|
بيست گفتار
استاد شهيد مرتضي مطهري
خلاصه كننده: سرکار خانم پارسائیان: عدالت از نظر علی عليه السلام: ‹‹لقد ارسلنا رسلنا بالبينات و انزلنا معهم الكتاب و الميزان ليقوم الناس بالقسط و انزلنا الحديد فيه بأس شديد و منافع للناس و ليعلم الله من ينصره و رسله بالغيبإن الله قوی عزيز »(سوره ي حديد آيه25) ‹‹ إن الله يأمر بالعدل و الاحسان وإيتاء ذیالقربی و ينهی عن الفحشاء و المنكر و البغی يعظكم لعلكم تذكرون »( سوره ي نحل آيه90) اين دو آيه كريمه از دو سوره است و هر كدام در يك جای از قرآن است. آيه اول آيه بيست و پنجم از سوره حديد است و آيه دوم آيه نودم از سوره نحل است . در هر دو آيه از يك مطلب ياد شده و آن موضوع عدالت است البته هر آيه مطلب اضافهای نسبت به ديگری دارد. در آيه اول میفرمايد : " ما پيغمبران خود را با دلايل روشن فرستاديم و همراه آنها كتاب و مقياس و وسيله اندازهگيری فرستاديم تا مردم بر ميزان عدالت عمل كنند . آهن فرستاديم كه فلزی محكم و با صلابت است و منافعی برای حيات بشر در بردارد . علت ديگر فرستادن پيغمبران اين است كه آمدن آنها وسيله امتحانی باشد و معلوم و روشن شود كه چه كسی به ياری حق و اهل حق میشتابد وچه كسی نمیشتابد . خداوند نيرومند و غالب است . " در آيه دوم میفرمايد : " خدا امر میكند به عدالت و به نيكی و كمك و صلهارحام ، و نهی میكند از كارهای زشت و بد و ظلم . خداوند پند میدهد تا شما متذكر بشويد " در آيه اول هدف كلی اديان آسمانی را برقرار شدن موازين عدالت ذكر میكند ، و در آيه دوم به عنوان يك اصل از اصول و مبانی كلی اسلام و به عنوان معرفی روح اسلام ، میفرمايد خداوند به عدل و احسان امر میكند و از فحشاء و زشتكاريها و بديها و ظلمها نهی میكند. موضوع عدل و احسان ، خصوصا موضوع عدل ، گذشته از اينكه در خود قرآن كريم مكرر ذكر شده ، در تاريخ اسلام و در ميان مسلمين فصلی طولانی دارد - چه از نظر علمی در تاريخ علوم اسلامی و چه از نظر عملی و اجرايی در تاريخ اجتماعی و سياسی اسلام و چون واقعا يكی از اركان اسلام اصل عدل است ، شايسته است كه در اطراف آن صحبت شود ، مخصوصا ما شيعيان كه يكی از اصول دين را عدل میدانيم. چه عدالتی موجب شهادت علی شد ؟ به هر حال ، چون امشب همچو شبی است ، در طليعه سخنم در اين چند شب شمهای از عدالتها و احسانهای مولای متقيان عرض میكنم و در اطراف اين كلمه توضيح میدهم كه چگونه عدالت علی ( ع ) قاتلش شد و چگونه تصلبش در اين راه ، آشوبها و فتنهها از طرف آنها كه عدالت علی مستقيما بر ضرر آنها بود به پا كرد ، و اين عدالت چه جور عدالتی بود؟ آيا يك عدالت صرفا اخلاقی بود نظير آنچه میگوييم امام جماعت يا قاضی يا شاهد طلاق يا بينه شرعی بايد عادل باشد. اين جور عدالتها كه باعث قتل كسی نمیشود ، بلكه بيشتر باعث شهرت و محبوبيت و احترام میگردد. آن نوع عدالت مولی كه قاتلش شناخته شد ، در حقيقت، فلسفه اجتماعی او و نوع تفكر مخصوصی بود كه در عدالت اجتماعی اسلامی داشت و خودش شديدا اصرار میورزيد كه عدالت اجتماعی اسلام و فلسفه اجتماعی اسلام صرفا همين را اقتضا میكند. او تنها عادل نبود عدالتخواه بود،فرق است بين عادل و عدالتخواه، همان طوری كه فرق است بين آزاد و آزاديخواه . يكی آزاد است يعنی خودش شخصا مرد آزادی است، و يكی آزادي خواه است يعنی طرفدار آزادی اجتماع است و آزادی هدف و ايده اجتماعی اوست . علم هم همين طور است : يكی شخصا عالم است ، يكی علاوه بر اين طرفدار عموميت علم و سواد و تعليم عمومی است . همين طور است عدالت : يكی شخصا آدم عادلی است ، و يكی عدالتخواه است ، عدالت فكر اجتماعی اوست . باز مثل اينكه يكی صالح است و ديگری اصلاح طلب . در آيه كريمه قرآن میفرمايد " « كونوا قوامين بالقسط »" ( 1 ) قيام به قسط يعنی اقامه و به پاداشتن عدل ، و اين غير از عادل بودن از جنبه شخصی است. عدل و جود از نظر اجتماعی اما از نظر زندگی اجتماعی چطور ؟ از نظر زندگی اجتماعی و از جنبه عمومی كه افراد اجتماع را به صورت يك واحد در میآورد ، از اين نظر كه بنگريم ، میبينيم كه عدل از جود بالاتر است. عدل در اجتماع به منزله پايههای ساختمان است و احسان از نظر اجتماع به منزله رنگ آميزی و نقاشی و زينت ساختمان است. اول بايد پايه درست باشد بعد نوبت به زينت و رنگ آميزی و نقاشی میرسد . اگر " خانه از پای بست ويران است " ، ديگر چه فايده كه " خواجه دربند نقش ايوان " باشد ؟ اما اگر پايه محكم باشد ، در ساختمان بی نقاشی و بی رنگ آميزی هم میتوان زندگی كرد . ممكن است ساختمان فوق العاده نقاشی خوب داشته باشد و ظاهرش جالب باشد ، اما چون پايه خراب است،يك باران كافی است آن را بر سراهلش خراب كند. بعلاوه همين جودها و احسانها و ايثارهايی كه در مواقعی خوب و مفيد است و از نظر جود كننده فضيلتی بسيار عالی است ، از نظر گيرنده فضيلت نيست . حساب او را هم بايد كرد ، حساب اجتماع را هم بايد كرد . اگر رعايت موازنه اجتماعی نشود و حساب نكرده صورت بگيرد ، همين فضيلت اخلاقی موجب بدبختی عمومی و خرابی اجتماع میگردد.صدقات زياد و اوقاف زياد و حساب نكرده ، نذورات زياد و حساب نكرده در هر جا كه وارد شده مانند سيل جامعه را خراب كرده ، روحيهها را تنبل و كلاش و فاسد الاخلاق بار آورده ، لطمهها و خساراتی وارد آورده كه كمتر از لطمات و خسارات يك سپاه جرار نبوده ، مصداق كلام خدا بوده درباره بعضی انفاقات كه میفرمايد : ‹‹مثل ما ينفقون فی هذه الحيوه الدنيا كمثل ريح فيها صر اصابت حرث قوم ظلموا أنفسهم فأهلكته و ما ظلمهم الله و لكن أنفسهم يظلمون.›› مثل انفاقهايی كه در اين دنيا میكنند و عنوان انفاق و صدقه و امثال اينها به آنها میدهند،عينا مثل باد سختی است كه با سرما همراه است و میرسد به زراعت مردمی كه ظلم به نفس كردهاند و همه آن زراعتها را از بين میبرد،خداوند به آنها ستم نكرده خودشان به خودشان ستم كردهاند. جامعه را هرگز با جود و احسان نمیتوان اداره كرد،پايه سازمان اجتماع عدل است. احسان وجودهای حساب نشده و اندازهگيری نشده كارها را از مدار خود خارج میكند.امام سجاد ( ع ) فرمود : " « كم من مفتون بحسن القول فيه ، و كم من مغرور بحسن الستر عليه و كم من مستدرج بلاحسانإليه.›› بسياری از مردم از بس خوبشان را و مدحشان را گفتند فاسد شدند ، بسياری از مردم چون از عيبشان چشمپوشی شد و مورد انتقاد قرار نگرفتند مغرور شدند ، بسياری از مردم هم چون به آنها احسان شد و از راه احسان زندگی و كارشان اداره شد متدرجا در غفلت فرو رفتند. اين است معنی سخن علی مرتضی ( ع ) : كه فرمود : " « العدل يضع الامور مواضعها و الجود يخرجها من جهتها" ››عدل جريان كارها را در مجرای خود قرار میدهد ، اما جود جريانها را از مجرای اصلی خارج میكند. بسياری از مردم ابتدا كه میشنوند علی ، مظهر كامل جود و سخا ، عدل را از جود برتر دانسته تعجب میكنند كه چطور میشود عدل از جود بالاتر باشد،يعنی چه علی ( ع ) كه سرآمد اهل جود و ايثار و كرم است ، درباره جود و كرم میفرمايد كه جود و كرم كارها را از جريان خودش خارج میكند ،اما با بيانی كه كردم و دو جنبهای كه توضيح دادم معلوم شد كه ما تاكنون به عدل وجود از يك جنبه نگاه میكردهايم و آن جنبه اخلاقی و جنبه فضيلت شخصی و نفسانی قضيه بوده و البته از اين جهت مطلب همان طور است.اما جنبه ديگر مهم است و آن جنبه اجتماعی قضيه است و ما تاكنون كمتر از اين جنبه فكر میكردهايم و علت اينكه كمتر فكر میكردهايم اين است كه مدت زيادی نيست كه بشر به ارزش مطالعات اجتماعی پی برده و قوانين اجتماعی را شناخته ، در سابق كم و بيش بعضی از مفكرين عاليقدر ما توجه داشتهاند ، اما به صورت علوم مدونی نبوده است ، لهذا در قضايا فقط به جنبههای اخلاقی و فردی آنها نگاه میكردهاند. من ياد ندارم تاكنون كسی در كتابی در اطراف اين جمله كه عرض كردم بحثی كرده باشد و حال آنكه اين جمله در نهج البلاغه است و در دسترس همه بوده . به نظرم علتش اين است كه اين جمله با مقياسهای اخلاقی نمیتوانسته در نظرها معنی درست و قابل توجهی داشته باشد ، اما امروز كه به بركت پيشرفت علوم اجتماعی ، مقياسهای ديگر غير از مقياسهای اخلاقی به دست ما رسيده ، میفهميم كه چه كلام پرارزشی است و چقدر اين سخن از زمان خودش ، بلكه از زمان سيد رضی ( ره ) كه سخنان علی ( ع ) را گردآوری كرد و به نام نهج البلاغه به صورت كتابی درآورد ، جلوتر و بالاتر است . هيچ ممكن نبود در آن زمان ، خود سيد رضی كه جمع كننده اين كلمات است ، و حتی بوعلی سينا كه بزرگترين فيلسوف عصر گردآوری نهج البلاغه است ، بتواند همچو حقيقت اجتماعی عالی را بيان كند. عدالت ، فلسفه اجتماعی غرضم از نقل اين سؤال و جواب اين بود كه توجه پيدا شود كه علی مرتضی ( ع ) به عدل از چه ديدهای مینگريسته ؟ آيا از جنبه فردی و شخصی نگاه میكرده يا بيشتر به جنبه اجتماعی توجه داشته، اين سؤال و جواب و تحليلی كه در جواب فرمود معلوم شد كه به جنبه اجتماعی مطلب توجه داشته ؛ اين است كه از يك طرف از سخنان علی ( ع) و از طرف ديگر از عمل او مخصوصا از طرز عملی كه در دوره زعامت و حكومت خود انجام داد معلوم میشود كه عدالت به صورت يك فلسفه اجتماعی اسلامی مورد توجه مولای متقيان بوده و آن را ناموس بزرگ اسلامی تلقی میكرده و از هر چيزی بالاتر میدانسته ، سياستش بر مبنای اين اصل تأسيس شده بود ، ممكن نبود به خاطر هيچ منظوری و هدفی كوچكترين انحراف و انعطافی از آن پيدا كند ، و همين امر يگانه چيزی - بلی يگانه چيزی - بود كه مشكلاتی زياد برايش ايجاد كرد ، و ضمنا همين مطلب يك مفتاح و كليدی است برای يك نفر مورخ و محقق كه بخواهد حوادث خلافت علی را تحليل كند: علی ( ع) فوق العاده در اين امر تصلب و تعصب و انعطاف ناپذيری به خرج میداد. درباره تصلب علی ( ع ) در امر عدالت ، كه از نظر و تعبيری بايد گفت عدالت و از نظر و تعبيری بايد گفت حقوق بشر ، همين بس كه فلسفه پذيرفتن خلافت را بعد از عثمان ، به هم خوردن عدالت اجتماعی و منقسم شدن مردم به دو طبقه سير سير و گرسنه گرسنه ذكر میكند و میفرمايد : ‹‹لولا حضور الحاضر ، و قيام الحجة بوجود الناصر ، و ما أخذ الله علی العلماء أن لا يقاروا علی كظة ظالم و لا سغب مظلوم ، لالقيت حبلها علی غاربها ، و لسقيت آخرها بكأس أولها ›› اگر نبود كه عدهای به عنوان يار و ياور به در خانهام آمدند و بر من اتمام حجت شد،ديگر اينكه خداوند از دانايان و روشن ضميران عهد و پيمان گرفته كه هر وقت اوضاعی پيش آيد كه گروهی آن قدر اموال و ثروتها و موهبتهای الهی را به خودشان اختصاص بدهند و آن قدر بخورند كه از پرخوری بيمار شوند و عدهای آن قدر حقوقشان پايمال بشود كه مايه سد جوعی هم نداشته باشند ، در همچو اوضاع و احوال ، اين دانايان و روشن ضميران نمیتوانند بنشينند و تماشاچی و حداكثر متأسف باشند . اگر همچو وظيفهای را در حال حاضر احساس نمیكردم كنار میرفتم و افسار خلافت را در دست نمیگرفتم و مانند روز اول پهلو تهی میكردم. ابراز نگرانی و اتمام حجت و چون اين طور برنامهای در دوران حكومتش داشت كه نه تنها اين بود كه در دوره خودش نگذارد حيف و ميل بشود و حقوق مردم پايمال شود بلكه برنامهاش اين بود كه حقوق پايمال شده گذشته را كه اجحافگرها مال خود و ملك خود میدانستند برگرداند.روی اين حساب و اين نقشه ، خودش میدانست كه چه جنجالی به پا خواهد شد ، لهذا با ترديد و نگرانی زير بار خلافت رفت و به مردمی كه آمدند بيعت كنند گفت : " « ادعونی و التمسوا غيری ، فانا مستقبلون أمرا له وجوه و ألوان لا تقوم له القلوب ، و لا تثبت عليه العقول » " مرا رها كنيد ، سراغ كسی ديگر برويد . آيندهای رنگارنگ و ناثابت در پيش است . اطمينانی به موقعيت در اجرای آنچه وظيفه اسلامی من به عهده من گذاشته نيست . آشفتگيها در جلو است كه دلها ثابت نمیماند و افكار متزلزل میگردد و همين شماها كه امروز آمدهايد ، وقتی كه ديديد راه بسيار دشواری است از وسط راه ممكن است برگرديد‹‹ وإن الافاق قد أغامت ، و المحجة قد تنكرت »" افق ها را ابرو و مه گرفته و خورشيد در پشت ابرها مانده ، كارهايی شده و تثبيت گشته . اشخاصی در اين تاريخ كوتاه كه از عمر اسلام میگذرد به صورت بت در آمدهاند ، بر هم زدن روش آنها بسيار دشوار است. آنگاه برای اينكه با اين مردم ، كه امروز با اصرار از او میخواهند خلافت را بپذيرد.اتمام حجت كند، فرمود : " « و اعلموا أنیإن أجبتكم ركبت بكم ما أعلم » " بدانيد اگر من اين دعوت را پذيرفتم ، آن طور كه خودم میدانم و میفهمم و طبق برنامهای كه خودم دارم عمل میكنم و به حرف و توصيه احدی هم گوش نخواهم كرد . بلی اگر مرا به حال خود واگذاريد و مسؤوليت حكومت و خلافت را برعهده من نگذاريد ، من معذورم و مثل گذشته حكم يك مشاور خواهم داشت. عدالت از نظراسلام علت اصلی انحراف مسلمين از عدل اسلامی وقتی اين سؤال مطرح میشود كه چرا با اينكه در اسلام اين قدر به اصل عدالت توصيه شد ، به آن عمل نشد ، و بلكه طولی نكشيد كه جامعه اسلامی سخت دچار بی عدالتی شد و انواع بی عدالتيها و تبعيضها به وجود آمد ، وقتی كه اين سؤال مطرح میشود ، آن چيزی كه در درجه اول و زود به فكر همه میرسد اين است كه مسؤول اين كار عدهای از خلفا بودند و آنها سبب شدند كه اين دستور خوب ، اجرا و تنفيذ نشد ، زيرا اجرای اين دستور ، اول بايد از طرف خلفا و زعمای مسلمين بشود و آنها سوء نيت داشتند و شايستگی آن مقام بزرگ را نداشتند و مانع اجرا و تنفيذ اين اصل شدند و در نتيجه در جامعه اسلامی انواع بی عدالتيها و تبعيضها به وجود آمد. اين جواب درست است ، اما به اين معنی كه يكی از علتها اين بود كه آنها كه میبايست اجرا كنند اجرا نكردند و بر ضد آن عمل كردند ، تاريخ خلفای اموی و عباسی گواه صادق اين مطلب است. بد تفسير شدن عدالت اما تمام علت اين نيست . يك علت مهم ديگر هم هست كه اثرش از علت اول اگر بيشتر نباشد كمتر نيست . امشب میخواهم در اطراف اين علت بحث كنم . آن علت اين است كه اصل عدل در اسلام از طرف عدهای از پيشوايان و علمای اسلام بد تفسير و توضيح داده شد و با آنكه عده ديگری در مقابل آنها مقاومت كردند ، فايدهای نكرده و دسته اول پيش بردند. يك قانون خوب و عالی در درجه اول بايد خوب تفسير شود و در درجه دوم بايد خوب اجرا و تنفيذ گردد . اگر خوب تفسير نشود ، فرضا آنها كه متصدی اجرا و تنفيذ هستند بخواهند خوب اجرا كنند ، فايده ندارد ، زيرا همانطوری اجرا ميكنند كه تفسير شده ، و اگر هم قصد خوب اجرا كردن نداشته باشند برای آنها چه بهتر ، وقتی متصديان تفسير قانون ، مطابق با نيات سوء اجرا كنندگان تفسير كردند ، عملا و نتيجتا خدمتی به آنها كردهاند و آنها را از زحمت و دردسر مردم نجات دادهاند ، خواه آنكه تفسير كنندگان از اول قصدشان اين باشد كه به قانون و مردم خيانت كنند ، و يا همچون قصدی نداشته باشد ، فقط روی كج فهمی بد تفسير كنند. در تفسير اصل عدل همين طور شد . غالبا و شايد همه كسانی كه منكر اين اصل در اسلام شدند - به شرحی كه عرض خواهم كرد - سوء نيتی نداشتهاند ، فقط روی قشری فكر كردن و متعبد مابانه فكر كردن ، مسلمانان را به اين روز انداختند . اين بود كه برای اسلام دو مصيبت پيش آمد: يكی مصيبت سوء نيت در اجرا و تنفيذ ، كه از همان اوايل در اثر قرار نگرفتن چرخ خلافت روی محور اصلی خود ، به صورت تفضيل نژاد عرب بر غير عرب و تفضيل قريش بر غير قريش و به صورت آزاد گذاشتن دست عدهای در حقوق و اموال و محروم كردن عده ديگر پيش آمد ، و قيام علی ( ع ) در خلافت بيشتر برای مبارزه با اين انحراف بود و بالاخره هم منجر به شهادتش شد ، و بعد هم در زمان معاويه و ساير خلفا شدت يافت. مصيبت ديگر از طرف عدهای قشری ماب و متعبد ماب وارد شد كه روی يك سلسله افكار خشك ، به يك نوع توضيحها و تفسيرهای كج و معوج پرداختند كه آثارش هنوز هم باقی است. عدل الهی يكی از مسائلی كه در علم كلام مورد بحث واقع شده مسأله عدل الهی بود ، كه آيا خداوند عادل است يا نه ؟ اين مسأله خيلی اهميت پيدا كرد و شاخهها و متفرعات زياد پيدا كرد و دامنهاش قهرا به مسأله اصل عدالت اجتماعی كه مورد بحث ماست نيز كشيده شد . اين مسأله از مسأله حادث بودن و قديم بودن كلام الله هم با آنكه آن مسأله فتنهها به پا كرد و خونها برايش ريخته شد بيشتر اهميت پيدا كرد ، بطوريكه به واسطه نفی و اثبات در اين مسأله يعنی مسأله عدل ، متكلمين دو نحله شدند : عدليه و غير عدليه . عدليه يعنی طرفداران اصل عدل الهی ، و غير عدليه يعنی منكرين اصل عدل الهی. متكلمين شيعه عموما از عدليه هستند ، و به همين جهت از همان زمان قديم معمول شد كه شيعه بگويد اصول دين اسلام پنج تا است : توحيد ، عدل ، نبوت ، امامت ، معاد . يعنی از نظر اسلام شناسی شيعی اصول اسلام پنج تا است. در مسأله عدل الهی در دو قسمت بحث شد : يكی اينكه آيا خلقت و تكوين عالم از آسمان و زمين ، از جماد و نبات و حيوان ، ازدنيا و آخرت ، بر موازين عدالت و موافق عدالت است و در خلقت و آفرينش به هيچ موجودی ظلم نمیشود؟ و اين عالم به عدل برپاست ؟ آيا " ‹‹ بالعدل قامت السموات و الارض؟ ›› " يا اينكه خداوند چون اراده و مشيتش مطلق است و هيچ چيز نمیتواند اراده او را محدود كند ، فعال ما يشاء است. ‹‹يفعل ما يشاء و يحكم ما يريد ›› خلقتش تابع هيچ ميزان و هيچ قاعده و قانونی نمیتواند باشد و هر چه او بكند عدل است نه اينكه هر چه مقتضای عدل است او میكند. لهذا در جواب اين سؤال كه " آيا خداوند در قيامت بر وفق موازينی كه موازين عدل است رفتار میكند و طبق حساب و قاعدهای يكی را به بهشت میبرد و ديگری را به جهنم ؟ يا اينطور نيست ؟ آنها گفتند اين طور نيست.هيچ قانون و ناموسی نمیتواند حاكم بر فعل حق باشد ، هر قانون و ناموسی تابع فعل او و امر اوست ، عدل و ظلم هم تابع فعل اوست ، اگر او مطيع را به بهشت ببرد و عاصی را به جهنم ، باز هم چون او كرده عدل است ، اراده او و فعل او تابع ميزانی و خاضع در برابر قانونی نيست ، همه قوانين و موازين تابع اراده او هستند. اين يك قسمت درباره اصل عدل كه راجع به اساس خلقت موجودات و نظام عالم بود كه آيا موافق با ميزان عدل است يا نه ؟ قسمت ديگری مربوط به نظام تشريع است ، مربوط به دستورهای دينی است ، مربوط به اين است كه دستورهای الهی كه به وسيله پيغمبر اكرم ( ص ) رسيده و به نام شريعت و قانون اسلامی خوانده میشود چطور ؟ آيا نظام تشريع تابع ميزان عدل است يا نه ؟ آيا عادلانه وضع شده و هر حكمی تابع يك حقيقت و يك مصلحت و مفسده واقعی است ، يا اينطور نيست ؟ وقتی كه به قوانين شريعت اسلام نگاه میكنيم میبينيم يك سلسله چيزها تحليل و تجويز و بلكه واجب شده و يك عده امور ديگر برعكس تحريم شده و ممنوع شناخته شده : به درستی و امانت امر شده و از دروغ و خيانت و ظلم نهی شده. شك ندارد كه بالفعل بايد گفت آنچه امر كرده خوب است و آنچه نهی كرده بد است . اما آيا چون خوبها خوب بوده و بدها بد بودهاند اسلام به آن امر كرده و از اين نهی كرده؟يا آنكه چون اسلام به اين يكی امر كرده خوب شده و چون از آن يكی نهی كرده بد شده و اگر به عكس كرده بود ، اگر به دروغ و خيانت و ظلم امر كرده بود اينها واقعا خوب میشدند و اگر از راستی و امانت و عدالت نهی كرده بود اينها واقعا بد بودند يعنی بد میشدند ؟ ! شارع اسلام دستور داده كه بيع حلال است و ربا حرام . شك ندارد كه الان بيع خوب است و ربا بد . حالا آيا بيع بالذات و به خودی خود چيز خوبی بوده و برای بشر نافع و مفيد بوده و چون خوب و مفيد بوده در اسلام حلال شمرده شده و اما ربا بالذات چيز بدی بوده و به حال جامعه بشر ضرر داشته و چون بد و مضر بوده اسلام آن را حرام شمرده و گفته " « الذين يأكلون الربوا لا يقومونإلا كما يقوم الذی يتخبطه الشيطان من المس »" و يا برعكس است ، بيع را چون اسلام گفته حلال است خوب شده و چون ربا را گفته حرام است بد شده . اثرعملي و اجتماعي بحث حسن و قبح ممكن است گفته شود كه اين بحث چه ثمره ي عملي دارد؟ به هر حال ، هر دو دسته درباره قوانين موجود اسلامی معتقدند كه مقرون به صلاح و موافق حق و عدالت است ، چيزی كه هست يك دسته معتقدند اول حسن و قبح و صلاح و فساد و حق و ناحقی بود و بعد شارع اسلام دستورهای خود را طبق آنها تنظيم كرده ، و دسته ديگر میگويند كه اينها از اول نبودهاند و به دنبال دستورهای دين پيدا شدهاند . يك عدهای میگويند حسن و قبح و حق و ناحق و عدالت و ظلم ، مقياس دستورهای دين است ، يك عده میگويند دين مقياس اينها است ، حالا چه خواجه علی و چه علی خواجه ، نتيجه يكی است . لهذا علمای هر دو دسته كه وارد مسائل فقه و اصول شدهاند در اطراف مصلحت احكام و تقديم مصلحتی بر مصلحت ديگر ، بحث كردهاند. در جواب عرض میكنم خير ، اين طور نيست ، اثر عملی مهمی دارد و آن مسأله دخالت عقل و علم در استنباط احكام اسلامی است . اگر نظريه اول را بپذيريم كه حقی و عدالتی بوده و حسن و قبح واقعی بوده و شارع اسلام هميشه آن واقعيات را منظور میداشته قهرا در مواردی كه بر ميخوريم به حكم صريح عقل و علم كه مقتضای حق چيست و مقتضای عدالت چيست ؟ صلاح كدام است و فساد كدام ؟ ناچاريم اينجا توقف كنيم و عقل را به عنوان يك راهنما در مواردی كه ميتواند صلاح و فساد را درك كند ، بپذيريم و قاعدهای را كه عدليه گفتهاند كه " كل ما حكم به العقل حكم به الشرع " يا گفتهاند " الواجبات الشرعية ألطاف فی الواجبات العقلية " به كار ببنديم ، گيرم ظاهر يك دليل نقلی خلاف آن باشد ، زيرا روی آن مبنا ما برای احكام اسلامی روحی و غرضی و هدفی قائليم ، يقين داريم كه اسلام هدفی دارد و از هدف خود هرگز منحرف نمیشود ، ما به همراه همان هدف میرويم ، ديگر در قضايا تابع فرم و شكل و صورت نيستيم ، همينكه مثلا فهميديم ربا حرام است و بی جهت هم حرام نيست ، میفهميم هر اندازه كه بخواهد تغيير شكل و فرم و صورت بدهد باز حرمتش جايی نمیرود ، ماهيت ربا ربا است ، و ماهيت ظلم ظلم ، و ماهيت دزدی دزدی ، و ماهيت گدايی و كل بر اجتماع بودن گدايی است ، خواه آنكه شكل و فرم و صورتش همان شكل ربا و ظلم و سرقت و گدايی باشد يا آنكه شكل و قيافه را عوض كند و جامه حق و عدالت بر تن نمايد. اما بنابر نظريه دوم ، عقل به هيچ وجه نمیتواند راهنما باشد ، قوانين و مقررات اسلامی يك روحی و معنايی ندارد كه ما اين روح و معنی را اصل قرار دهيم ، هر چه هست همان شكل و فرم و صورت است و با تغيير شكل و فرم و صورت ، همه چيز عوض میشود . اصولا مطابق اين نظريه هر چند نام حق و عدل و نام مصلحت و تقديم مصلحتی بر مصلحت ديگر برده میشود ، اما يك مفهوم واقعی ندارد ، نام همان شكل و فرم و صورت را مصلحت وعدالت و حق و امثال اينها گذاشتهاند. پس مطابق نظريه اول ، ما به حق و عدالت و مصلحت به عنوان يك امر واقعی نگاه میكنيم ، اما بنابر نظريه دوم به عنوان يك فرض خيالی. يك سبب گمراهی مردم جاهليت همين بود كه قوه درك خوبی و بدی از آنها سلب شده بود و هر قبيح و زشتی را تحت عنوان دين قبول میكردند و نام امر دينی و شرعی روی آن میگذاشتند . قرآن كريم اين جهت را از آنها انتقاد میكند و میگويد شما بايد اينقدر بفهميد كه كارهای زشت در ذات خود زشتاند و ممكن نيست خداوند كار زشتی را تجويز كند و به او دستور دهد. زشتی يك چيز كافی است برای اينكه شما بفهميد خداوند به آن امر نمیكند. میفرمايد : " « وإذا فعلوا فاحشة قالوا وجدنا عليها آبائنا و الله أمرنا بها قلإن الله لا يأمر بالفحشاء أتقولون علی الله ما لا تعلمون قل أمر ربی بالقسط »" يعنی وقتی كه مرتكب فحشاء شوند دو دليل برای كار خود ذكر میكنند : يكی اينكه سنت آباء و اجدادی است ، ديگر اينكه میگويند دستور خدا همين است و خدا اجازه داده . به آنها بگو خداوند هرگز فحشاء را اجازه نمیدهد . خود فحشاء و عفاف حقيقتهايی هستند ، واقعيت دارند . با امر و نهی خدا فحشاء عفاف نمیشود و عفاف فحشاء نمیشود . خدا هرگز به فحشاء امر نمیكند . و آن را اجازه نمیدهد . خداوند به عدل و اعتدال و ميانه روی امر میكند . اين را خودتان بايد بفهميد و تشخيص دهيد و مقياس قرار دهيد و با اين مقياس ، تشخيص بدهيد كه خداوند به چه چيز امر میكند و از چه چيز نهی میكند. استدلالهای شرمآور خيلی اسباب تعجب میشود اگر كسی بشنود در اسلام دستهای پيدا شدند كه واقعا مسلمان بودند بلكه خود را از ديگران مسلمانتر و مقدستر میشمردند و خيلی متعبد بودند و خود را صددرصد تابع سنت پيغمبر میدانستند . آن وقت همينها برای به كرسی نشاندن حرفهای خود مبنی بر انكار عدالت الهی ، هم در تكوينيات و هم در تشريعيات ، به استدلال پرداختند . از طرفی نمونهها به خيال خود از بی عدالتيها در خلقت و آفرينش ذكر كردهاند كه شرمآور است . به بيماريها و دردها مثال زدند ، خلقت شيطان را دليل آوردند ، گفتند اگر جريان عالم بر طبق عدالت میبود نمیبايست علی بن ابیطالب كشته شود و بعد جای او را زياد بن ابيه و حجاب بن يوسف بگيرند ، و امثال اين مثالها،اين دو قسمت تكوينات و نظام تكوين. در قسمت تشريعيات و نظام تشريع هم برای اينكه ثابت كنند قوانين اسلام تابع قاعده و قانون و صلاح و فساد و حسن و قبحی نيست ، گفتند بنای شرع بر جمع متفرقات و تفرقه مجتمعات است ، لهذا اين همه تناقض در دستورهای دين وجود دارد ، در بسياری موارد ديده میشود شارع اسلام يكجور حكم داده و حال آنكه مثل هم نيستند ، و در بسياری موارد ديده میشود برعكس ، دو چيز كه كمال مشابهت دارند و بايد يك جور حكم داشته باشند ، دو جور حكم دارند . گفتند چرا اسلام بين زن و مرد فرق گذاشته و برای مردان تا چهار زن را تجويز كرده و برای زنان بيش از يك شوهر اجازه نداده ؟ چرا درباره دزد گفته دست او را كه آلت جرم است ببرند ، اما برای دروغگو نگفته كه زبانش را كه آلت جرم است ببرند ؟ همچنين زناكار را و... شرمآور است انسان در تاريخ بخواند عدهای پيدا شدند كه خود را تابع قرآن میدانستند و قرآن اين همه درباره عدل الهی ، هم در نظام تكوين و هم در نظام تشريع ، سخن گفته و اما اين دسته در نفی حكمت و بی عدالتی نظام آفرينش و در بی حكمتی دستورهای اسلام ، داد سخن دادهاند. شرايط امر به معروف در امر به معروف شرايطی هست كه فقهای شيعه و فقهای سنی ذكر كردهاند ، از اين رو فقها برای هر كسی جايز نمیدانند به عنوان امر به معروف و نهی از منكر متعرض ديگران بشود ، خصوصا اگر آن تعرض شديد باشد و پای مزاحمت و زد و خورد و خونريزی باشد كه آن وقت شرايط زيادی دارد . دو شرط از شرايط امر به معروف و نهی از منكر ، از شرايط اوليه است كه در همه موارد لازم است و خوارج فاقد هر دو شرط بودند ، بلكه منكر يكی از اين دو شرط بودند . آن دو شرط يكی بصيرت در دين است و يكی بصيرت در عمل بصيرت در دين يعنی اطلاع كافی و صحيح در امور دينی داشته باشد ، حلال را از حرام ، واجب را از غير واجب تشخيص بدهد ، و اينها نداشتند ، لهذا يك آيه قرآن را كه میفرمايد : " « إن الحكمإلا لله يقص الحق و هو خير الفاصلين »" دست آويز قرار دادند و جمله " لا حكمإلا لله " را شعار خود ساختند ، در صورتی كه اين آيه ربطی ندارد به موضوعاتی از قبيل موضوع حكميت و امثال آن. اما بصيرت در عمل:در باب امر به معروف و نهی از منكر شرطی ذكر میكنند تحت عنوان احتمال اثر ، و شرطی ذكر میكنند تحت عنوان عدم ترتب مفسده ، يعنی امر به معروف و نهی از منكر برای اين است كه معروف رواج بگيرد و منكر محو شود ، پس در جايی بايد امر به معروف و نهی از منكر كرد كه احتمالا اين كار اثرداشته باشد و اگر میدانيم كه قطعا بی اثر است واجب نيست ،ديگر اينكه اين عمل برای اين است كه يك مصلحتی انجام شود ، پس در جايی بايد صورت بگيرد كه مفسده بالاتری بر آن مترتب نشود . لازمه اين دو شرط ، بصيرت در عمل است . آدمی كه در عمل بصيرت ندارد نمیتواند پيش بينی كند كه آيا اثری بر اين كار مترتب هست يا نيست و آيا مفسده بالاتری هست يا نيست،اين است كه امر به معروفهای جاهلانه همان طوری كه در حديث آمده افسادش بيش از اصلاحش است. در مورد ساير تكاليف گفته نشده كه شرطش اين است كه بدانی يا احتمال بدهی اين كار تو فايده دارد ، اگر احتمال فايده میدهی بكن و اگر احتمال نمیدهی نكن ، و حال آنكه در هر تكليفی چنانكه قبلا عرض كردم فايدهای و مصلحتی منظور شده ، زيرا تشخيص آن مصلحتها بر عهده مردم گذاشته نشده،درباره نماز گفته نشده اگر ديدی به حالت مفيد است بخوان و اگر ديدی مفيد نيست نخوان . حتی در روزه هم گفته نشده اگر احتمال میدهی فايده دارد بگير و اگر احتمال نمیدهی نگير ، در روزه گفته شده اگر ديدی به حالت مضر است نگير ، همچنين در حج يا زكات يا جهاد اين طور قيدی نشده ، اما در باب امر به معروف اين قيد هست كه ببين چه اثری و چه عكس العملی دارد و آيا كار تو و عمل تو در جهت صلاح اسلام و مسلمين است يا نه ؟ در اين تكليف ، هر كسی حق دارد بلكه واجب است كه منطق را و عقل را و بصيرت در عمل را و توجه به فايده را دخالت دهد . اين عمل كه به نام امر به معروف و نهی از منكر خوانده میشود تعبدی محض نيست. 3 مبانی اوليه حقوق از نظر اسلام اين سخنرانی در شب 21 رمضان 81 ايراد شده است . شب بيست و يكم رمضان است . هم شب عبادت است و هم شب شهادت ، شب شهادت مولای متقيان ، عبد خالص و مخلص خدا ، اميرالمؤمنين علی ) ع ( و شب قدر و احياء و شب زندهداری از خداوند متعال سعادت و توفيق عبادت و تجديد پيمان عبوديت همگی را در اين شبهای عزيز مسئلت میكنم. سخن ما در اصل عدل بود كه يكی از اصول و اركان دين اسلام است . عرض كردم اين اصل تاريخچهای در جهان اسلام دارد ، و هر چند ابتدا مسأله عدل الهی مطرح بوده اما خود به خود دامنهاش تا مسأله عدل اجتماعی هم كشيده شده و منتهی شده به اينجا كه عدالتی كه اسلام امر كرده و دستور داده كه روابط مردم با يكديگر براساس عدالت و حفظ حقوق و عدم تجاوز به حقوق يكديگر بوده باشد و كسی به كسی ظلم و تجاوز نكند ، آيا به خودی خود حقيقتی دارد نه ؟ آيا مردم طبعا و با قطع نظر از اينكه شارع اسلام دستوری بدهد و بيان كند ، يك حقوق واقعی دارند و اسلام بيان كننده و توضيح دهنده حقوق واقعی آنهاست و عدالت عبارت است از رعايت و حفظ حقوق واقعی مردم و يا اينكه در واقع و قطع نظر از دستورهای دين حقی و عدالتی فرض ندارد ، حق و عدالت معلول و مولود دستورهای دين است . هرچه را كه دين ، حق و عدالت قرارداد او حق و عدالت است و هر چه را ظلم و ناحقی و تجاوز قرار داد و به اين عنوان او را معرفی كرد او ناحق و ظلم است.گفتم عدهای در ميان مسلمين پيدا شدند كه منكر اصل عدل شدند ، قانون خدا را هم در نظام تكوين و خلقت و هم در نظام تشريع فوق عدل دانستند و گفتند فعل خدا و امر خدا هرگز از قانونی پيروی نمیكند ، هيچ حساب و قاعدهای در كار نيست ، آنچه خداوند میكند عدل و حق است نه اينكه خداوند آنچه حق و عدالت است میكند ، و همچنين آنچه خداوند در دين دستور میدهد . حق و عدل است ، نه اينكه دين به آنچه حق و عدل است دستور میدهد . و نتيجه گرفتند كه در نظام عالم هيچ مانعی ندارد كه يك نفر مطيع ، در عين كمال اطاعت و نيكی و نيكوكاری در آخرت معذب گردد و يك نفر عاصی ، در عين كمال عصيان و تمرد به بهشت برده شود و متنعم گردد ، و همچنين مانعی ندارد كه اسلام دستور بدهد عدهای بدون موجبی از همه موهبتهای اين عالم بهرهمند شوند و عدهای ديگر محروم بمانند ، و چون عدل و ظلم ، واقعی و عقلی نيست بلكه شرعی است و تابع دستور شرع است ، همين دستور عين عدل میشود. گفتم اين فكر چون ظاهرش اين بود كه شرع تابع عقل و مقيد به قانون عقل نيست ، در نظر عوام الناس يك نوع اهميت و عظمت برای شرع تلقی میشد و جنبه عوام پسندی خوبی داشت ، و به همين دليل موجی عظيم در عالم اسلام به وجود آورد. نتيجه اساسی بحث عدل نتيجه بزرگی كه اين بحث دارد اين است كه بنابر نظريه اول كه دستورهای اسلام تابع حسن و قبح واقعی است و حق و عدالت واقعيت دارند و اسلام واقعی بودن اينها را به رسميت شناخته است ما میتوانيم يك فلسفه اجتماعی اسلامی و يك رشته مبانی حقوقی اسلامی داشته باشيم و میتوانيم بنشينيم و حساب كنيم ببينيم اسلام چه مبانی حقوقی دارد ؟ چه اصولی در اين زمينه دارد ؟ چه چيزی را مبنای ذی حق بودن میداند و بر طبق چه مبنا قانون وضع كرده ؟ و آن وقت میتوانيم اينها را در بسياری از موارد راهنمای خودمان قرار دهيم ، ولی بنابر نظريه دوم اسلام فلسفه اجتماعی ندارد و اصول و مبانی حقوقی ندارد بلكه منكر اصول و مبانی حقوقی است ، تعبد محض حكمفرماست. رابطه حقوق و جهان بينی بدون شك عقايد كلی يك مكتب در باب انسان و عالم و حيات و هستی تأثير دارد در اعتقاد به نوع علاقه حقوقی كه بين انسان و ساير موجودات پيدا میشود .مثلا بنابر فلسفههای مادی معنی ندارد كه بگوييم علاقه غايی بين انسان و مواهب عالم است . چون علاقه غايی اين است كه بگوييم مواهب عالم كه به وجود آمده برای انسان و به خاطر انسان بوده و اين فرع بر اين است كه قبول كنيم يك نوع شعور كلی بر نواميس عالم حكمفرماست و آن شعور كلی چيزی را برای چيزی و به خاطر چيز ديگر به وجود میآورد و اگر آن چيز ديگر و به خاطر آن چيز ديگر نبود اين چيز به وجود نمیآمد ، مثل اينكه میگوييم دندان در دهان به وجود آمده برای مضع و جويدن ، برای اينكه غذا به كمك جويدن و ترشحات غدههای زير زبان يك مرحله هضم را در دهان پيدا كند و برای مراحل بعدی وارد معده و روده بشود . اما بنابر فلسفههای مادی هيچ نوع علاقه غائی بين اشياء وجود ندارد ، هيچ نمیشود گفت كه فلان چيز به خاطر فلان چيز ديگر به وجود آمده ، هيچ چيزی برای هيچ چيز به وجود نيامده ، هيچ چيزی مقدمه و وسيله چيز ديگر نيست ، اگر احيانا يك موجود از موجود ديگر استفاده میكند ، نه از آن جهت است كه آن يكی برای اين يكی به وجود آمده بلكه تصادفا آن يكی برای استفاده اين يكی مفيد واقع شده. ما فعلا روی عقايد كلی ساير روشها كار نداريم. میخواهيم ببينيم روی عقايد كلی اسلامی چه بايد بگوييم ؟ علاقه غائی بيان حق و ذی حق طبق عقايد كلی و طرز جهان بينی اسلامی در باب انسان و عالم و حيات و هستی ، بين انسان و مواهب عالم علاقه غائی وجود دارد ، يعنی بين انسان و مواهب عالم در متن خلقت و در نقشه كلی خلقت علاقهای و رابطهای است ، بطوری كه اگر انسان جزء اين نقشه نبود حساب اين نقشه حساب ديگر بود . در قرآن كريم مكرر تصريح میكند كه به حسب اصل خلقت ، مواهب عالم برای انسان آفريده شده ، پس از نظر قرآن كريم قبل از آنكه بشر بتواند فعاليتی بكند و دست به كاری بشود و قبل از آنكه دستورهای دين به وسيله پيغمبر به مردم اعلام شود يك نوع علاقه و ارتباط بين انسان و مواهب خلقت هست و اين مواهب مال انسان و حق انسان است ، مثل اينكه میفرمايد : ‹‹"خلق لكم ما فی اعرض جميعا" » خدا هر چه در زمين است برای شما و به خاطر شما آفريد. يا در سوره اعراف در مقدمه داستان خلقت آدم میفرمايد : ‹‹"و لقد مكناكم فی اعرض و جعلنا لكم فيها معايش قليلا ما تشكرون "››ما شما را در زمين جا داديم و مستقر كرديم و در اين زمين برای شما موهبتهايی قرار داديم كه مايه تعيش و زندگی شماست ، اما شما كم قدر اين نعمت را میشناسيد و كم شكر اين نعمت را بجا میآوريد. شكر هر نعمت يعنی از او همان استفاده را بكنند كه برای آن استفاده آفريده شده.بسياری از آيات قرآن اين حقيقت را بيان میكند . قطع نظر از تصريحی كه قرآن كريم فرموده ، اگر در خود نظام عالم دقت كنيم و فكر كنيم حس میكنيم و میفهميم كه يك نوع رابطه غايی بين جماد و نبات و همچنين بين هر دوی اينها با حيوان و همچنين بين جماد و نبات و حيوان و بين انسان هست . در اين زمين از يك طرف يك سلسله مواد غذايی هست و از طرفی حيوانها طوری هستند كه با آن مواد غذايی فقط میتوانند زندگی كنند ، اگر آن مواد غذايی نباشد نمیتوانند به حيات خود ادامه دهند . حال آيا میشود گفت در نظام كلی كائنات هيچ علاقه و ارتباطی بين مواد غذايی اين عالم و بين طرز ساختمان جهازات تغذيه انسان يا ساير حيوانها وجود ندارد و تصادفا موافقتی بين اينها و آنها هست.علمای معرفة الحياه كه میگويند به هيچ وجه نمیتوان اصل علت غائی را در مورد موجودات زنده انكار كرد . همچو علاقه و ارتباطی هست ، خواه آنكه بگوييم آن مواد غذايی متناسب با اين احتياجات ساخته شده و خواه آنكه بگوييم ساختمان جهازات تغذيه طوری ساخته شده كه بتواند از مواد غذايی موجود استفاده كند . به هر حال ، علاقه غائی هست و ايندو به يكديگر تطبيق داده شدهاند. چه فرق میكند كه بگوييم اگر انسان يا حيوان با اين نوع احتياجات نبود آن مواد غذايی به وجود نمیآمد و يا بگوييم اگر آن مواد غذايی به اين نحو نبود ساختمان انسان طور ديگر بود ؟ به هر حال ، نظام خلقت نشان میدهد اينها برای يكديگر آفريده شدهاند. پس اين حق را قانون خلقت و آفرينش كه مقدم بر قانون شرع است قرار داده و چون هر دو از جانب خداوند است ، خداوند قانون دين را هماهنگ قوانين فطرت و خلقت مقرر فرموده ، قانون خلقت را طوری و قانون شرع را طوری ديگر مقرر نفرموده ،هماهنگی آندو را صريحا در يك آيه قرآن ذكر میكند : «"فأقم وجهك للدين حنيفا فطره الله التی فطر الناس عليها لا تبديل لخلق الله" » چهره خود را به سوی اين دين ثابت نگهدار . اين دين مبنايی محكم و خلل ناپذير دارد و آن فطرت و سرشتی است كه خداوند مردم را بر آن سرشت آفريده . قانون آفرينش تغيير ناپذير است. پس گذشته از بيان قرآن كريم ، خود نظام خلقت گواه صادقی است بر اينكه آفرينش ، انسان و اين مواهب را برای يكديگر آفريده است . نوزاد را كه تازه از مادر متولد میشود در نظر بگيريد . اين نوزاد در چه حالی است ؟ چقدر میتواند خودش برای خودش تلاش كند ؟ چه غذايی را میتواند بخورد ؟ معده او چه نوع غذايی را كه میتواند هضم كند ؟ از آن طرف ببينيد خداوند دو منبع غذايی به نام دو پستان روی سينه مادر قرار داده و همينكه تولد طفل نزديك میگردد ، تدريجا با وضع حيرت انگيزی بهترين ماده مناسب با جهاز هاضمه كودك در آنجا ساخته میشود و همينكه متولد شد از غذای آماده استفاده میكند . آيا میتوان گفت در قانون خلقت هيچ رابطهای بين كودك و احتياجات كودك از يك طرف و بين ساختمان عجيب پستان و شير از طرف ديگر ، و حتی بين دكمه مخصوص سرپستان و بين لبهای كوچك كودك ، نيست ؟ آيا آن شيرها مال آن طفل نيست ؟ اين استحقاق و اين حق را چه كسی قرار داده ؟ قانون خلقت. چه علاقه و رابطهای بين كودك و بين آن شير موجود است ؟ رابطه غائی يعنی آن شير و آن دستگاه و كارخانه شير سازی برای كودك و به خاطر كودك به وجود آمده ، پس خود خلقت آن شير را حق طفل قرار داده . غدههای پستان كه ترشح میكند برای كودك ترشح میكند نه برای چيز ديگر و نه بی جهت. حكما اصطلاحی دارند در مورد موجودات و مخلوقات اين عالم، آنها از مجموع موجودات طبيعت تعبير میكند به " آباء سبعه " و " امهات اربعه " و " مواليد ثلاثه " . يعنی هفت پدر و چهار مادر و سه فرزند مقصودشان از هفت پدر ، افلاك است كه قدما قائل بودند ، مقصود از چهار مادر ، عناصر اوليه است كه عقيده قدما اين بود كه عناصر و بسائط چهارتاست : آب و خاك و هوا و آتش ، مقصود از سه فرزند ، مركبات اين عالم است كه به سه قسمت كلی تقسيم میشود : (جماد ، نبات ، حيوان ( انسان هم جزء حيوان است . از اين جهت تعبير به پدر و مادر و فرزند میكردند كه میگفتند از اثر تأثير عوامل فلكی در عناصر چهارگانه كه عوامل فلكی ، فاعلند و عناصر ، قابل مركبات ) يعنی جمادات و نباتات و حيوانات ) پيدا میشود . پس مركبات فرزندان موجودات علوی و عناصر چهارگانه میباشند. اين تعبير از نظر مركبات بسيار تعبير درستی است ، چه آنكه چهار مادر يعنی چهار عنصر در عالم باشد يا صد مادر يعنی صد عنصر ، و چه افلاكی به آن ترتيب و چه نباشد ، به هر صورت مركبات فرزندان اين زمين و اين آب و اين هوا و اين نور و گرماست. انسان همان فرزند ارشد اين پدران و مادران است . فرزند طبعا برعهده پدر و مادر حقوقی دارد . همان طوری كه در وجود ما در تعبيههايی شده برای مدتی كه بايد در رحم باشد و تعبيههايی شده برای وقتی كه هنوز نوزاد است و در دامن مادر است ، در وجود اين مادر بزرگ كه نامش جهان است نيز تعبيههايی شده و همه آنها روی عنايت صورت گرفته . مثلا نوزاد وقتی كه میخواهد متولد بشود دستگاه پستان به فعاليت میافتد ، غدهها شروع میكنند به ترشح كردن و همه اينها به خاطر و برای نوزاد است . همين طور است اين نظام چهار فصل زمين و حركت ابرها و ريزش بارانها و پيدايش فصل بهار و غيره . اين بارانها همان ترشحاتی است كه مقدمتا پستان ما در جهان برای فرزندانش میكنند. در سوره مباركه نحل آيه 10 و 11 میفرمايد : «"و هو الذی أنزل من السماء ماء لكم منه شراب و منه شجر فيه تسيمون. ينبت لكم به الزرع و الزيتون و النخيل و اععناب و من كل الثمراتإن فی ذلك لاية لقوم يتفكرون " »اوست كه از بالای سر شما بر روی زمينهای شما آب میپاشد . از اين آب ، هم آب آشاميدنی برای شما تهيه میشود و هم از آن ، درختها برای شما میروياند و از برگهای آن درختها استفاده میكنيد . با آن آب كشتها و زراعتها و درختها از زيتون و از نخل و از انگور میروياند و انواع ميوهها را در اختيار شما قرار میدهد ، و همه اينها آيتهاست برای كسانی كه بخواهند به انديشه و تفكر بپردازند. آيات قرآن در اين زمينه كه يك نوع ارتباط و پيوستگی و هماهنگی بين گردش كلی اوضاع زمين و احتياجات انسان وجود دارد زياد است. از علی ( ع ) نقل شده كه فرمود : «" لكل ذی رمق قوت و لكل حبة آكل" » هر صاحب رمق و حياتی ، قوتی و هر دانهای ، خوردندهای دارد. منظور اين است كه بين خورنده و ماده خوردنی علاقه و ارتباطی در متن خلقت هست ، وجود آنها در متن خلقت به يكديگر مربوط است. اين يك نوع علاقه و ارتباط كه از نظر اصول كلی و جهان بينی عمومی اسلامی بين حق و ذی حق هست. نقش عقل و اختيار در دو مرحلهای شدن حق انسان نظام زندگی انسان با زندگی ساير جانداران فرق دارد . آنها به حكم غريزه زندگی میكنند ، فرزند زمين بودن كافی است كه حق آنها را مسلم كند . اما انسان عقل و اراده دارد و با نيروی تكليف و عقل و اراده بايد كار كند ، لهذا تا تكليف خود را انجام ندهد نمیتواند از حق خدادادی خود استفاده كند . بلی ، تا مرحله مرحله غريزه است و تكليفی در كار نيست حق هم ثابت و مسلم است . طفل بر پستان مادر بدون ضمانت هيچ تكليفی حق دارد و شير پستان حق اوست ، اما آنگاه كه انسان میخواهد از پستان مادر زمين شير بخورد شير به آن آمادگی نيست ، بايد با عمل و عمران و احياء و فعاليت ، آن را آماده كند ، لذا در مقابل حقی كه برعهده مادر زمين دارد ، يك مسؤوليتی هم در برابر او دارد ، بلكه میتوان گفت يك حقی هم اين مادر يعنی زمين برعهده او دارد و آن اينكه زمين را آباد كند و عمران نمايد. حق زمين بر انسان علی ( ع ) در همان روزهای اول خلافت جملهای فرمود به مردم : «"إنكم مسؤولون حتی عن البقاع و البهائم"» شما مسؤوليت داريد ومكلفيد و حقوقی برعهده شما هست حتی نسبت به چارپايان و نسبت به زمين. نه تنها در برابر خدا و مردم مسؤوليد . بلكه درباره حيوانات و زمينها هم مسؤوليد . خيال نكنيد كه اين حيوان باركش شما بدليل اينكه ملك شماست هر طور رفتاری كه بخواهيد میتوانيد بكنيد ، هر اندازه بار و لو فوق قدرت آن حيوان میتوانيد پشتش بگذاريد ، اگر خواستيد علوفه بدهيد و اگر نخواستيد ندهيد ، تشنه ماند ماند ، گرسنه ماند ماند ، زخم شد شد ، شما هيچ مسؤول سير كردن و آب دادن و حفظ سلامت آن حيوان نيستيد . خير اين طور نيست . ديگر اينكه شما مسؤول اين زمينها هستيد كه آنها را ويرا ن نگذاريد و آباد كنيد . خداوند متعال آبادی آن را از شما خواسته. باز علی ( ع ) در فرمان معروف مالك اشتر ، عنوان كلی كه به فرمان خود میدهد اين است : «"هذا ما أمر به عبدالله علی أميرالمؤمنين مالك بن الحارث اعشتر فی عهدهإليه حين ولاه مصر جباية خراجها ، و جهاد عدوها ، و استصلاح أهلها ، و عماره بلادها "» يعنی اين دستوری است كه بنده خدا علی اميرمؤمنان برای مالك بن حارث معروف به اشتر مینويسد ، هنگامی كه استانداری مصر را به او میدهد كه در آنجا خراج و ماليات را جمع كند ، امنيت ايجاد ، و دشمنان مصر را سركوب كند و مردم مصر را از لحاظ تربيت و اخلاق و غيره به صلاح آورد ، و ديگر اينكه سرزمينهای آنجا را آباد كند. حق ضعفا در اسلام واقعا برای فقرا و عجزه و ضعفا حقی در اموال ديگران منظور شده در سوره اسراء میفرمايد:«"و آت ذاالقربی حقه و المسكين و ابن السبيل" »حق خويشاوندان و فقرا و بيچارگان را بده،و در سوره معارج میفرمايد:«" و فی أموالهم حق معلوم للسائل و المحروم"» از برای سؤال كنندگان و محرومان بهرهای معين در اموال مؤمنين هست. ضعيفان و عاجزان و بينوايان كه قادر به كار و كسب نيستند . و يا كسب و كارشان وافی نيست ، مكلف به كار و زحمت نيستند ، يا بيش از آن اندازه كه كار میكنند و توانايی دارند مكلف نيستند ، پس تكليف از آنها ساقط است . از طرف ديگر ، درست است كه آنها توليد كننده نيستند و وظيفه كار و عمران را نمیتوانند انجام دهند اما نمیتوان آنها را محروم كرد ، زيرا به حكم اصل اولی و به حكم رابطه غائی كه بين آنها و مواد اين عالم است اين سفره كه پهن شد برای آنها هم پهن شده . " « و الارض وضعها للانام»"يعنی خداوند اين زمين را برای همه ( نه برای بعضی) قرار داده . اينها اگر قادر بودند و وظيفه خود را انجام نمیدادند جريمهشان اين بود كه از اين سفره محروم باشند ، ولی حالا كه قادر نيستند ، حق اولی آنها سر جای خود باقی است . واقعا ضعفا و فقرا و بينوايان در اموال اغنيا ذی حقاند. حق همسفر علی ( ع ) در ايام خلافت ، روزی برای كاری از شهر كوفه كه مركز خلافت بود به خارج شهر بيرون رفت . طبق معمول خود كه اجازه نمیداد جمعی به عنوان اسكورت او را همراهی كنند ، آن روز نيز ساده و تنها رفته بود . هنگام برگشتن با يكنفر كتابی يعنی يك نفر مسيحی يا يهودی يا زردشتی در راه مصادف شد . آن مرد علی را نمیشناخت . مقصد يكديگر را پرسيدند ، معلوم شد مقدار زيادی از راهشان مشترك است . توافق كردند كه با هم طی مسافت كنند . صحبت كنان راه را طی كردند تا رسيدند به سر دوراهی كه راه كوفه را از مقصدی كه آن مرد كتابی داشت جدا میكرد، آن مرد به راه خود رفت . علی ( ع ) شاهراه را كه به كوفه میرفت رها كرد و از همان را كه همسفرش رفت آهنگ رفتن كرد . او گفت : مگر تو نگفتی من به كوفه میروم ؟ فرمود : چرا . گفت : پس چرا از آن راه نمیروی ؟ فرمود : پيغمبر ما فرموده است كه هرگاه دو نفر باهم مسافرت كنند و از مصاحبت هم بهرهمند شوند " حقی " برعهده يكديگر پيدا میكنند ، بنابراين چون من از وجود تو در اين سفر بهرهمند شدم تو به گردن من " حق " پيدا كردهای ، من میخواهم به خاطر اين حق ، تو را مقداری مشايعت كنم. آن مرد به فكر عميقی فرو رفت ، سر برآورد و گفت : علت اينكه اسلام با اين سرعت رواج گرفت و توسعه يافت ، اخلاق بزرگوارانه پيغمبر شما بود. آن مرد در آن وقت علی را نمیشناخت ، تا يك روز به كوفه آمد و اميرالمؤمنين را در مسند خلافت ديد ، متوجه شد كه همسفر آن روز او علی بن ابی طالب خليفه وقت بوده است ، بی درنگ مسلمان شد و در زمره اصحاب آنحضرت درآمد. احترام حقوق و تحقير دنيا از مجموع مقرراتی كه اسلام در باب خيانتها و مظالم افراد درباره يكديگر و درباره عدل و ظلم و وظايف حاكم و سايس ، و درباره قضاوت و وظايف قاضی و دشواری وظيفه قاضی ، و درباره شاهد و در موارد ديگر دارد معلوم میشود كه از نظر اين دين چه اندازه حقوق مردم نسبت به يكديگر محترم و واجب الرعايه است. اينجا سؤالی و شبههای در ذهنها پيدا میشود كه چطور میشود در اسلام اينقدر حقوق محترم باشد و حال آنكه منطق اسلام همان طوری كه معلوم است براساس تحقير دنيا و متاع دنياست . حقوق مردم بر يكديگر مربوط به شؤون زندگی همين دنياست ، مثلا مربوط به اين است كه كسی مال ديگری را نبرد و نخورد ، و اگر چيزی از نظر كسی بی قيمت باشد اموری هم كه از توابع اوست بی قيمت خواهد بود . پس وقتی كه خود دنيا و زندگی دنيا از نظر اسلام بی ارزش و بی احترام است ، بايد حقوقی هم كه مربوط به اينزندگی بی ارزش است ارزش و احترام نداشته باشد. ارزش ذاتی و ارزش نسبی پاسخ اين است كه اولا بی ارزش بودن دنيا در نظر دين بايد روشن شود كه به چه معنی است . ابهام اين مطالب منشأ خيلی شبههها و سؤالها از اين قبيل میشود . ارزش داشتن و نداشتن يك چيز اگر از نظر خود آن چيز ملاحظه شود همه چيز با ارزش است ، يعنی هر چيزی خودش برای خودش با ارزش است ، زيرا هر چيزی مرتبهای از هستی است و هستی يك چيز برای خود آن چيز عين ارزش است ، و به تعبير فلاسفه وجود مساوی با خير است . اما اگر يك چيز را نه از نظر خود آن چيز بلكه از نظر رابطهاش با چيز ديگر و از نظر تأثيرش در يك هستی ديگر در نظر بگيريم : اين است كه ممكن است چيزی نسبت به چيزی بی ارزش باشد ، تأثيری در سود و زيان او نداشته باشد ، و ممكن است تأثير منفی يا مثبت داشته باشد . اگر تأثير مثبت داشته باشد میگوييم اين چيز برای آن چيز ديگر با ارزش است . اين نوع ارزش كه ارزش نسبی است يعنی ارزش چيزی برای چيزی است باز دو گونه است : يك وقت ارزش آن شیء به تنهايی در نظر گرفته میشود مثلا میگوييم پول برای انسان با ارزش است و يك وقت ارزش آن شیء برای يك شیء در مقايسه با ارزش يك شیء سوم در نظر گرفته میشود ، مثلا ارزش پول برای انسان در مقايسه با ارزش سلامت يا علم يا اخلاق برای انسان چه ارزشی است ؟ اكنون میگوييم ارزش يك مشت ريگ يا يك پشه يا يك مگس از نظر يك نفر انسان هيچ نيست ، زيرا بود و نبود او تأثيری به حال او ندارد ، البته همچو چيز بی ارزشی حقی هم كه به او تعلق دارد بی ارزش است. اما پول برای انسان با ارزش است ، چون میتواند مفيد به حال انسان واقع شود و كارگشای او گردد ، اما همين پول در مقايسه با سلامت يا شرافت و مناعت ، ارزش خود را از دست میدهد و شيئی بی ارزش میشود نه كم ارزش ، بلكه بی ارزش يعنی چنين نيست كه مبلغ پول اگر زياد باشد با شرافت ولو جزئی باشد قابل مقايسه باشد ، لهذا اگر كسی پول را دوست داشته باشد و از طرفی ديگر همين شخص طبعی منيع و نفسی كريم داشته باشد ، همچو شخصی تا آنجا در پی تحصيل پول میرود كه شرافت و حيثيت و آبرويش محفوظ بمانند ، اما همينكه پای لطمه خوردن به شرافت و مناعت به ميان آمد از پول میگذرد چه كم باشد و چه زياد ، تمام ثروت دنيا را هم كه به او بدهند حاضر نيست به بهای شرافت و كرامت نفس بپذيرد . در نظر اين شخص پول يا مقام ارزش دارد ، اما نه در برابر آبرو و حيثيت و شرف ، در اين مقام ، بكلی ارزش خود را از دست میدهد . نه اينكه كمش برابری نمیكند ولی زيادش برابری میكند ، نه ، حتی زياد او با كم اين هم برابری نمیكند. علی ( ع ) حالت خودش و روحيه خودش را اين طور شرح میدهد :«" و الله لو أعطيت اعقاليم السبعة بما تحت أفلاكها علی أن أعصی الله فی نملة أسلبها جلب شعيره ما فعلته" » به خدا قسم اگر تمام آنچه در زير قبه آسمان است به من بدهند برای اينكه به يك مورچه ظلم كنم به اينكه پوست جوی را از او بگيرم نمیكنم،يعنی تمام دنيا در نظر من آن مقدار ارزش ندارد كه به يك مورچه ظلم بكنم. علی در اين جمله خود ارزش دنيا و ملك دنيا را پايين نياورده ، ارزش حق و عدالت را بالا برده . نمیخواهد بگويد دنيا و آنچه در زير آسمان است چون خيلی بی قيمت است من آن را در ازای يك عمل كوچك كه ظلم به مورچه است نمیخواهم ، بلكه میخواهد بفرمايد كه ظلم اينقدر بزرگ است كه تمام ملك دنيا با كوچكترين افراد ظلم كه ظلم به مورچه است به گرفتن پوست جوی از دهانش ، برابری نمیكند سعدی در همين مضمون میگويد : دنيا نيرزد آنكه پريشان كنی دلی زنهار بد مكن كه نكرده است عاقلی سعدی هم نمیخواهد بگويد كه دنيا اينقدر كم ارزش است كه به يك پريشان كردن دل كه چيز كوچكی است نمیارزد ، میخواهد بگويد پريشان كردن دل آنقدر مهم است كه به بهای تمام دنيا هم نبايد قبول كرد . اين معنی بی ارزشی مقايسهای است. دنيا كه از نظر دين بی ارزش است به معنی بی ارزشی مقايسهای است ، يعنی دنيا ارزش ندارد كه شما به خاطر او اصول اخلاقی و اجتماعی و معنی انسانيت و بزرگواری را از دست بدهيد ، به خاطر منافع دنيوی و مادی دروغ بگوييد ، خيانت بكنيد ، پيمان شكنی بكنيد ، ظلم بكنيد ، حقوق ديگران را پايمال بكنيد ، ارزش ندارد كه به خاطر مطامع و منافع دنيا دلها را پريشان كنيد يا حتی حق مورچهای را پامال كنيد. نقش حق و عدالت اجتماعی در امور معنوی ثالثا فرض میكنيم كه بی ارزشی دنيا نسبی و بالمقايسه نيست ، فرض میكنيم دنيا از نظر دين شر مطلق است ، ولی در هر چيزی اگر ترديد كنيم در يك چيز نمیتوانيم ترديد كنيم و آن اينكه پيغمبران خدا برای چه هدف و چه مقصدی آمدند . آنها آمدند برای تعليم يك سلسله عقايد پاك ، برای پاكيزه كردن روح مردم " « بعثت لاتمم مكارم اعخلاق » " ، برای اينكه مردم را به اعمال خوب تشويق كنند و برای اينكه مردم را از كارهای زشت باز بدارنداز نظردين يك رشته چيزها خوب است ، پيغمبران آمدند برای دعوت به آن خوبها ، يك رشته چيزها بد است ، پيغمبران آمدند برای مبارزه با آن بديها دستورهای دينی مجموعا سه قسم است : اعتقادات ، اخلاقيات ، دستورهای عملی . دستورهای اعتقادی از قبيل ايمان به خدا ، ايمان به سفرای الهی و پيغمبران خدا و اوليای خدا ، ايمان به معاد و پاداش و كيفر . دستورهای اخلاقی مثل اينكه ما بايد عفت و تقوی داشته باشيم ، راضی و شاكر و صابر باشيم ، عفو و حلم و گذشت داشته باشيم ، با يكديگر الفت و محبت داشته باشيم ، اتحاد و اتفاق داشته باشيم ، روح ما پاكيزه باشد ، حسادت نداشته باشيم ، كينه نداشته باشيم ، جبن و بخل نداشته باشيم ، ظالم و بدخواه نباشيم . دستورهای عملی هم واضح است ، دستورهايی به عنوان عبادات مقرر شده . نماز ، روزه ، حج ، جهاد ، امر به معروف و غير اينها ، و دستورهايی در باب معاشرت هست از قبيل احسان ، صله ارحام ، از قبيل اينكه دروغ نگوييم ، غيبت نكنيم ، فحش ندهيم ، قتل نفس نكنيم ، دستور رسيده به ترك شراب و قمار و ربا و ريا و غيره. بالاخره اگر در هر چيزی شك و ترديد كنيم در اينها نمیتوانيم شك و ترديدی داشته باشيم ، در اينكه شارع اسلام آنچه را كه خوب میداند ، میخواهد آنها واقع شود و آنچه را بد میداند میخواهد هر طور است آنها واقع نشود ، حرفی نيست. حالا حساب كنيم ببينيم آيا اگر حقوق مردم محفوظ ، و جامعه عادل و متعادل باشد و تبعيض و محروميت و احساس مغبونيت در مردم نباشد ، عقايد پاك و اخلاق پاك و صفای قلب و اعمال خوب بيشتر پيدا میشود و زمينه برای وقوع معاصی و اخلاق رذيله و شيوع عقايد ناپاك كمتر است ، يا اگر متعادل نباشد و هر چه افراط وتفريط و اجحاف و مغبونيت و ناهمواری و اختلاف و تفاوت بيشتر باشد ، برای تزكيه نفس و صفای روح بهتر است ؟ كداميك از اينها ؟ يا شق سومی هست و آن اينكه اوضاع اجتماعی هر جور باشد هيچ تأثيری در اين امور ندارند و حساب اين امور بكلی جداست. هيچ عاقلی نخواهد گفت كه هر چه جامعه از لحاظ حق و عدالت آشفتهتر باشد ، زمينه برای عقايد پاك و تزكيه نفس و عمل صالح بهتر است. حداكثر اين است كه كسی بگويد بود و نبود عدالت و محفوظ بودن و نبودن حقوق در اين امور تأثيری ندارد . عقيده بسياری از متدينين ما فعلا شايد همين باشد كه دو حساب است و ربطی به يكديگر ندارند. اگر كسی هم اين طور خيال كند بايد به او گفت زهی تصور باطل ، زهی خيال محال ! مطمئنا اوضاع عمومی و بود و نبود عدالت اجتماعی در اعمال مردم و اخلاق مردم و حتی در افكار و عقايد مردم تأثير دارد . در هر سه مرحله تأثير دارد ، هم مرحله فكر و عقيده ، هم مرحله خلق و ملكات نفسانی ، هم مرحله عمل. تأثير عدالت اجتماعی در افكار و عقايد اما در مرحله فكر و عقيده ، ما وقتی كه به ادبيات خودمان مراجعه میكنيم و آثار ادبی و انديشههای شعرای عاليقدر خودمان را میبينيم ، میبينيم كه آنها در عين اينكه حقايق شناس بودند ، به حكمتهايی پی بردهاند ، افكار لطيفی داشتهاند ، در عين حال در بعضی موارد ترشحاتی از مغز و فكر اينها پيدا شده كه باعث تعجب است . مثلا میبينيم به مسأله بخت و شانس اهميت فراوان دادهاند ،چيزی كه بيشتر از هر چيز ديگر از آن دم زدهاند بختت و شانس است ، گفتهاند خودت بخواب بختت بيدار باشد . در نظر اينها نام بخت كه به ميان میآيد ديگر همه چيز از ارزش میافتد : علم ، عقل ، سعی و كوشش ، فن و هنر و صنعت ، زور باز و همه هيچ اندر هيچاند ، میگويند : از بخت كار ساخته است نه از عقل اوفتاده است در جهان بسيار بی تميز ارجمند و عاقل خوار بخت خوب باشد ، هنرمندی و لياقت و كاردانی چه اثری دارد ؟ اگر به هر سر مويت دو صد هنر باشد هنر به كار نيايد چو بخت بد باشد سعی و عمل و كوشش چيست ؟ اصل كار ، بخت است . دولت نه به كوشيدن است چاره كم جوشيدن است. از اين بوالعجبتر حديثی شنو كه بی بخت كوشش نير زد دو جو چندانكه جهد بود دويديم در طلب كوشش چه سود چون نكند بخت ياوری بخت و شانس خوب باشد ، از زور بازو چه كاری ساخته است. چه كند زورمند وارون بخت بازوی بخت به كه بازوی سخت به رنج بردن بيهوده گنج نتوان يافت كه بخت راست فضيلت نه زور بازو را همه سخن او بخت است . حالا اگر از همين گويندگان انديشمند عاليقدر بپرسيم " آقا ! اين بخت چيست ؟ او را تعريف كنيد . شما كه اينقدر اسم بخت را میبريد ! لابد او را شناختهايد ،اثری و نشانهای از او داريد ، برای ما تعريف كنيد " ، جوابی ندارند. ريشه پيدايش انديشه بخت بلی ، يك اثر و يك نشانه مبهم و يك جای پای مبهم ديدهاند ، از همانجا اعتقاد به بخت در آنها پيدا شده . چه ديدهاند ؟ در جامعهای زندگی میكردهاند كه افراد و اشخاص عمری به سعی و عمل می گذراندهاند ، اما با محروميت بسر میبردهاند . در عوض ، بيكارها و عزيزهای بلا جهت میديدهاند برخوردار و مرفه . هرچه ديدند ، بی تميز را ارجمند و عاقل را خوار ديدند ، هرچه ديدند اين بود كه بين هنر و لياقت و كاردانی با حظ و حق و نصب و بهره تناسب نيست . چون هرچه در جامعه خودشان ديدهاند اين طور بوده ، كم كم اين مطلب كه از مشهودات اجتماعی آنها گرفته شده است ، شكل يك فلسفه به خود گرفته به نام فلسفه بخت نام همه اين بی نظميها و مظالم را ، فهميده يا نفهميده ، بخت گذاشتهاند و گاهی آن را به باد ناسزا گرفتهاند . فكر بخت و فلسفه بخت هيچ علتی ندارد جز مظالم و ناهمواريها و بی عدالتيهای اجتماعی . الهام كننده اين فكر شيطانی ، هرج و مرجها و بی عدالتيهای اجتماعی است. از اين يك منبع كه بگذريم ما دو منبع الهام ديگر بيشتر نداريم : يكی دين است كه شعرا گاهی از آيات قرآن و كلمات رسول اكرم و گاهی از كلمات ائمه اطهار الهام میگرفتند . در همه قرآن و كلمات پيغمبر و ائمه نامی از بخت و شانس نمیبينيم . منبع ديگر عقل و علم و فلسفه است، كتب فلسفه از قديم هر وقت از بخت و اتفاق بحث كردهاند به عنوان يك موهوم از آن ياد كردهاند،پس اين خيال درباره بخت با آن قدرت خارق العاده و عظيم از كجا پيدا شد كه تصور شده قدرت بخت از عقل ، از علم ، كار ، كوشش ، هنر ، صنعت ، زور از همه چيز بالاتر است. مبداء الهام بخش اين فكر شيطانی چيزی جز بی نظميها و پستی و بلنديهای بی جهت و اولويتهای بلا استحقاق نيست . هر وقت عدالت اجتماعی متزلزل شود ، استحقاقها رعايت نشود ، حقوق مراعات نگردد ، در تعويض مشاغل حسابهای شخصی و توصيه و پارتی مؤثر باشد ، فكر بخت و شانس و امثال اينها قوت میگيرد و توسعه پيدا میكند ، چون معنی بخت اين است كه هيچ چيز شرط هيچ چيز ديگر نيست. چقدر فرق دارد كه كسی برای سعی و كوشش اثر قائل باشد ، ايمان داشته باشد به اينكه " « ليس للانسانإلا ما سعی »" و بين كسی كه بگويد هر چه زحمت بكشی از كيسهات رفته ، هيچ چيز شرط هيچ چيز نيست . چقدر فرق است بين اعتقاد «" إن الله لا يغير ما بقوم حتی يغيروا ما بأنفسهم " » و بين اعتقاد به بخت . اين يك مثال. بدبينی روزگار باز در آثار ادبی خودمان منطقی میبينيم تحت عنوان شكايت از روزگار چه فحشها و دشنامها كه به روزگار داده نشده : غدار خوانده شده ، ظالم و ستمگر خوانده شده . هر نام زشتی كه حكايت از جور و جفا و غدر و مكر و فريب بكند به روزگار دادهاند ،تا آنجا كه برای روزگار يك نوع كينه و دشمنی مخصوصی نسبت به خوبان و نيكان قائل شدهاند. اين روزگار مورد اعتراض ، چرخ و فلك و زمين و زمان نيست ، بلكه روزگار همان گوينده ، يعنی محيط اجتماعی اوست ، محيط خاص همان گوينده است نه روزگار بزرگ . اين گفتهها همه انعكاس حالات شخصی و روحی و درونی گوينده است . يك شاعر آنچه میگويد تنها زبان حال شخصی و احساسات شخصی خودش هم نيست ، زبان حال جامعه و زبان عصر خودش هست . وقتی كه كسی در اطراف خود هر چه ببيند ظلم ببيند ، غدر ببيند و علت اصلی را تشخيص ندهد يا تشخيص بدهد و نتواند بگويد ، عقده دلش را روی چرخ كج مدار و فلك كج رفتار خالی میكند . در نتيجه اين اوضاع و احوال يك نوع بدبينی و سوء ظن نسبت به دستگاه خلقت و آفرينش پيدا میشود . اين خيال قوت میگيرد كه بنای روزگار بر ظلم نسبت به خوبان و نيكان است و يك نوع عداوت و كينه ديرينهای بين روزگار و مردم خوب است . مردم قهرا به روزگار بدبين میشوند ، به خلقت و آفرينش بلكه به مبدأ كائنات اظهار بدبينی میكنند ، مثل ابن راوندی میگويند : كم عاقل عاقل أعيت مذاهبه و جاهل جاهل تلقيه مرزوقا هذا الذی ترك اعوهام حائره و صير العالم النحر يرزنديقا يعنی چقدر عاقلهای خيلی عاقل و فهميده كه راههای زندگی آنها را عاجز كرده ، هر چه میروند به سعادت و خوشی نمیرسند ، و چقدر جاهلهای احمق كه میبينيد صاحب همه چيزند . اين است آن چيزی كه عقلها را پريشان كرده و يك دانای باريك بين را زنديق و بی دين كرده است. به هر حال ، اثر مستقيم به هم خوردن تعادل اجتماعی و تبعيضها و تفاوتهای بی جهت يكی به هم خوردن نظم فكری و اعتقاد به هرج و مرج و بی اثر بودن عوامل واقعی سعادت يعنی علم و عقل و تقوی و سعی و عمل و هنر و لياقت است كه به عنوان فلسفه بخت ظهور میكند و ما در ادبيات خودمان اثر آن را میبينيم و يكی ديگر بدبينی و سوء ظن به آفرينش و مبدأ مقدس خلقت است . اين اثر بی عدالتيهاست در عقيده و فكر. عدالت اجتماعی و اخلاق فردی اما اثر شيوع بی عدالتيهای اجتماعی در فساد اخلاق و ناراحتیهای روحی اخلاق خوب و بد هم مثل همه چيزهای ديگر دنيا سبب و علت دارد ، بی جهت پيدا نمیشود . سرشت و طينت مؤثر است ، اوضاع محيط و تلقينات محيط مؤثر است ، يكی از اموری هم كه قطعا تأثير دارد در فساد اخلاق و روحيه را مسموم و بيمار میكند ، محروميتها و احساس مغبونيتهاست . حسادتها ، كينهها ، عداوتها ، بدخواهيها همه از همين جا پيدا میشود. افراد استثنائی البته افراد استثنايی هستند كه مظلوميت و محروميت در آنها تأثير ندارد ، اما آنها به همين دليل فوق العادگی دارند كه اين جور مصونيتهای روحی در آنها هست . ايمان قوی جلوی تأثير بسياری ازعاملها را در روح میگيرد ،افراد استثنايی در حدی بالاتر از حد افكار عموم هستند . در اينجا برای توضيح مطلب مثالی عرض میكنيم : پدر و مادری در ميان فرزندانشان هستند . در آن خانه غذا و ميوه و شيرينی و لباس ميان اهل خانه تقسيم میشود . فكر و قضاوت بچهها و تأثيراتی كه در اين گونه موارد پيدا میكنند با فكر و قضاوت پدر و مادر و نوع تأثيری كه به آنها دست میدهد فرق دارد ، در يك سطح نيست ، در دو سطح است. اما آن احساسی كه بچهها نسبت به يكديگر دارند : از بچهها هر كدام ببيند سهم او از ميوه يا غذا يا شيرينی يا لباس از سهم ديگری كمتر است ناراحت میشود ، قهر میكند ، گريه میكند ، و چون احساس مظلوميت و محروميت میكند ، در صدد انتقام بر میآيد . لهذا لازم است پدران و مادرانی كه به سعادت فرزندانش علاقمند هستند ، ميل دارند بچههايشان از كودكی روحيه سالم داشته باشند ، از اول هيچگونه تبعيضی بين آنها قائل نشوند . تبعيض تخم اختلاف كاشتن است ، تخم حسادت كاشتن است ، تخم انتقام كاشتن است . تبعيض موجب میشود هم روح آن بچه محروم فشرده و زرده و ناراحت بشود ، و هم آن بچه عزيز كرده ، متكی به غير ، ضعيف النفس ، زود رنج ، لوس و ننر بار بيايد . پدران و مادران اگر بچههايشان از لحاظ جسم بيمار بشوند به طبيب مراجعه میكنند ، اما توجه به سلامت روح و حفظ الصحه روحی فرزندانشان ندارند ، اينها را كوچك میشمارند ، در صورتی كه اهميت بهداشت و سلامت روح بچه از سلامت تن و بدنش كمتر نيست ، بلكه به مراتب بيشتر است. غرض اين است بچهها چون در يك سطح فكر میكنند قهرا محروميت يكی نسبت به ديگری در آنها اثر سوء میگذارد ، اما پدر ومادر كه فكر و عقلشان در سطحی بالاتر است نوع ديگر فكر میكنند و نوعی ديگر محبت دارند . آنها از اين جور محروميتها و كم و زيادها رنج نمیبرند ، از اينكه ميوه و شيرينی و غذا به آنها نرسد يا كمتر برسد ناراحت نمیشوند ، احساس حقارت نمیكنند. در اجتماع هم عينا همين طور است . افراد استثنايی كه پدر امتاند تحت تأثير محروميتها واقع نمیگردند ، مظلوميت و محروميت در آنها تأثير ندارد ، در عين مظلوميت و محروميت ، مثل همان پدری كه هميشه خير فرزندان خودش را میخواهد باز آنها خير امت را میخواهند. رسول اكرم ( ص ) در احد در حالی كه سنگ به پيشانی مباركش زده بودند ، دندانش را شكسته بودند ، دست به دعا برداشته و میگفت: «"اللهم اهد قومی فانهم لا يعلمون "» خدايا قوم من را هدايت كن و آنها را ببخش كه آنها جاهلاند. علی مرتضی ( ع ) در موضوع فدك میفرمايد:«" فشحت عليها نفوس قوم و سخت عنها نفوس آخرين و ما أصنع بفدك و غير فدك ، و النفس مظانها فی غد جدث ، تنقطع فی ظلمته آثارها" » آن كه رست از جهان فدك چه كند آن كه جست از جهت فلك چه كند آثار اخلاقی تبعيضها اين در افراد استثنايی است ، اما ساير افراد مردم حالت همان فرزندان خانواده را دارند . تبعيضها ، تفاوت گذاشتنها روح يك عده را كه محروم شدهاند فشرده و آزرده و كينه جو و انتقام كش میكند و روح يك عده ديگر را كه به صورت عزيز بلاجهت در آمدهاند لوس و ننر و كم حوصله و زود رنج و بيكاره و اسراف كن و تبذير كن میكند . در ميان يك طبقه حسد و كينه و انتقام و نفرت و دشمنی ، و در طبقه ديگر كم حوصلگی نسبت به كار ، استقامت نداشتن ، اسراف و تبذير پيدا میشود . فكر كنيد مجموعا چه اوضاع و احوالی در اثر بی عدالتی در ميان مردم پيدا میشود. دعای معروفی هست از رسول اكرم كه با اين جمله شروع میشود : " « اللهم اقسم لنا من خشيتك ما يحول بيننا و بين معصيتك » " دعاهای اسلامی يكی از بهترين و آموزندهترين تعليمات اخلاقی و معنوی است . چه نكتهها و لطايف روحی و اجتماعی بزرگ كه با زبان دعا گفته میشود،جملهای در همين دعا هست كه " « و اجعل ثارنا علی من ظلمنا » " يعنی خدايا ! انتقام ما را نسبت به آن كسان قرار بده كه به ما ظلم كردند. میخواهد بفرمايد در اثر اينكه ظلمی بر ما مردم میشود قهرا روح ما فشرده و آزرده و انتقامجو و " ثائر " میشود . همينكه اين حالت در روح ما پيدا شد هر وقت باشد و هر جا باشد و به هر راه باشد اثر خودش را خواهد كرد ، مثل يك آتش زبانه خواهد كشيد . امروز علمای معرفة الروح ثابت كردهاند كه كينهها و عداوتهايی كه در روح پيدا میشود ممكن است موقتا به اعماق روح فرو برود و انسان به حسب شعور ظاهر خود آنها را فراموش كند و از ياد ببرد ، اما واقعا محو نمیشود ، در همان اعماق روح ، بی خبر از شعور ظاهر و عقل ظاهر ، مشغول فعاليت است كه راهی پيدا كند و بيرون بيايد . رسول اكرم میگويد : خدايا ! اين آتش كه در دل ما هست و روزی زبانه خواهد كشيد ، ديگری را نسوزد ، اگر میخواهد بسوزد همان كس را بسوزد كه به ما ظلم كرده و سبب اين آتش شده است . اگر بنا بشود انسان با عقل و اراده و شعور ظاهر خود انتقام بگيرد ، انتقام شخصی را از شخصی ديگر نمیگيرد ، اگر در بلخ آهنگری گناه كرده باشد در شوشتر سرمسگری را نمیبرد ، اما وقتی كه انسان نه به فرمان عقل آزاد بلكه به فرمان آن عقدهها و كينههای ته نشين شده در اعماق روح بخواهد انتقام بگيرد ، ديگر اين ملاحظات در كار نيست. رسول خدا میفرمايد : خدايا ! ما را طوری كن كه انتقامها و كينههای ما همان قدر باشد كه دشمن را سركوب كنيم ، در اعماق روح ما در اثر بی عدالتيها و مظلوميتها و ناتوانيها عقدهها و " ثأر " ها پيدا نشود كه روح ما طبعا فشرده و آزرده و عاصی و سركش و بدخواه و ظالم بشود ، از ظلم لذت ببرد ، از لگدمال كردن مردم لذت ببرد. راز موفقيت اسلام در جلسه پيش گفتم اسلام اگر تنها جنبه اخلاقی میداشت و مانند يك مكتب اخلاقی كه كارش فقط پيشنهادهای اخلاقی و پند و نصيحت است فقط به مواعظ و نصايح میپرداخت و كاری به تركيب و سازمان اجتماعی نمیداشت ، ممكن نبود كه بتواند جامعهای نو بسازد ، جامعهای متحد و همفكر و همدل كه جريان تاريخ را عوض كند. شك ندارد آن چيزی كه دلها را به هم پيوند میدهد ، عقيده و ايمان است . رسول خدا بزرگترين عامل وحدت را كه وحدت در عقيده بود ايجاد كرد ، مردم را در زير پرچم " لاإله الا الله " آورد ، اما تنها به ايمان و عقيده اكتفا نكرد ، به موانع و اضداد وحدت هم توجه كرد ، آن موانع و مشكلات را از ميان برداشت ، موجبات نزديكی دلها را فراهم كرد و موجبات كينهها و حسدها و انتقامجوييها يعنی تبعيضات حقوقی را از بين برد، البته وقتی كه مقتضی موجود شد و موانع مفقود ، وقتی كه ايمان و عقيده بود و تبعيضات نبود ، معلول كه وحدت و الفت و هماهنگی است خود به خود پيدا میشود ، برخلاف آنكه مقتضی موجود باشد مانع هم موجود باشد ، يا اينكه اگر مانع مفقود است مقتضی هم مفقود باشد. پس نبايد اين طور فكر كرد كه اسلام فقط به موجب اينكه عقيده واحدی ايجاد كرد ، مردم را متحد كرد ، نه ، علاوه بر اين موانع و تبعيضات و شكافها و تفاوتها را هم از بين برد ، اگر گفت " « تعالواإلی كلمة سواء بيننا و بينكم ألا نعبدإلا الله و لا نشرك به شيئا »" بياييد به سوی يك عقيده و ايمان كه برای همه به يك نسبت خوب است ، برای همه حقيقت است ، برای همه خير است ، اگر اين را گفت و توحيد را پيشنهاد كرد ، پشت سرش هم گفت " « و لايتخذ بعضنا بعضا أربابا من دون الله"»، مساوات و برابری را هم پيشنهاد كرد. پيغمبر اكرم در حجة الوداع فرمود:"«أيها الناسإن ربكم واحد ، وإن أباكم واحد ، كلكم من آدم ، و آدم من تراب ، لا فضل لعربی علی عجمیإلا بالتقوی "» ايها الناس ! خدای همه يكی ، پدر همه يكی است ، همه فرزند آدم هستيم ، آدم هم از خاك به وجود آمده ، پس همه از خاك به وجود آمدهايم ، ملاك شرافت جز تقوا چيزی نيست ، عربها خيال نكنند كه نژاد عرب بر عجم برتری دارد ، هيچ نژادی بر هيچ نژادی فضيلت ندارد ، برتری فقط و فقط به تقوا و درستی است . بعد فرمود : " « ألا هل بلغت » " آيا تبليغ كردم ؟«" قالوا نعم" »همه گفتند : بله ، يا رسول الله ! بعد فرمود :«"فليبلغ الشاهد الغائب" » پس حاضرين به غايبين برسانند ، نسل حاضر به نسلهای آينده و هر نسلی به نسل بعد برساند. تأثير عدالت در رفتار عمومی از همين جا میتوان فهميد كه بود و نبود عدالت در رفتار مردم هم تأثير دارد ، زيرا وقتی كه در عقايد و اخلاق تأثير داشت قهرا در اعمال هم تأثير دارد " « قل كل يعمل علی شاكلته "» هر كسی مطابق آنچه كه فكر میكند و عقيده دارد و مطابق حالاتی كه در روحش هست عمل میكند ، ريشه اعمال آدمی در روح اوست. گذشته از اينكه بی عدالتی و تفاوت و تبعيض و احساس غبن و محروميت اجتماعی اين آثار را دارد كه ذكر شد ، خود فقر و احتياج سببش هر چه باشد خواه بی عدالتی يا چيز ديگر خودش يكی از موجبات گناه است ، اگر ضميمه بشود با احساس مغبونيت و محروميت ، ديگر بدتر ، اگر ضميمه بشود با حسرت كشيدنهای تجملات عدهای ، باز از آن هم بدتر . آن وقت هميشه خواهد گفت : سخن درست بگويم نمیتوانم ديد كه " می " خورند حريفان و من نظاره كنم همين نمیتوانم ديد ، سبب سرقتها میشود ، سبب رشوه گيريها میشود ، سبب اختلاسها و خيانتها به اموال عمومی میشود ، سبب گناهها میشود ، سبب غل و غش و تقلب در كارها میشود ، سبب میشود كه افرادی برای اينكه خود را به دستهای ديگر برسانند رشوه بخورند ، دزدی بكنند ، زير حساب مردم بزنند و همين طور علی ( ع ) به فرزند عزيزش محمد معروف به ابن الحنيفه درباره فقر میفرمايد:«"يا بنیإنی أخاف عليك الفقر ، فاستعذ بالله منه ، فان الفقر منقصة للدين ، مدهشة للعقل ، داعية للمقت "» فرزند عزيزم ! من از ديو مهيب فقر بر تو میترسم ، از او به خدا پناه ببر . فقر موجب نقصان دين است. فقر موجب نقصان دين است يعنی چه ؟ يعنی فقر گناه است ؟ نه ، فقر گناه نيست ، اما فقر آدمی را كه ايمان قوی نداشته باشد زود وادار به گناه میكند . بسياری از گناهان هست كه از فقر و احتياج ناشی میگردد لذا رسول اكرم ( ص ) فرمود : « "كاد الفقر أن يكون كفرا" » فقر نزديك به سر حد كفر است . فقر روح را عاصی و عزيمت را ضعيف میكند. اثر ديگر فقر را فرمود : " « مدهشة للعقل » " ( فقر فكر را پريشان و دهشت زده میكند ) . عقل و فكر در اثر احتياج و فقر و نبودن وسايل زندگی تعادل خود را از دست میدهد و انسان ديگر نمیتواند خوب در قضايا فكر بكند . همان طوری كه مصيبتها توليد پريشانی فكر و خيال میكند فقر نيز همين طور است. تدبير صواب از دل خوش بايد جست سرمايه عافيت كفاف است نخست شمشير قوی نيايد از بازوی سست يعنی زدل شكسته تدبير درست البته باز افرادی استثنايی هستند كه اين طور نيستند ، حوادث در آنها تأثير ندارد ، مصيبت در آنها تأثير ندارد اما همه كه اين طور نيستند. اثر سوم فرمود : " « داعية للمقت » " يعنی فقر سبب ملامت و سركوبی و تحقير مردم ، و در نتيجه سبب پريشانی روح و موجب عقدهای شدن انسان میگردد . يا شايد مقصود اين جمله اين است كه توبا مردم عداوت پيدا خواهی كرد و مردم را مسؤول بدبختی خودخواهی خواند. سخن خود را ختم میكنم به سخنانی از يكی از بزرگترين صحابه اميرالمؤمنين علی ( ع ) به نام صعصعة بن صوحان عبدی . صعصعه خودش مرد بزرگواری است ، از خواص اصحاب مولای متقيان است ، حضرت به او علاقه داشتند . مرد خطيب و سخنوری بود . جاحظ در البيان و التبيين او را به قدرت بيان و قوت منطق وصف میكند و میگويد " و أدل من كل شیء استنطاق علی له " از هر دليلی بالاتر بر اينكه صعصعه مردی سخنور و خطيب بوده اين است كه علی بن ابی طالب گاهی تكليف میكرد به او كه خطابه ايراد كند و او حركت میكرد و در حضور علی به ايراد خطابه میپرداخت. صعصعه درباره علی يك سخن كوتاه دارد در روز اول خلافت ، و سخنی ديگر دارد درباره آن حضرت در حالی كه در اثر ضربت خوردن به شمشير مرادی حضرت در بستر افتاده بود ، و سخنی هم دارد مفصل بعد از دفن آن حضرت. در روز اول خلافت رو كرد به آن حضرت و گفت : «"زينت الخلافة و ما زانتك ، و رفعتها و ما رفعتك ، ولهیإليك أحوج منك إليها " » . يا اميرالمؤمنين ! تو بخلافت زينت و افتخار دادی ، اما خلافت برای تو زينت و افتخاری نيست ، مقام خلافت با خليفه شدن تو بالا رفت اما خلافت مقام ترا بالا نبرد ، خلافت به تو محتاجتر است از تو به خلافت. جمله دوم: بعد از ضربت خوردن اميرالمؤمنين بود صعصعه مثل همه ياران خاص آن حضرت فوق العاده متأثر بود . آمد بلكه بتواند عيادتی بكند ، مجال نيافت . به وسيله كسی كه در اطاق بيمار رفت و آمد میكرد سوز دل و پيام محبت خود را با اين دو جمله بيان كرده ، گفت : سلام مرا به آقا برسان ، بگو صعصعه میگويد : " يرحمك الله يا أميرالمؤمنين حيا و ميتا ، فلقد كان الله فی صدرك عظيما ، و لقد كنت بذات الله عليما " رحمت خدا در حيات و ممات شامل حال تو باشد يا أميرالمؤمنين ! خداوند در انديشه تو بسيار بزرگ بود ، تو عارف و شناسای ذات خدا بودی . پيغام صعصعه به حضرت رسيد ، فرمود : از طرف من به صعصعه بگوييد «"و أنت يرحمك الله ، فلقد كنت خفيف المؤونة ، كثير المعونة" »خدا ترا رحمت كند ای صعصعه ! تو خوب يار و ياوری برای من بودی ، كم توقع ، كم زحمت ، كم خرج بودی . از آن طرف پركار ، خدوم و فداكار بودی. سخن سومش بعد از دفن حضرت است. بدن مبارك أميرالمؤمنين ( ع ) را شب دفن كردند . به ملاحظاتی جز افراد معدودی از خواص اصحاب ، كسی ديگر در تشييع جنازه و هنگام دفن نبود . يكی از آنها همين صعصعه بود . همينكه از دفن فارغ شدند ، آمد كنار قبر ، يك دست را روی قلب خود گذاشت ، با دستی ديگر مشتی خاك برداشت و بر سر ريخت ، گفت : " بأبی أنت و أمی يا أميرالمؤمنين " پدر و مادرم به قربانت . " هنيئا لك يا أباالحسن " اين مردن با اين همه سعادت و پاكی با اين مقام در نزد حق گوارای تو باد . بعد جملههايی دارد : " فلقد طاب مولدك ، و قوی صبرك ، و عظم جهادك ، و ربحت تجارتك ، و قدمت علی خالقك " تا آنجا كه میگويد : «"فأسأل الله أن يمن علينا باقتفائنا أثرك ، و العمل بسيرتك " ». از خدا مسئلت میكنم كه بر ما منت بگذارد كه موفق بشويم از تو پيروی بكنيم :«فقد نلت ما لم ينله أحد، و أدركت ما لم يدركه أحد "» تو به چيزی رسيدی كه احدی نرسيد ، به مقام نائل شدی كه كسی نائل نشد . در آخر بار تكرار میكند و میگويد :« وهنيئا لك يا أباالحسن » گوارا باد ترا ای ابوالحسن:« لقد شرف الله مقامك » خدا مقام تو را خيلی شريف و بزرگوار قرار داد « فلا حرمنا الله أجرك ، و لا أضلنا بعدك ، فوالله لقد كانت حياتك مفاتيح للخير ، و مغالق للشر»خدا ما را از اجری كه به وسيله تو بايد ببريم محروم نكند ، خدا ما را بعد از تو گمراه نكند . به خدا قسم كه زندگی تو كليدهايی بود برای خير ، قفلهايی بود برای شر و بدبختی . « و لو أن الناس قبلوا منك لاكلوا من فوقهم و من تحت أرجلهم و لكنهم آثروا الدنيا علی الاخره » اگر مردم سخن ترا شنيده بودند و اگر ترا میشناختند ، از آسمان و از زمين ، از بالای سر و از زير قدمهای آنها نعمتهای الهی میجوشيد، و افسوس كه قدر تو را نشناختند ، دنيای دنی آنها را فريب داد. « ثم بكی بكاء شديدا ، و أبكی كل من كان معه » بعد خودش گريست - گريستن شديدی - و هر كه را در آنجا بود گريانيد . ادامه در لينك زير: لطفاً نظرات و پیشنهادات خود را با مدیریت سایت از طریق پست الکترونیکی؛ Email: mahdiyarahmadi@gmail.com
در میان گذارید.
+ نوشته شده در ۱۳۹۰/۰۹/۱۹ساعت 8:6  توسط مهدي ياراحمدي خراساني
|
|