اليك و الى الذين من قبلك لئن اشركت ليحبطن عملك و لتكونن من الخاسرين
اين آيه خطاب به پيغمبر است كه به تو و همچنين پيغمبران قبل از تو وحى شد كه اگر مشرك شوى اعمالت از بين مى رود و از زيانكاران خواهى بود. ابن الكواء با خواندن اين آيه خواست به على گوشه بزند كه سوابق تو را در اسلام مى دانيم، اول مسلمان هستى، پيغمبر تو را به برادرى انتخاب كرد، در ليلة المبيت فداكارى درخشانى كردى و در بستر پيغمبر خفتى، خودت را طعمه شمشيرها قراردادى و بالاخره خدمات تو به اسلام قابل انكار نيست، اما خدا به پيغمبرش هم گفته اگر مشرك بشوى اعمالت به هدر مى رود، و چون تو اكنون كافر شدى اعمال گذشته را به هدر دادى
على در مقابل چه كرد؟! تا صداى او به قرآن بلند شد سكوت كرد تا آيه را به آخر رساند. همين كه به آخر رساند، على نماز را ادامه داد. باز ابن الكواء آيه را تكرار كرد و بلا فاصله على سكوت نمود
على سكوت مى كرد چون دستور قرآن است كه: اذا قرىء القرآن فاستمعوا له و انصتوا
هنگامى كه قرآن خوانده مى شود گوش فرا دهيد و خاموش شويد. و به همين دليل است كه وقتى امام جماعت مشغول قرائت است مأمومين بايد ساكت باشند و گوش كنند
بعد از چند مرتبه اى كه آيه را تكرار كرد و مى خواست وضع نماز را به هم زند، على اين آيه را خواند: فاصبر ان وعد الله حق و لا يستخفنك الذين لا يوقنون. (صبر كن وعده خدا حق است و خواهد فرا رسيد. اين مردم بى ايمان و يقين، تو را تكان ندهند و سبكسارت نكنند). ديگر اعتنا نكرد و به نماز خود ادامه داد  

قيام و طغيان خوارج
خارجيها در ابتدا آرام بودند و فقط به انتقاد و بحثهاى آزاد اكتفا مى كردند. رفتار على نيز درباره آنان همانطور بود كه گفتيم، يعنى به هيچ وجه مزاحم آنها نمى شد و حتى حقوق آنها را از بيت المال قطع نكرد. اما كم كم كه از توبه على مأيوس گشتند روششان را عوض كردند و تصميم گرفتند دست به انقلاب بزنند. در منزل يكى از هم مسلكان خود گرد آمدند و او خطابه كوبنده و مهيجى ايراد كرد و دوستان خويش را تحت عنوان امر به معروف و نهى از منكر دعوت به قيام و شورش كرد.
خطاب به آنان گفت: اما بعد فوالله ما ينبغى لقوم يؤمنون بالرحمن و ينيبون الى حكم القرآن ان تكون هذه الدنيا آثر عندهم من الامر بالمعروف و النهى عن المنكر و القول بالحق و ان من و ضر فانه من يمن و يضر فى هذه الدنيا فان ثوابه يوم القيامة رضوان الله و الخلود فى جنانه، فأخرجوا بنا اخواننا من هذه القرية الظالم اهلها الى كور الجبال او الى بعض هذه المدائن منكرين لهذه البدع المضلة
پس از حمد و ثنا، خدا را سوگند كه سزاوار نيست گروهى كه به خداى بخشايشگر ايمان دارند و به حكم قرآن مى گروند دنيا در نظرشان از امر به معروف و نهى از منكر و گفته به حق محبوبتر باشد اگر چه اينها زيان آور و خطر زا باشند كه هر كه در اين دنيا در خطر و زيان افتد پاداشش در قيامت خشنودى حق و جاودانى بهشت اوست. برادران! بيرون بريد ما را از اين شهر ستمگرنشين به نقاط كوهستانى يا بعضى از اين شهرستانها تا در مقابل اين بدعتهاى گمراه كننده قيام كنيم و از آنها جلوگيرى نمائيم
با اين سخنان روحيه آتشين آنها آتشين تر شد. از آنجا حركت كردند و دست به طغيان و انقلاب زدند. امنيت راهها را سلب كردند، غارتگرى و آشوب را پيشه كردند. مى خواستند با اين وضع دولت را تضعيف كنند و حكومت وقت را از پاى درآورنداينجا ديگر جاى گذشت و آزاد گذاشتن نبود زيرا مسئله اظهار عقيده نيست بلكه اخلال به امنيت اجتماعى و قيام مسلحانه عليه حكومت شرعى است. لذا على آنان را تعقيب كرد و در كنار نهروان با آنان رودررو قرار گرفت. خطابه خواند و نصيحت كرد و اتمام حجت نمود. آنگاه پرچم امان را به دست ابوايوب انصارى داد كه هر كس در سايه آن قرار گرفت در امان است. از دوازده هزار نفر، هشت هزارشان برگشتند و بقيه سرسختى نشان دادند. به سختى شكست خوردند و جز معدودى از آنان باقى نماند

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

لطفاً نظرات و پیشنهادات خود را

 

با مدیریت سایت از طریق پست الکترونیکی؛

 

Email: mahdiyarahmadi@gmail.com

 

در میان گذارید.

 

 

+ نوشته شده در  ۱۳۹۱/۱۰/۱۶ساعت 9:7  توسط مهدي ياراحمدي خراساني  |