بيست گفتار
استاد شهيد مرتضي مطهري
 

 

خلاصه كننده: سرکار خانم پارسائیان: عدالت از نظر علی عليه السلام: ‹‹لقد ارسلنا رسلنا بالبينات و انزلنا معهم الكتاب و الميزان ليقوم‏ الناس بالقسط و انزلنا الحديد فيه بأس شديد و منافع للناس و ليعلم‏ الله من ينصره و رسله بالغيب‏إن الله قوی عزيز »(سوره ي حديد آيه25) ‹‹ إن الله يأمر بالعدل و الاحسان وإيتاء ذی‏القربی و ينهی عن الفحشاء و المنكر و البغی يعظكم لعلكم تذكرون »( سوره ي نحل آيه90) اين دو آيه كريمه از دو سوره است و هر كدام در يك جای از قرآن است. آيه اول آيه بيست و پنجم از سوره حديد است و آيه دوم آيه نودم از سوره‏ نحل است . در هر دو آيه از يك مطلب ياد شده و آن موضوع عدالت است البته هر آيه مطلب اضافه‏ای نسبت به ديگری دارد.
در آيه اول می‏فرمايد : " ما پيغمبران خود را با دلايل روشن فرستاديم و همراه آنها كتاب و مقياس و وسيله اندازه‏گيری فرستاديم تا مردم بر ميزان‏ عدالت عمل كنند . آهن فرستاديم كه فلزی محكم و با صلابت است و منافعی‏ برای حيات بشر در بردارد . علت ديگر فرستادن پيغمبران اين است كه آمدن‏ آنها وسيله امتحانی باشد و معلوم و روشن شود كه چه كسی به ياری حق و اهل‏ حق می‏شتابد وچه كسی نمی‏شتابد . خداوند نيرومند و غالب است . "
در آيه دوم می‏فرمايد : " خدا امر می‏كند به عدالت و به نيكی و كمك و صله‏ارحام ، و نهی می‏كند از كارهای زشت و بد و ظلم . خداوند پند می‏دهد تا شما متذكر بشويد "
در آيه اول هدف كلی اديان آسمانی را برقرار شدن موازين عدالت ذكر می‏كند ، و در آيه دوم به عنوان يك اصل از اصول و مبانی كلی اسلام و به‏ عنوان معرفی روح اسلام ، می‏فرمايد خداوند به عدل و احسان امر می‏كند و از فحشاء و زشتكاريها و بديها و ظلمها نهی می‏كند.
موضوع عدل و احسان ، خصوصا موضوع عدل ، گذشته از اينكه در خود قرآن‏ كريم مكرر ذكر شده ، در تاريخ اسلام و در ميان مسلمين فصلی طولانی دارد - چه از نظر علمی در تاريخ علوم اسلامی و چه از نظر عملی و اجرايی در تاريخ‏ اجتماعی و سياسی اسلام و چون واقعا يكی از اركان اسلام اصل عدل است ، شايسته است كه در اطراف آن صحبت شود ، مخصوصا ما شيعيان كه يكی از اصول دين را عدل می‏دانيم.
چه عدالتی موجب شهادت علی شد ؟
به هر حال ، چون امشب همچو شبی است ، در طليعه سخنم در اين چند شب‏ شمه‏ای از عدالتها و احسانهای مولای متقيان عرض می‏كنم و در اطراف اين‏ كلمه توضيح می‏دهم كه چگونه عدالت علی ( ع ) قاتلش شد و چگونه تصلبش در اين راه ، آشوبها و فتنه‏ها از طرف آنها كه عدالت علی مستقيما بر ضرر آنها بود به پا كرد ، و اين عدالت چه جور عدالتی بود؟
آيا يك عدالت صرفا اخلاقی بود نظير آنچه می‏گوييم امام جماعت يا قاضی‏ يا شاهد طلاق يا بينه شرعی بايد عادل باشد.
اين جور عدالتها كه باعث قتل‏ كسی نمی‏شود ، بلكه بيشتر باعث شهرت و محبوبيت و احترام می‏گردد.
آن نوع عدالت مولی كه قاتلش شناخته شد ، در حقيقت، فلسفه اجتماعی او و نوع تفكر مخصوصی بود كه در عدالت اجتماعی اسلامی‏ داشت و خودش شديدا اصرار می‏ورزيد كه عدالت اجتماعی اسلام و فلسفه‏ اجتماعی اسلام صرفا همين را اقتضا می‏كند.
او تنها عادل نبود عدالتخواه بود،فرق است بين عادل و عدالتخواه، همان طوری كه فرق است بين آزاد و آزاديخواه . يكی آزاد است يعنی خودش‏ شخصا مرد آزادی است، و يكی آزادي خواه است يعنی طرفدار آزادی اجتماع‏ است و آزادی هدف و ايده اجتماعی اوست . علم هم همين طور است : يكی‏ شخصا عالم است ، يكی علاوه بر اين طرفدار عموميت علم و سواد و تعليم‏ عمومی است . همين طور است عدالت : يكی شخصا آدم عادلی است ، و يكی‏ عدالتخواه است ، عدالت فكر اجتماعی اوست . باز مثل اينكه يكی صالح‏ است و ديگری اصلاح طلب . در آيه كريمه قرآن می‏فرمايد " « كونوا قوامين‏ بالقسط »" ( 1 ) قيام به قسط يعنی اقامه و به پاداشتن عدل ، و اين غير از عادل بودن از جنبه شخصی است.
عدل و جود از نظر اجتماعی
اما از نظر زندگی اجتماعی چطور ؟ از نظر زندگی اجتماعی و از جنبه عمومی‏ كه افراد اجتماع را به صورت يك واحد در می‏آورد ، از اين نظر كه بنگريم‏ ، می‏بينيم كه عدل از جود بالاتر است.
عدل در اجتماع به منزله پايه‏های ساختمان است و احسان از نظر اجتماع به‏ منزله رنگ آميزی و نقاشی و زينت ساختمان است. اول بايد پايه درست‏ باشد بعد نوبت به زينت و رنگ آميزی و نقاشی می‏رسد . اگر " خانه از پای بست ويران است " ، ديگر چه فايده كه " خواجه دربند نقش ايوان " باشد ؟ اما اگر پايه محكم باشد ، در ساختمان بی نقاشی و بی رنگ آميزی هم‏ می‏توان زندگی كرد . ممكن است ساختمان فوق العاده نقاشی خوب داشته باشد و ظاهرش جالب باشد ، اما چون پايه خراب است،يك باران كافی است آن‏ را بر سراهلش خراب كند.
بعلاوه همين جودها و احسانها و ايثارهايی كه در مواقعی خوب و مفيد است‏ و از نظر جود كننده فضيلتی بسيار عالی است ، از نظر گيرنده فضيلت نيست‏ . حساب او را هم بايد كرد ، حساب اجتماع را هم بايد كرد . اگر رعايت‏ موازنه اجتماعی نشود و حساب نكرده صورت بگيرد ، همين فضيلت اخلاقی‏ موجب بدبختی عمومی و خرابی اجتماع می‏گردد.صدقات زياد و اوقاف زياد و حساب نكرده‏ ، نذورات زياد و حساب نكرده در هر جا كه وارد شده مانند سيل جامعه را خراب كرده ، روحيه‏ها را تنبل و كلاش و فاسد الاخلاق بار آورده ، لطمه‏ها و خساراتی وارد آورده كه كمتر از لطمات و خسارات يك سپاه جرار نبوده ، مصداق كلام خدا بوده درباره بعضی انفاقات كه می‏فرمايد : ‹‹مثل ما ينفقون فی هذه الحيوه الدنيا كمثل ريح فيها صر اصابت حرث‏ قوم ظلموا أنفسهم فأهلكته و ما ظلمهم الله و لكن أنفسهم يظلمون.››
  مثل انفاقهايی كه در اين دنيا می‏كنند و عنوان انفاق و صدقه و امثال‏ اينها به آنها می‏دهند،عينا مثل باد سختی است كه با سرما همراه است و می‏رسد به زراعت مردمی كه ظلم به نفس كرده‏اند و همه آن زراعتها را از بين می‏برد،خداوند به آنها ستم نكرده خودشان به خودشان ستم كرده‏اند.
جامعه را هرگز با جود و احسان نمی‏توان اداره كرد،پايه سازمان اجتماع‏ عدل است. احسان وجودهای حساب نشده و اندازه‏گيری نشده كارها را از مدار خود خارج می‏كند.امام سجاد ( ع ) فرمود : " « كم من مفتون بحسن القول‏ فيه ، و كم من مغرور بحسن الستر عليه و كم من مستدرج بلاحسان‏إليه.›› بسياری از مردم از بس خوبشان را و مدحشان را گفتند فاسد شدند ، بسياری از مردم چون از عيبشان چشم‏پوشی شد و مورد انتقاد قرار نگرفتند مغرور شدند ، بسياری از مردم هم چون به آنها احسان شد و از راه احسان‏ زندگی و كارشان اداره شد متدرجا در غفلت فرو رفتند.
اين است معنی سخن علی مرتضی ( ع ) : كه فرمود : " « العدل يضع الامور مواضعها و الجود يخرجها من جهتها" ››عدل جريان كارها را در مجرای خود قرار می‏دهد ، اما جود جريانها را از مجرای اصلی خارج می‏كند.
بسياری از مردم ابتدا كه می‏شنوند علی ، مظهر كامل جود و سخا ، عدل را از جود برتر دانسته تعجب می‏كنند كه چطور می‏شود عدل از جود بالاتر باشد،يعنی چه علی ( ع ) كه سرآمد اهل جود و ايثار و كرم است ، درباره جود و كرم می‏فرمايد كه جود و كرم كارها را از جريان خودش خارج می‏كند ،اما با بيانی كه كردم و دو جنبه‏ای كه توضيح دادم معلوم شد كه ما تاكنون به عدل‏ وجود از يك جنبه نگاه می‏كرده‏ايم و آن جنبه اخلاقی و جنبه فضيلت شخصی و نفسانی قضيه بوده و البته از اين جهت مطلب همان طور است.اما جنبه‏ ديگر مهم است و آن جنبه اجتماعی قضيه است و ما تاكنون كمتر از اين جنبه‏ فكر می‏كرده‏ايم و علت اينكه كمتر فكر می‏كرده‏ايم اين است كه مدت زيادی‏ نيست كه بشر به ارزش مطالعات اجتماعی پی برده و قوانين اجتماعی را شناخته ، در سابق كم و بيش بعضی از مفكرين عاليقدر ما توجه داشته‏اند ، اما به صورت علوم مدونی نبوده است ، لهذا در قضايا فقط به جنبه‏های‏ اخلاقی و فردی آنها نگاه می‏كرده‏اند.

من ياد ندارم تاكنون كسی در كتابی در اطراف اين جمله كه عرض كردم‏ بحثی كرده باشد و حال آنكه اين جمله در نهج البلاغه است و در دسترس همه‏ بوده . به نظرم علتش اين است كه اين جمله با مقياسهای اخلاقی نمی‏توانسته‏ در نظرها معنی درست و قابل توجهی داشته باشد ، اما امروز كه به بركت‏ پيشرفت علوم اجتماعی ، مقياسهای ديگر غير از مقياسهای اخلاقی به دست ما رسيده ، می‏فهميم كه چه كلام پرارزشی است و چقدر اين سخن از زمان خودش ، بلكه از زمان سيد رضی ( ره ) كه سخنان علی ( ع ) را گردآوری كرد و به نام‏ نهج البلاغه به صورت كتابی درآورد ، جلوتر و بالاتر است . هيچ ممكن نبود در آن زمان ، خود سيد رضی كه جمع كننده اين كلمات است ، و حتی بوعلی‏ سينا كه بزرگترين فيلسوف عصر گردآوری نهج البلاغه است ، بتواند همچو حقيقت اجتماعی عالی را بيان كند.
عدالت ، فلسفه اجتماعی
غرضم از نقل اين سؤال و جواب اين بود كه توجه پيدا شود كه علی مرتضی ( ع ) به عدل از چه ديده‏ای می‏نگريسته ؟ آيا از جنبه فردی و شخصی نگاه‏ می‏كرده يا بيشتر به جنبه اجتماعی توجه داشته، اين سؤال و جواب و تحليلی كه در جواب فرمود معلوم شد كه به جنبه‏ اجتماعی مطلب توجه داشته ؛ اين است كه از يك طرف از سخنان علی ( ع) و از طرف ديگر از عمل او مخصوصا از طرز عملی كه در دوره زعامت و حكومت‏ خود انجام داد معلوم می‏شود كه عدالت به صورت يك فلسفه اجتماعی اسلامی‏ مورد توجه مولای متقيان بوده و آن را ناموس بزرگ اسلامی تلقی می‏كرده و از هر چيزی بالاتر می‏دانسته ، سياستش بر مبنای اين اصل تأسيس شده بود ، ممكن نبود به خاطر هيچ منظوری و هدفی كوچكترين انحراف و انعطافی از آن‏ پيدا كند ، و همين امر يگانه چيزی - بلی يگانه چيزی - بود كه مشكلاتی زياد برايش ايجاد كرد ، و ضمنا همين مطلب يك مفتاح و كليدی است برای يك‏ نفر مورخ و محقق كه بخواهد حوادث خلافت علی را تحليل كند: علی ( ع) فوق العاده در اين امر تصلب و تعصب و انعطاف ناپذيری به خرج می‏داد.
درباره تصلب علی ( ع ) در امر عدالت ، كه از نظر و تعبيری بايد گفت‏ عدالت و از نظر و تعبيری بايد گفت حقوق بشر ، همين بس كه فلسفه‏ پذيرفتن خلافت را بعد از عثمان ، به هم خوردن عدالت اجتماعی و منقسم شدن‏ مردم به دو طبقه سير سير و گرسنه گرسنه ذكر می‏كند و می‏فرمايد :
‹‹لولا حضور الحاضر ، و قيام الحجة بوجود الناصر ، و ما أخذ الله علی العلماء أن‏ لا يقاروا علی كظة ظالم و لا سغب مظلوم ، لالقيت حبلها علی غاربها ، و لسقيت آخرها بكأس أولها ››
اگر نبود كه عده‏ای به عنوان يار و ياور به در خانه‏ام آمدند و بر من‏ اتمام حجت شد،ديگر اينكه خداوند از دانايان و روشن ضميران عهد و پيمان گرفته كه هر وقت اوضاعی پيش آيد كه گروهی آن‏ قدر اموال و ثروتها و موهبتهای الهی را به خودشان اختصاص بدهند و آن قدر بخورند كه از پرخوری بيمار شوند و عده‏ای آن قدر حقوقشان پايمال بشود كه‏ مايه سد جوعی هم نداشته باشند ، در همچو اوضاع و احوال ، اين دانايان و روشن ضميران نمی‏توانند بنشينند و تماشاچی و حداكثر متأسف باشند . اگر همچو وظيفه‏ای را در حال حاضر احساس نمی‏كردم كنار می‏رفتم و افسار خلافت‏ را در دست نمی‏گرفتم و مانند روز اول پهلو تهی می‏كردم.
ابراز نگرانی و اتمام حجت
و چون اين طور برنامه‏ای در دوران حكومتش داشت كه نه تنها اين بود كه‏ در دوره خودش نگذارد حيف و ميل بشود و حقوق مردم پايمال شود بلكه‏ برنامه‏اش اين بود كه حقوق پايمال شده گذشته را كه اجحافگرها مال خود و ملك خود می‏دانستند برگرداند.روی اين حساب و اين نقشه ، خودش‏ می‏دانست كه چه جنجالی به پا خواهد شد ، لهذا با ترديد و نگرانی زير بار خلافت رفت و به مردمی كه آمدند بيعت كنند گفت : " « ادعونی و التمسوا غيری ، فانا مستقبلون أمرا له وجوه و ألوان لا تقوم له القلوب ، و لا تثبت عليه العقول » " مرا رها كنيد ، سراغ كسی ديگر برويد . آينده‏ای‏ رنگارنگ و ناثابت در پيش است . اطمينانی به موقعيت در اجرای آنچه‏ وظيفه اسلامی من به عهده من گذاشته نيست . آشفتگيها در جلو است كه دلها ثابت نمی‏ماند و افكار متزلزل می‏گردد و همين شماها كه امروز آمده‏ايد ، وقتی كه ديديد راه بسيار دشواری است از وسط راه ممكن است برگرديد‹‹ وإن الافاق قد أغامت ، و المحجة قد تنكرت »" افق ها را ابرو و مه گرفته‏ و خورشيد در پشت ابرها مانده ، كارهايی شده و تثبيت گشته . اشخاصی در اين تاريخ كوتاه كه از عمر اسلام می‏گذرد به صورت بت در آمده‏اند ، بر هم‏ زدن روش آنها بسيار دشوار است.
آنگاه برای اينكه با اين مردم ، كه امروز با اصرار از او می‏خواهند خلافت را بپذيرد.اتمام حجت كند، فرمود : " « و اعلموا أنی‏إن أجبتكم‏ ركبت بكم ما أعلم » "  بدانيد اگر من اين دعوت را پذيرفتم ، آن‏ طور كه خودم می‏دانم و می‏فهمم و طبق برنامه‏ای كه خودم دارم عمل می‏كنم و به‏ حرف و توصيه احدی هم گوش نخواهم كرد . بلی اگر مرا به حال خود واگذاريد و مسؤوليت حكومت و خلافت را برعهده من نگذاريد ، من معذورم و مثل گذشته‏ حكم يك مشاور خواهم داشت.

عدالت از نظراسلام
علت اصلی انحراف مسلمين از عدل اسلامی
وقتی اين سؤال مطرح می‏شود كه چرا با اينكه در اسلام اين قدر به اصل‏ عدالت توصيه شد ، به آن عمل نشد ، و بلكه طولی نكشيد كه جامعه اسلامی‏ سخت دچار بی عدالتی شد و انواع بی عدالتيها و تبعيضها به وجود آمد ، وقتی كه اين سؤال مطرح می‏شود ، آن چيزی كه در درجه اول و زود به فكر همه‏ می‏رسد اين است كه مسؤول اين كار عده‏ای از خلفا بودند و آنها سبب شدند كه اين دستور خوب ، اجرا و تنفيذ نشد ، زيرا اجرای اين دستور ، اول بايد از طرف خلفا و زعمای مسلمين بشود و آنها سوء نيت داشتند و شايستگی آن‏ مقام بزرگ را نداشتند و مانع اجرا و تنفيذ اين اصل شدند و در نتيجه در جامعه اسلامی انواع بی عدالتيها و تبعيضها به وجود آمد.
اين جواب درست است ، اما به اين معنی كه يكی از علتها اين بود كه آنها كه می‏بايست اجرا كنند اجرا نكردند و بر ضد آن عمل كردند ، تاريخ خلفای اموی و عباسی گواه صادق اين مطلب است.
بد تفسير شدن عدالت
اما تمام علت اين نيست . يك علت مهم ديگر هم هست كه اثرش از علت‏ اول اگر بيشتر نباشد كمتر نيست . امشب می‏خواهم در اطراف اين علت بحث‏ كنم . آن علت اين است كه اصل عدل در اسلام از طرف عده‏ای از پيشوايان و علمای اسلام بد تفسير و توضيح داده شد و با آنكه عده ديگری در مقابل آنها مقاومت كردند ، فايده‏ای نكرده و دسته اول پيش بردند.
يك قانون خوب و عالی در درجه اول بايد خوب تفسير شود و در درجه دوم‏ بايد خوب اجرا و تنفيذ گردد . اگر خوب تفسير نشود ، فرضا آنها كه متصدی‏ اجرا و تنفيذ هستند بخواهند خوب اجرا كنند ، فايده ندارد ، زيرا همانطوری اجرا ميكنند كه تفسير شده ، و اگر هم قصد خوب اجرا كردن نداشته‏ باشند برای آنها چه بهتر ، وقتی متصديان تفسير قانون ، مطابق با نيات‏ سوء اجرا كنندگان تفسير كردند ، عملا و نتيجتا خدمتی به آنها كرده‏اند و آنها را از زحمت و دردسر مردم نجات داده‏اند ، خواه آنكه تفسير كنندگان‏ از اول قصدشان اين باشد كه به قانون و مردم خيانت كنند ، و يا همچون‏ قصدی نداشته باشد ، فقط روی كج فهمی بد تفسير كنند.
در تفسير اصل عدل همين طور شد . غالبا و شايد همه كسانی كه منكر اين‏ اصل در اسلام شدند - به شرحی كه عرض خواهم كرد - سوء نيتی نداشته‏اند ، فقط روی قشری فكر كردن و متعبد مابانه فكر كردن ، مسلمانان را به اين روز انداختند . اين بود كه برای اسلام دو مصيبت پيش آمد:
يكی مصيبت سوء نيت در اجرا و تنفيذ ، كه از همان اوايل در اثر قرار نگرفتن چرخ خلافت روی محور اصلی خود ، به صورت تفضيل نژاد عرب بر غير عرب و تفضيل قريش بر غير قريش و به صورت آزاد گذاشتن دست عده‏ای در حقوق و اموال و محروم كردن عده ديگر پيش آمد ، و قيام علی ( ع ) در خلافت بيشتر برای مبارزه با اين انحراف بود و بالاخره هم منجر به شهادتش‏ شد ، و بعد هم در زمان معاويه و ساير خلفا شدت يافت.
مصيبت ديگر از طرف عده‏ای قشری ماب و متعبد ماب وارد شد كه روی يك‏ سلسله افكار خشك ، به يك نوع توضيح‏ها و تفسيرهای كج و معوج پرداختند كه‏ آثارش هنوز هم باقی است.

عدل الهی
يكی از مسائلی كه در علم كلام مورد بحث واقع شده مسأله عدل الهی بود ، كه آيا خداوند عادل است يا نه ؟ اين مسأله خيلی اهميت پيدا كرد و شاخه‏ها و متفرعات زياد پيدا كرد و دامنه‏اش قهرا به مسأله اصل عدالت‏ اجتماعی كه مورد بحث ماست نيز كشيده شد . اين مسأله از مسأله حادث‏ بودن و قديم بودن كلام الله هم با آنكه آن مسأله فتنه‏ها به پا كرد و خونها برايش ريخته شد بيشتر اهميت پيدا كرد ، بطوريكه به واسطه نفی و اثبات‏ در اين مسأله يعنی مسأله عدل ، متكلمين دو نحله شدند : عدليه و غير عدليه‏ . عدليه يعنی طرفداران اصل عدل الهی ، و غير عدليه يعنی منكرين اصل عدل‏ الهی.
متكلمين شيعه عموما از عدليه هستند ، و به همين جهت از همان زمان قديم‏ معمول شد كه شيعه بگويد اصول دين اسلام پنج تا است : توحيد ، عدل ، نبوت‏ ، امامت ، معاد . يعنی از نظر اسلام شناسی شيعی اصول اسلام پنج تا است.
در مسأله عدل الهی در دو قسمت بحث شد : يكی اينكه آيا خلقت و تكوين‏ عالم از آسمان و زمين ، از جماد و نبات و حيوان ، ازدنيا و آخرت ، بر موازين عدالت و موافق عدالت است و در خلقت و آفرينش به هيچ موجودی ظلم نمی‏شود؟ و اين عالم به عدل برپاست ؟ آيا " ‹‹ بالعدل قامت السموات و الارض؟ ›› "  يا اينكه خداوند چون اراده و مشيتش مطلق است و هيچ چيز نمی‏تواند اراده او را محدود كند ، فعال ما يشاء است. ‹‹يفعل ما يشاء و يحكم ما يريد ›› خلقتش تابع هيچ ميزان و هيچ قاعده و قانونی نمی‏تواند باشد و هر چه او بكند عدل است نه اينكه هر چه مقتضای عدل است او می‏كند.
لهذا در جواب اين سؤال كه " آيا خداوند در قيامت بر وفق موازينی كه‏ موازين عدل است رفتار می‏كند و طبق حساب و قاعده‏ای يكی را به بهشت‏ می‏برد و ديگری را به جهنم ؟ يا اينطور نيست ؟ آنها گفتند اين طور نيست.هيچ قانون و ناموسی نمی‏تواند حاكم بر فعل حق باشد ، هر قانون و ناموسی تابع فعل او و امر اوست ، عدل و ظلم هم تابع فعل اوست ، اگر او مطيع را به بهشت ببرد و عاصی را به جهنم ، باز هم چون او كرده عدل است‏ ، اراده او و فعل او تابع ميزانی و خاضع در برابر قانونی نيست ، همه‏ قوانين و موازين تابع اراده او هستند.
اين يك قسمت درباره اصل عدل كه راجع به اساس خلقت موجودات و نظام‏ عالم بود كه آيا موافق با ميزان عدل است يا نه ؟ قسمت ديگری مربوط به نظام تشريع است ، مربوط به دستورهای دينی است ، مربوط به اين است كه دستورهای الهی كه به وسيله پيغمبر اكرم ( ص ) رسيده و به نام شريعت و قانون اسلامی خوانده می‏شود چطور ؟
آيا نظام تشريع‏ تابع ميزان عدل است يا نه ؟ آيا عادلانه وضع شده و هر حكمی تابع يك حقيقت و يك مصلحت و مفسده واقعی‏ است ، يا اينطور نيست ؟
 وقتی كه به قوانين شريعت اسلام نگاه می‏كنيم می‏بينيم يك سلسله چيزها تحليل و تجويز و بلكه واجب شده و يك عده امور ديگر برعكس تحريم شده و ممنوع شناخته شده : به درستی و امانت امر شده و از دروغ و خيانت و ظلم‏ نهی شده.
شك ندارد كه بالفعل بايد گفت آنچه امر كرده خوب است و آنچه نهی‏ كرده بد است . اما آيا چون خوبها خوب بوده و بدها بد بوده‏اند اسلام به‏ آن امر كرده و از اين نهی كرده؟يا آنكه چون اسلام به اين يكی امر كرده‏ خوب شده و چون از آن يكی نهی كرده بد شده  و اگر به عكس كرده بود ، اگر به دروغ و خيانت و ظلم امر كرده بود اينها واقعا خوب می‏شدند و اگر از راستی و امانت و عدالت نهی كرده بود اينها واقعا بد بودند يعنی بد می‏شدند ؟ !
شارع اسلام دستور داده كه بيع حلال است و ربا حرام . شك ندارد كه الان‏ بيع خوب است و ربا بد . حالا آيا بيع بالذات و به خودی خود چيز خوبی‏ بوده و برای بشر نافع و مفيد بوده و چون خوب و مفيد بوده در اسلام حلال‏ شمرده شده و اما ربا بالذات چيز بدی بوده و به حال جامعه بشر ضرر داشته‏ و چون بد و مضر بوده اسلام آن را حرام شمرده و گفته " « الذين يأكلون‏ الربوا لا يقومون‏إلا كما يقوم الذی يتخبطه الشيطان من المس »" و يا برعكس است ، بيع را چون اسلام گفته حلال است خوب شده و چون ربا را گفته حرام است بد شده .

اثرعملي و اجتماعي بحث حسن و قبح
ممكن است گفته شود كه اين بحث چه ثمره ي عملي دارد؟ به هر حال ، هر دو دسته درباره قوانين موجود اسلامی معتقدند كه مقرون به صلاح و موافق حق و عدالت است ، چيزی كه هست يك دسته معتقدند اول حسن و قبح و صلاح و فساد و حق و ناحقی بود و بعد شارع اسلام دستورهای خود را طبق آنها تنظيم كرده ، و دسته ديگر می‏گويند كه اينها از اول نبوده‏اند و به دنبال دستورهای دين‏ پيدا شده‏اند . يك عده‏ای می‏گويند حسن و قبح و حق و ناحق و عدالت و ظلم ، مقياس دستورهای دين است ، يك عده می‏گويند دين مقياس اينها است ، حالا چه خواجه علی و چه علی خواجه ، نتيجه يكی است . لهذا علمای هر دو دسته‏ كه وارد مسائل فقه و اصول شده‏اند در اطراف مصلحت احكام و تقديم مصلحتی‏ بر مصلحت ديگر ، بحث كرده‏اند.
در جواب عرض می‏كنم خير ، اين طور نيست ، اثر عملی مهمی دارد و آن‏ مسأله دخالت عقل و علم در استنباط احكام اسلامی است . اگر نظريه اول را بپذيريم كه حقی و عدالتی بوده و حسن و قبح واقعی بوده و شارع اسلام هميشه‏ آن واقعيات را منظور می‏داشته قهرا در مواردی كه بر ميخوريم به حكم صريح عقل و علم كه مقتضای حق چيست‏ و مقتضای عدالت چيست ؟ صلاح كدام است و فساد كدام ؟ ناچاريم اينجا توقف كنيم و عقل را به عنوان يك راهنما در مواردی كه ميتواند صلاح و فساد را درك كند ، بپذيريم و قاعده‏ای را كه عدليه گفته‏اند كه " كل ما حكم به العقل حكم به الشرع " يا گفته‏اند " الواجبات الشرعية ألطاف فی‏ الواجبات العقلية " به كار ببنديم ، گيرم ظاهر يك دليل نقلی خلاف آن‏ باشد ، زيرا روی آن مبنا ما برای احكام اسلامی روحی و غرضی و هدفی قائليم‏ ، يقين داريم كه اسلام هدفی دارد و از هدف خود هرگز منحرف نمی‏شود ، ما به همراه همان هدف می‏رويم ، ديگر در قضايا تابع فرم و شكل و صورت‏ نيستيم ، همينكه مثلا فهميديم ربا حرام است و بی جهت هم حرام نيست ، می‏فهميم هر اندازه كه بخواهد تغيير شكل و فرم و صورت بدهد باز حرمتش‏ جايی نمی‏رود ، ماهيت ربا ربا است ، و ماهيت ظلم ظلم ، و ماهيت دزدی‏ دزدی ، و ماهيت گدايی و كل بر اجتماع بودن گدايی است ، خواه آنكه شكل و فرم و صورتش همان شكل ربا و ظلم و سرقت و گدايی باشد يا آنكه شكل و قيافه را عوض كند و جامه حق و عدالت بر تن نمايد.
اما بنابر نظريه دوم ، عقل به هيچ وجه نمی‏تواند راهنما باشد ، قوانين و مقررات اسلامی يك روحی و معنايی ندارد كه ما اين روح و معنی را اصل قرار دهيم ، هر چه هست همان شكل و فرم و صورت است و با تغيير شكل و فرم و صورت ، همه چيز عوض می‏شود . اصولا مطابق اين نظريه هر چند نام حق و عدل‏ و نام مصلحت و تقديم مصلحتی بر مصلحت ديگر برده می‏شود ، اما يك مفهوم‏ واقعی ندارد ، نام همان شكل و فرم و صورت را مصلحت وعدالت و حق و امثال اينها گذاشته‏اند.
پس مطابق نظريه اول ، ما به حق و عدالت و مصلحت به عنوان يك امر واقعی نگاه می‏كنيم ، اما بنابر نظريه دوم به عنوان يك فرض خيالی.
يك سبب گمراهی مردم جاهليت همين بود كه قوه درك خوبی و بدی از آنها سلب شده بود و هر قبيح و زشتی را تحت عنوان دين قبول می‏كردند و نام امر دينی و شرعی روی آن می‏گذاشتند . قرآن كريم اين جهت را از آنها انتقاد می‏كند و می‏گويد شما بايد اينقدر بفهميد كه كارهای زشت در ذات خود زشت‏اند و ممكن نيست خداوند كار زشتی را تجويز كند و به او دستور دهد. زشتی يك چيز كافی است برای اينكه شما بفهميد خداوند به آن امر نمی‏كند. می‏فرمايد : " « وإذا فعلوا فاحشة قالوا وجدنا عليها آبائنا و الله أمرنا بها قل‏إن الله لا يأمر بالفحشاء أتقولون علی الله ما لا تعلمون قل أمر ربی‏ بالقسط »" يعنی وقتی كه مرتكب فحشاء شوند دو دليل برای كار خود ذكر می‏كنند : يكی اينكه سنت آباء و اجدادی است ، ديگر اينكه‏ می‏گويند دستور خدا همين است و خدا اجازه داده . به آنها بگو خداوند هرگز فحشاء را اجازه نمی‏دهد . خود فحشاء و عفاف حقيقتهايی هستند ، واقعيت‏ دارند . با امر و نهی خدا فحشاء عفاف نمی‏شود و عفاف فحشاء نمی‏شود . خدا هرگز به فحشاء امر نمی‏كند . و آن را اجازه نمی‏دهد . خداوند به عدل و اعتدال و ميانه روی امر می‏كند . اين را خودتان بايد بفهميد و تشخيص دهيد و مقياس قرار دهيد و با اين مقياس ، تشخيص بدهيد كه خداوند به چه چيز امر می‏كند و از چه چيز نهی می‏كند.
استدلالهای شرم‏آور
خيلی اسباب تعجب می‏شود اگر كسی بشنود در اسلام دسته‏ای پيدا شدند كه‏ واقعا مسلمان بودند بلكه خود را از ديگران مسلمان‏تر و مقدس‏تر می‏شمردند و خيلی متعبد بودند و خود را صددرصد تابع سنت پيغمبر می‏دانستند .
 آن وقت‏ همينها برای به كرسی نشاندن حرفهای خود مبنی بر انكار عدالت الهی ، هم‏ در تكوينيات و هم در تشريعيات ، به استدلال پرداختند . از طرفی نمونه‏ها به خيال خود از بی عدالتيها در خلقت و آفرينش ذكر كرده‏اند كه شرم‏آور است . به بيماريها و دردها مثال زدند ، خلقت شيطان را دليل آوردند ، گفتند اگر جريان عالم بر طبق عدالت می‏بود نمی‏بايست علی بن ابی‏طالب‏ كشته شود و بعد جای او را زياد بن ابيه و حجاب بن يوسف بگيرند ، و امثال اين مثالها،اين دو قسمت تكوينات و نظام تكوين.
در قسمت تشريعيات و نظام تشريع هم برای اينكه ثابت كنند قوانين اسلام تابع قاعده و قانون و صلاح و فساد و حسن و قبحی نيست ، گفتند بنای شرع بر جمع متفرقات و تفرقه مجتمعات است ، لهذا اين همه‏ تناقض در دستورهای دين وجود دارد ، در بسياری موارد ديده می‏شود شارع‏ اسلام يكجور حكم داده و حال آنكه مثل هم نيستند ، و در بسياری موارد ديده‏ می‏شود برعكس ، دو چيز كه كمال مشابهت دارند و بايد يك جور حكم داشته‏ باشند ، دو جور حكم دارند . گفتند چرا اسلام بين زن و مرد فرق گذاشته و برای مردان تا چهار زن را تجويز كرده و برای زنان بيش از يك شوهر اجازه‏ نداده ؟ چرا درباره دزد گفته دست او را كه آلت جرم است ببرند ، اما برای دروغگو نگفته كه زبانش را كه آلت جرم است ببرند ؟ همچنين زناكار را و...
شرم‏آور است انسان در تاريخ بخواند عده‏ای پيدا شدند كه خود را تابع‏ قرآن می‏دانستند و قرآن اين همه درباره عدل الهی ، هم در نظام تكوين و هم‏ در نظام تشريع ، سخن گفته و اما اين دسته در نفی حكمت و بی عدالتی نظام‏ آفرينش و در بی حكمتی دستورهای اسلام ، داد سخن داده‏اند.
شرايط امر به معروف
در امر به معروف شرايطی هست كه فقهای شيعه و فقهای سنی ذكر كرده‏اند ، از اين رو فقها برای هر كسی جايز نمی‏دانند به عنوان امر به معروف و نهی‏ از منكر متعرض ديگران بشود ، خصوصا اگر آن تعرض شديد باشد و پای‏ مزاحمت و زد و خورد و خونريزی باشد كه آن وقت شرايط زيادی دارد . دو شرط از شرايط امر به معروف و نهی از منكر ، از شرايط اوليه است كه در همه موارد لازم است و خوارج فاقد هر دو شرط بودند ، بلكه منكر يكی از اين‏ دو شرط بودند . آن دو شرط يكی بصيرت در دين است و يكی بصيرت در عمل
بصيرت در دين يعنی اطلاع كافی و صحيح در امور دينی داشته باشد ، حلال را از حرام ، واجب را از غير واجب تشخيص بدهد ، و اينها نداشتند ، لهذا يك آيه قرآن را كه می‏فرمايد : " « إن الحكم‏إلا لله يقص الحق و هو خير الفاصلين »" دست آويز قرار دادند و جمله " لا حكم‏إلا لله " را شعار خود ساختند ، در صورتی كه اين آيه ربطی ندارد به موضوعاتی از قبيل‏ موضوع حكميت و امثال آن.
اما بصيرت در عمل:در باب امر به معروف و نهی از منكر شرطی ذكر می‏كنند تحت عنوان احتمال اثر ، و شرطی ذكر می‏كنند تحت عنوان عدم ترتب‏ مفسده ، يعنی امر به معروف و نهی از منكر برای اين است كه معروف رواج‏ بگيرد و منكر محو شود ، پس در جايی بايد امر به معروف و نهی از منكر كرد كه احتمالا اين كار اثرداشته باشد و اگر می‏دانيم كه قطعا بی اثر است واجب نيست ،ديگر اينكه‏ اين عمل برای اين است كه يك مصلحتی انجام شود ، پس در جايی بايد صورت‏ بگيرد كه مفسده بالاتری بر آن مترتب نشود . لازمه اين دو شرط ، بصيرت در عمل است . آدمی كه در عمل بصيرت ندارد نمی‏تواند پيش بينی كند كه آيا اثری بر اين كار مترتب هست يا نيست و آيا مفسده بالاتری هست يا نيست‏،اين است كه امر به معروفهای جاهلانه همان طوری كه در حديث آمده‏ افسادش بيش از اصلاحش است.
در مورد ساير تكاليف گفته نشده كه شرطش اين است كه بدانی يا احتمال‏ بدهی اين كار تو فايده دارد ، اگر احتمال فايده می‏دهی بكن و اگر احتمال‏ نمی‏دهی نكن ، و حال آنكه در هر تكليفی چنانكه قبلا عرض كردم فايده‏ای و مصلحتی منظور شده ، زيرا تشخيص آن مصلحت‏ها بر عهده مردم گذاشته نشده،درباره نماز گفته نشده اگر ديدی به حالت مفيد است بخوان و اگر ديدی‏ مفيد نيست نخوان . حتی در روزه هم گفته نشده اگر احتمال می‏دهی فايده‏ دارد بگير و اگر احتمال نمی‏دهی نگير ، در روزه گفته شده اگر ديدی به‏ حالت مضر است نگير ، همچنين در حج يا زكات يا جهاد اين طور قيدی نشده‏ ، اما در باب امر به معروف اين قيد هست كه ببين چه اثری و چه عكس‏ العملی دارد و آيا كار تو و عمل تو در جهت صلاح اسلام و مسلمين است يا نه‏ ؟ در اين تكليف ، هر كسی حق دارد بلكه واجب است كه منطق را و عقل را و بصيرت در عمل را و توجه به فايده را دخالت دهد . اين عمل كه به نام امر به معروف و نهی از منكر خوانده می‏شود تعبدی محض نيست.
                                                                       3
مبانی اوليه حقوق از نظر اسلام
   اين سخنرانی در شب 21 رمضان 81 ايراد شده است . شب بيست و يكم رمضان است . هم شب عبادت است و هم شب شهادت ، شب شهادت مولای متقيان ، عبد خالص و مخلص خدا ، اميرالمؤمنين علی ) ع‏ ( و شب قدر و احياء و شب زنده‏داری از خداوند متعال سعادت و توفيق‏ عبادت و تجديد پيمان عبوديت همگی را در اين شبهای عزيز مسئلت می‏كنم.
سخن ما در اصل عدل بود كه يكی از اصول و اركان دين اسلام است . عرض‏ كردم اين اصل تاريخچه‏ای در جهان اسلام دارد ، و هر چند ابتدا مسأله عدل‏ الهی مطرح بوده اما خود به خود دامنه‏اش تا مسأله عدل اجتماعی هم كشيده‏ شده و منتهی شده به اينجا كه عدالتی كه اسلام امر كرده و دستور داده كه‏ روابط مردم با يكديگر براساس عدالت و حفظ حقوق و عدم تجاوز به حقوق‏ يكديگر بوده باشد و كسی به كسی ظلم و تجاوز نكند ، آيا به خودی خود حقيقتی دارد نه ؟ آيا مردم طبعا و با قطع نظر از اينكه شارع اسلام‏ دستوری بدهد و بيان كند ، يك حقوق واقعی دارند و اسلام بيان كننده و توضيح دهنده حقوق واقعی آنهاست و عدالت عبارت است از رعايت و حفظ حقوق واقعی مردم و يا اينكه در واقع و قطع نظر از دستورهای دين حقی و عدالتی فرض ندارد ، حق و عدالت معلول و مولود دستورهای دين است . هرچه‏ را كه دين ، حق و عدالت قرارداد او حق و عدالت است و هر چه را ظلم و ناحقی و تجاوز قرار داد و به اين عنوان او را معرفی كرد او ناحق و ظلم‏ است.گفتم عده‏ای در ميان مسلمين پيدا شدند كه منكر اصل عدل شدند ، قانون خدا را هم در نظام تكوين و خلقت و هم در نظام تشريع فوق عدل دانستند و گفتند فعل خدا و امر خدا هرگز از قانونی پيروی نمی‏كند ، هيچ حساب و قاعده‏ای در كار نيست ، آنچه خداوند می‏كند عدل و حق است نه اينكه خداوند آنچه حق و عدالت است می‏كند ، و همچنين آنچه خداوند در دين دستور می‏دهد . حق و عدل‏ است ، نه اينكه دين به آنچه حق و عدل است دستور می‏دهد . و نتيجه گرفتند كه در نظام عالم هيچ مانعی ندارد كه يك نفر مطيع ، در عين كمال اطاعت و نيكی و نيكوكاری در آخرت معذب گردد و يك نفر عاصی ، در عين كمال عصيان‏ و تمرد به بهشت برده شود و متنعم گردد ، و همچنين مانعی ندارد كه اسلام‏ دستور بدهد عده‏ای بدون موجبی از همه موهبتهای اين عالم بهره‏مند شوند و عده‏ای ديگر محروم بمانند ، و چون عدل و ظلم ، واقعی و عقلی نيست بلكه‏ شرعی است و تابع دستور شرع است ، همين دستور عين عدل می‏شود.
گفتم اين فكر چون ظاهرش اين بود كه شرع تابع عقل و مقيد به قانون عقل‏ نيست ، در نظر عوام الناس يك نوع اهميت و عظمت برای شرع تلقی می‏شد و جنبه عوام پسندی خوبی داشت ، و به همين دليل موجی عظيم در عالم اسلام به وجود آورد.
  نتيجه اساسی بحث عدل
   نتيجه بزرگی كه اين بحث دارد اين است كه بنابر نظريه اول كه دستورهای‏ اسلام تابع حسن و قبح واقعی است و حق و عدالت واقعيت دارند و اسلام‏ واقعی بودن اينها را به رسميت شناخته است ما می‏توانيم يك فلسفه‏ اجتماعی اسلامی و يك رشته مبانی حقوقی اسلامی داشته باشيم و می‏توانيم‏ بنشينيم و حساب كنيم ببينيم اسلام چه مبانی حقوقی دارد ؟ چه اصولی در اين‏ زمينه دارد ؟ چه چيزی را مبنای ذی حق بودن می‏داند و بر طبق چه مبنا قانون‏ وضع كرده ؟ و آن وقت می‏توانيم اينها را در بسياری از موارد راهنمای‏ خودمان قرار دهيم ، ولی بنابر نظريه دوم اسلام فلسفه اجتماعی ندارد و اصول‏ و مبانی حقوقی ندارد بلكه منكر اصول و مبانی حقوقی است ، تعبد محض‏ حكمفرماست.
رابطه حقوق و جهان بينی
بدون شك عقايد كلی يك مكتب در باب انسان و عالم و حيات و هستی‏ تأثير دارد در اعتقاد به نوع علاقه حقوقی كه بين انسان و ساير موجودات پيدا می‏شود .مثلا بنابر فلسفه‏های مادی معنی ندارد كه‏ بگوييم علاقه غايی بين انسان و مواهب عالم است . چون علاقه غايی اين است‏ كه بگوييم مواهب عالم كه به وجود آمده برای انسان و به خاطر انسان بوده‏ و اين فرع بر اين است كه قبول كنيم يك نوع شعور كلی بر نواميس عالم‏ حكمفرماست و آن شعور كلی چيزی را برای چيزی و به خاطر چيز ديگر به وجود می‏آورد و اگر آن چيز ديگر و به خاطر آن چيز ديگر نبود اين چيز به وجود نمی‏آمد ، مثل اينكه می‏گوييم دندان در دهان به وجود آمده برای مضع و جويدن‏ ، برای اينكه غذا به كمك جويدن و ترشحات غده‏های زير زبان يك مرحله هضم‏ را در دهان پيدا كند و برای مراحل بعدی وارد معده و روده بشود . اما بنابر فلسفه‏های مادی هيچ نوع علاقه غائی بين اشياء وجود ندارد ، هيچ‏ نمی‏شود گفت كه فلان چيز به خاطر فلان چيز ديگر به وجود آمده ، هيچ چيزی‏ برای هيچ چيز به وجود نيامده ، هيچ چيزی مقدمه و وسيله چيز ديگر نيست ، اگر احيانا يك موجود از موجود ديگر استفاده می‏كند ، نه از آن جهت است‏ كه آن يكی برای اين يكی به وجود آمده بلكه تصادفا آن يكی برای استفاده‏ اين يكی مفيد واقع شده.
ما فعلا روی عقايد كلی ساير روشها كار نداريم. می‏خواهيم ببينيم روی‏ عقايد كلی اسلامی چه بايد بگوييم ؟
علاقه غائی بيان حق و ذی حق
طبق عقايد كلی و طرز جهان بينی اسلامی در باب انسان و عالم و حيات و هستی ، بين انسان و مواهب عالم علاقه غائی وجود دارد ، يعنی بين انسان و مواهب عالم در متن خلقت و در نقشه كلی خلقت‏ علاقه‏ای و رابطه‏ای است ، بطوری كه اگر انسان جزء اين نقشه نبود حساب اين‏ نقشه حساب ديگر بود . در قرآن كريم مكرر تصريح می‏كند كه به حسب اصل‏ خلقت ، مواهب عالم برای انسان آفريده شده ، پس از نظر قرآن كريم قبل‏ از آنكه بشر بتواند فعاليتی بكند و دست به كاری بشود و قبل از آنكه‏ دستورهای دين به وسيله پيغمبر به مردم اعلام شود يك نوع علاقه و ارتباط بين انسان و مواهب خلقت هست و اين مواهب مال انسان و حق انسان است ، مثل اينكه می‏فرمايد : ‹‹"خلق لكم ما فی اعرض جميعا" » خدا هر چه در زمين است برای شما و به خاطر شما آفريد.
يا در سوره اعراف در مقدمه داستان خلقت آدم می‏فرمايد : ‹‹"و لقد مكناكم فی اعرض و جعلنا لكم فيها معايش قليلا ما تشكرون "››ما شما را در زمين جا داديم و مستقر كرديم و در اين زمين برای شما موهبتهايی قرار داديم كه مايه تعيش و زندگی شماست ، اما شما كم قدر اين‏ نعمت را می‏شناسيد و كم شكر اين نعمت را بجا می‏آوريد. شكر هر نعمت يعنی از او همان استفاده را بكنند كه برای آن استفاده‏ آفريده شده.بسياری از آيات قرآن اين حقيقت را بيان می‏كند  .
قطع نظر از تصريحی كه قرآن كريم فرموده ، اگر در خود نظام عالم دقت‏ كنيم و فكر كنيم حس می‏كنيم و می‏فهميم كه يك نوع رابطه غايی بين جماد و نبات و همچنين بين هر دوی اينها با حيوان و همچنين بين جماد و نبات و حيوان و بين انسان هست . در اين زمين از يك طرف يك سلسله مواد غذايی‏ هست و از طرفی حيوانها طوری هستند كه با آن مواد غذايی فقط می‏توانند زندگی كنند ، اگر آن مواد غذايی نباشد نمی‏توانند به حيات خود ادامه دهند . حال آيا می‏شود گفت در نظام كلی كائنات هيچ علاقه و ارتباطی بين مواد غذايی اين عالم و بين طرز ساختمان جهازات تغذيه انسان يا ساير حيوانها وجود ندارد و تصادفا موافقتی بين اينها و آنها هست.علمای معرفة الحياه كه می‏گويند به هيچ وجه نمی‏توان اصل علت غائی را در مورد موجودات زنده‏ انكار كرد . همچو علاقه و ارتباطی هست ، خواه آنكه بگوييم آن مواد غذايی‏ متناسب با اين احتياجات ساخته شده و خواه آنكه بگوييم ساختمان جهازات‏ تغذيه طوری ساخته شده كه بتواند از مواد غذايی موجود استفاده كند . به هر حال ، علاقه غائی هست و ايندو به يكديگر تطبيق داده شده‏اند.
چه فرق می‏كند كه بگوييم اگر انسان يا حيوان با اين نوع احتياجات نبود آن مواد غذايی به وجود نمی‏آمد و يا بگوييم اگر آن مواد غذايی به اين نحو نبود ساختمان انسان طور ديگر بود ؟ به هر حال ، نظام خلقت نشان می‏دهد اينها برای يكديگر آفريده شده‏اند.
پس اين حق را قانون خلقت و آفرينش كه مقدم بر قانون شرع است قرار داده و چون هر دو از جانب خداوند است ، خداوند قانون دين را هماهنگ‏ قوانين فطرت و خلقت مقرر فرموده ، قانون خلقت را طوری و قانون شرع را طوری ديگر مقرر نفرموده ،هماهنگی آندو را صريحا در يك آيه قرآن ذكر می‏كند : «"فأقم وجهك للدين حنيفا فطره الله التی فطر الناس عليها لا تبديل‏ لخلق الله" »  چهره خود را به سوی اين دين ثابت نگه‏دار . اين دين مبنايی محكم و خلل‏ ناپذير دارد و آن فطرت و سرشتی است كه خداوند مردم را بر آن سرشت‏ آفريده . قانون آفرينش تغيير ناپذير است.
پس گذشته از بيان قرآن كريم ، خود نظام خلقت گواه صادقی است بر اينكه آفرينش ، انسان و اين مواهب را برای يكديگر آفريده است . نوزاد را كه تازه از مادر متولد می‏شود در نظر بگيريد . اين نوزاد در چه حالی‏ است ؟ چقدر می‏تواند خودش برای خودش تلاش كند ؟ چه غذايی را می‏تواند بخورد ؟ معده او چه نوع غذايی را كه می‏تواند هضم كند ؟ از آن طرف ببينيد خداوند دو منبع غذايی به نام دو پستان روی سينه مادر قرار داده و همينكه‏ تولد طفل نزديك می‏گردد ، تدريجا با وضع حيرت انگيزی بهترين ماده مناسب‏ با جهاز هاضمه كودك در آنجا ساخته می‏شود و همينكه متولد شد از غذای‏ آماده استفاده می‏كند . آيا می‏توان گفت در قانون خلقت هيچ رابطه‏ای بين‏ كودك و احتياجات كودك از يك طرف و بين ساختمان عجيب پستان و شير از طرف ديگر ، و حتی بين دكمه مخصوص سرپستان و بين لبهای كوچك كودك ، نيست ؟ آيا آن شيرها مال آن طفل نيست ؟
اين استحقاق و اين حق را چه كسی قرار داده ؟
 قانون خلقت.
چه علاقه و رابطه‏ای بين كودك و بين آن شير موجود است ؟
رابطه غائی
يعنی آن شير و آن دستگاه و كارخانه شير سازی برای كودك و به خاطر كودك به وجود آمده ، پس خود خلقت آن شير را حق طفل قرار داده . غده‏های‏ پستان كه ترشح می‏كند برای كودك ترشح می‏كند نه برای چيز ديگر و نه بی‏ جهت.
حكما اصطلاحی دارند در مورد موجودات و مخلوقات اين عالم، آنها از مجموع موجودات طبيعت تعبير می‏كند به " آباء سبعه " و " امهات اربعه‏ " و " مواليد ثلاثه " . يعنی هفت پدر و چهار مادر و سه فرزند
مقصودشان از هفت پدر ، افلاك است كه قدما قائل بودند ، مقصود از چهار مادر ، عناصر اوليه است كه عقيده قدما اين بود كه عناصر و بسائط چهارتاست : آب و خاك و هوا و آتش ، مقصود از سه فرزند ، مركبات اين‏ عالم است كه به سه قسمت كلی تقسيم می‏شود : (جماد ، نبات ، حيوان ( انسان هم جزء حيوان است . از اين جهت تعبير به پدر و مادر و فرزند می‏كردند كه می‏گفتند از اثر تأثير عوامل فلكی در عناصر چهارگانه كه عوامل‏ فلكی ، فاعلند و عناصر ، قابل مركبات ) يعنی جمادات و نباتات و حيوانات ) پيدا می‏شود . پس مركبات فرزندان موجودات علوی و عناصر چهارگانه می‏باشند.
اين تعبير از نظر مركبات بسيار تعبير درستی است ، چه آنكه چهار مادر يعنی چهار عنصر در عالم باشد يا صد مادر يعنی صد عنصر ، و چه افلاكی به آن‏ ترتيب و چه نباشد ، به هر صورت مركبات فرزندان اين زمين و اين آب و اين هوا و اين نور و گرماست. انسان همان فرزند ارشد اين پدران و مادران است . فرزند طبعا برعهده پدر و مادر حقوقی دارد . همان طوری كه در وجود ما در تعبيه‏هايی شده برای مدتی‏ كه بايد در رحم باشد و تعبيه‏هايی شده برای وقتی كه هنوز نوزاد است و در دامن مادر است ، در وجود اين مادر بزرگ كه نامش جهان است نيز تعبيه‏هايی شده و همه آنها روی عنايت صورت گرفته . مثلا نوزاد وقتی كه‏ می‏خواهد متولد بشود دستگاه پستان به فعاليت می‏افتد ، غده‏ها شروع می‏كنند به ترشح كردن و همه اينها به خاطر و برای نوزاد است . همين طور است اين‏ نظام چهار فصل زمين و حركت ابرها و ريزش بارانها و پيدايش فصل بهار و غيره . اين بارانها همان ترشحاتی است كه مقدمتا پستان ما در جهان برای‏ فرزندانش می‏كنند.
در سوره مباركه نحل آيه 10 و 11 می‏فرمايد : «"و هو الذی أنزل من السماء ماء لكم منه شراب و منه شجر فيه تسيمون. ينبت لكم به الزرع و الزيتون و النخيل و اععناب و من كل الثمرات‏إن‏ فی ذلك لاية لقوم يتفكرون " »اوست كه از بالای سر شما بر روی زمينهای شما آب می‏پاشد . از اين آب ، هم آب آشاميدنی برای شما تهيه می‏شود و هم از آن ، درختها برای شما می‏روياند و از برگهای آن درختها استفاده می‏كنيد . با آن آب كشتها و زراعتها و درختها از زيتون و از نخل و از انگور می‏روياند و انواع ميوه‏ها را در اختيار شما قرار می‏دهد ، و همه اينها آيتهاست برای كسانی كه‏ بخواهند به انديشه و تفكر بپردازند.
آيات قرآن در اين زمينه كه يك نوع ارتباط و پيوستگی و هماهنگی بين‏ گردش كلی اوضاع زمين و احتياجات انسان وجود دارد زياد است.
از علی ( ع ) نقل شده كه فرمود : «" لكل ذی رمق قوت و لكل حبة آكل" » هر صاحب رمق و حياتی ، قوتی و هر دانه‏ای ، خوردنده‏ای دارد. منظور اين است كه بين خورنده و ماده خوردنی علاقه و ارتباطی در متن خلقت‏ هست ، وجود آنها در متن خلقت به يكديگر مربوط است.
اين يك نوع علاقه و ارتباط كه از نظر اصول كلی و جهان بينی عمومی اسلامی‏ بين حق و ذی حق هست.

نقش عقل و اختيار در دو مرحله‏ای شدن حق انسان
نظام زندگی انسان با زندگی ساير جانداران فرق دارد . آنها به حكم غريزه‏ زندگی می‏كنند ، فرزند زمين بودن كافی است كه حق آنها را مسلم كند . اما انسان عقل و اراده دارد و با نيروی تكليف و عقل و اراده بايد كار كند ، لهذا تا تكليف خود را انجام ندهد نمی‏تواند از حق خدادادی خود استفاده‏ كند . بلی ، تا مرحله مرحله غريزه است و تكليفی در كار نيست حق هم‏ ثابت و مسلم است . طفل بر پستان مادر بدون ضمانت هيچ تكليفی حق دارد و شير پستان حق اوست ، اما آنگاه كه انسان می‏خواهد از پستان مادر زمين شير بخورد شير به آن آمادگی نيست ، بايد با عمل و عمران و احياء و فعاليت ، آن را آماده كند ، لذا در مقابل حقی كه برعهده مادر زمين دارد ، يك‏ مسؤوليتی هم در برابر او دارد ، بلكه می‏توان گفت يك حقی هم اين مادر يعنی زمين برعهده او دارد و آن اينكه زمين را آباد كند و عمران نمايد.
 
حق زمين بر انسان
علی ( ع ) در همان روزهای اول خلافت جمله‏ای فرمود به مردم : «"إنكم‏ مسؤولون حتی عن البقاع و البهائم"»  شما مسؤوليت داريد ومكلفيد و حقوقی برعهده شما هست حتی نسبت به چارپايان و نسبت به زمين. نه تنها در برابر خدا و مردم مسؤوليد . بلكه درباره حيوانات و زمينها هم‏ مسؤوليد . خيال نكنيد كه اين حيوان باركش شما بدليل اينكه ملك شماست‏ هر طور رفتاری كه بخواهيد می‏توانيد بكنيد ، هر اندازه بار و لو فوق قدرت‏ آن حيوان می‏توانيد پشتش بگذاريد ، اگر خواستيد علوفه بدهيد و اگر نخواستيد ندهيد ، تشنه ماند ماند ، گرسنه ماند ماند ، زخم شد شد ، شما هيچ مسؤول سير كردن و آب دادن و حفظ سلامت آن حيوان نيستيد . خير اين‏ طور نيست . ديگر اينكه شما مسؤول اين زمينها هستيد كه آنها را ويرا ن‏ نگذاريد و آباد كنيد . خداوند متعال آبادی آن را از شما خواسته.
باز علی ( ع ) در فرمان معروف مالك اشتر ، عنوان كلی كه به فرمان خود می‏دهد اين است : «"هذا ما أمر به عبدالله علی أميرالمؤمنين مالك بن الحارث اعشتر فی عهده‏إليه حين ولاه مصر جباية خراجها ، و جهاد عدوها ، و استصلاح أهلها ، و عماره بلادها "» يعنی اين دستوری است كه بنده خدا علی اميرمؤمنان برای مالك بن حارث‏ معروف به اشتر می‏نويسد ، هنگامی كه استانداری مصر را به او می‏دهد كه در آنجا خراج و ماليات را جمع كند ، امنيت ايجاد ، و دشمنان مصر را سركوب‏ كند و مردم مصر را از لحاظ تربيت و اخلاق و غيره به صلاح آورد ، و ديگر اينكه سرزمينهای آنجا را آباد كند.
حق ضعفا
در اسلام واقعا برای فقرا و عجزه و ضعفا حقی در اموال ديگران منظور شده در سوره اسراء می‏فرمايد:«"و آت ذاالقربی حقه و المسكين و ابن السبيل" »حق خويشاوندان و فقرا و بيچارگان را بده،و در سوره معارج می‏فرمايد:«" و فی أموالهم حق معلوم للسائل و المحروم"» از برای سؤال كنندگان و محرومان بهره‏ای معين در اموال مؤمنين هست.
ضعيفان و عاجزان و بينوايان كه قادر به كار و كسب نيستند . و يا كسب‏ و كارشان وافی نيست ، مكلف به كار و زحمت نيستند ، يا بيش از آن‏ اندازه كه كار می‏كنند و توانايی دارند مكلف نيستند ، پس تكليف از آنها ساقط است . از طرف ديگر ، درست است كه آنها توليد كننده نيستند و وظيفه كار و عمران را نمی‏توانند انجام دهند اما نمی‏توان آنها را محروم‏ كرد ، زيرا به حكم اصل اولی و به حكم رابطه غائی كه بين آنها و مواد اين‏ عالم است اين سفره كه پهن شد برای آنها هم پهن شده . " « و الارض وضعها للانام»"يعنی خداوند اين زمين را برای همه ( نه برای بعضی) قرار داده . اينها اگر قادر بودند و وظيفه خود را انجام نمی‏دادند جريمه‏شان اين بود كه از اين سفره محروم باشند ، ولی حالا كه قادر نيستند ، حق اولی آنها سر جای خود باقی است . واقعا ضعفا و فقرا و بينوايان در اموال اغنيا ذی حق‏اند.

حق همسفر
علی ( ع ) در ايام خلافت ، روزی برای كاری از شهر كوفه كه مركز خلافت‏ بود به خارج شهر بيرون رفت . طبق معمول خود كه اجازه نمی‏داد جمعی به عنوان اسكورت او را همراهی كنند ، آن روز نيز ساده‏ و تنها رفته بود . هنگام برگشتن با يكنفر كتابی يعنی يك نفر مسيحی يا يهودی يا زردشتی در راه مصادف شد . آن مرد علی را نمی‏شناخت . مقصد يكديگر را پرسيدند ، معلوم شد مقدار زيادی از راهشان مشترك است . توافق‏ كردند كه با هم طی مسافت كنند . صحبت كنان راه را طی كردند تا رسيدند به سر دوراهی كه راه كوفه را از مقصدی كه آن مرد كتابی داشت جدا می‏كرد، آن مرد به راه خود رفت . علی ( ع ) شاهراه را كه به كوفه می‏رفت رها كرد و از همان را كه همسفرش رفت آهنگ رفتن كرد . او گفت : مگر تو نگفتی‏ من به كوفه می‏روم ؟ فرمود : چرا . گفت : پس چرا از آن راه نمی‏روی ؟ فرمود : پيغمبر ما فرموده است كه هرگاه دو نفر باهم مسافرت كنند و از مصاحبت هم بهره‏مند شوند " حقی " برعهده يكديگر پيدا می‏كنند ، بنابراين‏ چون من از وجود تو در اين سفر بهره‏مند شدم تو به گردن من " حق " پيدا كرده‏ای ، من می‏خواهم به خاطر اين حق ، تو را مقداری مشايعت كنم.
آن مرد به فكر عميقی فرو رفت ، سر برآورد و گفت : علت اينكه اسلام با اين سرعت رواج گرفت و توسعه يافت ، اخلاق بزرگوارانه پيغمبر شما بود.
آن مرد در آن وقت علی را نمی‏شناخت ، تا يك روز به كوفه آمد و اميرالمؤمنين را در مسند خلافت ديد ، متوجه شد كه همسفر آن روز او علی بن‏ ابی طالب خليفه وقت بوده است ، بی درنگ مسلمان شد و در زمره اصحاب‏ آنحضرت درآمد.
                                                                                                                           
احترام حقوق و تحقير دنيا
از مجموع مقرراتی كه اسلام در باب خيانتها و مظالم افراد درباره يكديگر و درباره عدل و ظلم و وظايف حاكم و سايس ، و درباره قضاوت و وظايف‏ قاضی و دشواری وظيفه قاضی ، و درباره شاهد و در موارد ديگر دارد معلوم‏ می‏شود كه از نظر اين دين چه اندازه حقوق مردم نسبت به يكديگر محترم و واجب الرعايه است.
اينجا سؤالی و شبهه‏ای در ذهنها پيدا می‏شود كه چطور می‏شود در اسلام‏ اينقدر حقوق محترم باشد و حال آنكه منطق اسلام همان طوری كه معلوم است‏ براساس تحقير دنيا و متاع دنياست . حقوق مردم بر يكديگر مربوط به شؤون‏ زندگی همين دنياست ، مثلا مربوط به اين است كه كسی مال ديگری را نبرد و نخورد ، و اگر چيزی از نظر كسی بی قيمت باشد اموری هم كه از توابع اوست‏ بی قيمت خواهد بود . پس وقتی كه خود دنيا و زندگی دنيا از نظر اسلام بی‏ ارزش و بی احترام است ، بايد حقوقی هم كه مربوط به اينزندگی بی ارزش است ارزش و احترام نداشته باشد.
ارزش ذاتی و ارزش نسبی
پاسخ اين است كه اولا بی ارزش بودن دنيا در نظر دين بايد روشن شود كه‏ به چه معنی است . ابهام اين مطالب منشأ خيلی شبهه‏ها و سؤالها از اين‏ قبيل می‏شود . ارزش داشتن و نداشتن يك چيز اگر از نظر خود آن چيز ملاحظه‏ شود همه چيز با ارزش است ، يعنی هر چيزی خودش برای خودش با ارزش‏ است ، زيرا هر چيزی مرتبه‏ای از هستی است و هستی يك چيز برای خود آن‏ چيز عين ارزش است ، و به تعبير فلاسفه وجود مساوی با خير است . اما اگر يك چيز را نه از نظر خود آن چيز بلكه از نظر رابطه‏اش با چيز ديگر و از نظر تأثيرش در يك هستی ديگر در نظر بگيريم : اين است كه ممكن است‏ چيزی نسبت به چيزی بی ارزش باشد ، تأثيری در سود و زيان او نداشته باشد ، و ممكن است تأثير منفی يا مثبت داشته باشد . اگر تأثير مثبت داشته‏ باشد می‏گوييم اين چيز برای آن چيز ديگر با ارزش است . اين نوع ارزش كه‏ ارزش نسبی است يعنی ارزش چيزی برای چيزی است باز دو گونه است : يك‏ وقت ارزش آن شی‏ء به تنهايی در نظر گرفته می‏شود مثلا می‏گوييم پول برای‏ انسان با ارزش است و يك وقت ارزش آن شی‏ء برای يك شی‏ء در مقايسه با ارزش يك شی‏ء سوم در نظر گرفته می‏شود ، مثلا ارزش پول برای انسان در مقايسه با ارزش سلامت يا علم يا اخلاق برای انسان چه ارزشی است ؟ اكنون می‏گوييم ارزش يك مشت ريگ يا يك پشه يا يك مگس از نظر يك‏ نفر انسان هيچ نيست ، زيرا بود و نبود او تأثيری به حال او ندارد ، البته همچو چيز بی ارزشی حقی هم كه به او تعلق دارد بی‏ ارزش است. اما پول برای انسان با ارزش است ، چون می‏تواند مفيد به‏ حال انسان واقع شود و كارگشای او گردد ، اما همين پول در مقايسه با سلامت‏ يا شرافت و مناعت ، ارزش خود را از دست می‏دهد و شيئی بی ارزش می‏شود نه كم ارزش ، بلكه بی ارزش يعنی چنين نيست كه مبلغ پول اگر زياد باشد با شرافت ولو جزئی باشد قابل مقايسه باشد ، لهذا اگر كسی پول را دوست‏ داشته باشد و از طرفی ديگر همين شخص طبعی منيع و نفسی كريم داشته باشد ، همچو شخصی تا آنجا در پی تحصيل پول می‏رود كه شرافت و حيثيت و آبرويش‏ محفوظ بمانند ، اما همينكه پای لطمه خوردن به شرافت و مناعت به ميان‏ آمد از پول می‏گذرد چه كم باشد و چه زياد ، تمام ثروت دنيا را هم كه به‏ او بدهند حاضر نيست به بهای شرافت و كرامت نفس بپذيرد . در نظر اين‏ شخص پول يا مقام ارزش دارد ، اما نه در برابر آبرو و حيثيت و شرف ، در اين مقام ، بكلی ارزش خود را از دست می‏دهد . نه اينكه كمش برابری‏ نمی‏كند ولی زيادش برابری می‏كند ، نه ، حتی زياد او با كم اين هم برابری‏ نمی‏كند.
علی ( ع ) حالت خودش و روحيه خودش را اين طور شرح می‏دهد :«" و الله لو أعطيت اعقاليم السبعة بما تحت أفلاكها علی أن أعصی‏ الله فی نملة أسلبها جلب شعيره ما فعلته" »  به خدا قسم اگر تمام آنچه در زير قبه آسمان است به من بدهند برای‏ اينكه به يك مورچه ظلم كنم به اينكه پوست جوی را از او بگيرم نمی‏كنم،يعنی تمام دنيا در نظر من آن مقدار ارزش ندارد كه به يك مورچه ظلم‏ بكنم.
علی در اين جمله خود ارزش دنيا و ملك دنيا را پايين نياورده ، ارزش‏ حق و عدالت را بالا برده . نمی‏خواهد بگويد دنيا و آنچه در زير آسمان است‏ چون خيلی بی قيمت است من آن را در ازای يك عمل كوچك كه ظلم به مورچه‏ است نمی‏خواهم ، بلكه می‏خواهد بفرمايد كه ظلم اينقدر بزرگ است كه تمام‏ ملك دنيا با كوچكترين افراد ظلم كه ظلم به مورچه است به گرفتن پوست‏ جوی از دهانش ، برابری نمی‏كند
سعدی در همين مضمون می‏گويد :  
 دنيا نيرزد آنكه پريشان كنی دلی
زنهار بد مكن كه نكرده است عاقلی
سعدی هم نمی‏خواهد بگويد كه دنيا اينقدر كم ارزش است كه به يك پريشان‏ كردن دل كه چيز كوچكی است نمی‏ارزد ، می‏خواهد بگويد پريشان كردن دل آنقدر مهم است كه به بهای تمام دنيا هم نبايد قبول كرد . اين معنی بی ارزشی‏ مقايسه‏ای است.
دنيا كه از نظر دين بی ارزش است به معنی بی ارزشی مقايسه‏ای است ، يعنی دنيا ارزش ندارد كه شما به خاطر او اصول اخلاقی و اجتماعی و معنی‏ انسانيت و بزرگواری را از دست بدهيد ، به خاطر منافع دنيوی و مادی دروغ‏ بگوييد ، خيانت بكنيد ، پيمان شكنی بكنيد ، ظلم بكنيد ، حقوق ديگران را پايمال بكنيد ، ارزش ندارد كه به خاطر مطامع و منافع دنيا دلها را پريشان كنيد يا حتی حق مورچه‏ای را پامال كنيد.
نقش حق و عدالت اجتماعی در امور معنوی
ثالثا فرض می‏كنيم كه بی ارزشی دنيا نسبی و بالمقايسه نيست ، فرض‏ می‏كنيم دنيا از نظر دين شر مطلق است ، ولی در هر چيزی اگر ترديد كنيم در يك چيز نمی‏توانيم ترديد كنيم و آن اينكه پيغمبران خدا برای چه هدف و چه‏ مقصدی آمدند . آنها آمدند برای تعليم يك سلسله عقايد پاك ، برای پاكيزه‏ كردن روح مردم " « بعثت لاتمم مكارم اعخلاق » " ، برای اينكه مردم‏ را به اعمال خوب تشويق كنند و برای اينكه مردم را از كارهای زشت باز بدارنداز نظردين يك رشته چيزها خوب است ، پيغمبران آمدند برای دعوت به آن خوبها ، يك رشته چيزها بد است ، پيغمبران آمدند برای مبارزه با آن بديها دستورهای دينی مجموعا سه قسم است : اعتقادات ، اخلاقيات ، دستورهای‏ عملی . دستورهای اعتقادی از قبيل ايمان به خدا ، ايمان به سفرای الهی و پيغمبران خدا و اوليای خدا ، ايمان به معاد و پاداش و كيفر . دستورهای‏ اخلاقی مثل اينكه ما بايد عفت و تقوی داشته باشيم ، راضی و شاكر و صابر باشيم ، عفو و حلم و گذشت داشته باشيم ، با يكديگر الفت و محبت داشته‏ باشيم ، اتحاد و اتفاق داشته باشيم ، روح ما پاكيزه باشد ، حسادت نداشته‏ باشيم ، كينه نداشته باشيم ، جبن و بخل نداشته باشيم ، ظالم و بدخواه‏ نباشيم . دستورهای عملی هم واضح است ، دستورهايی به عنوان عبادات مقرر شده . نماز ، روزه ، حج ، جهاد ، امر به معروف و غير اينها ، و دستورهايی در باب معاشرت هست از قبيل احسان ، صله ارحام ، از قبيل‏ اينكه دروغ نگوييم ، غيبت نكنيم ، فحش ندهيم ، قتل نفس نكنيم ، دستور رسيده به ترك شراب و قمار و ربا و ريا و غيره.
بالاخره اگر در هر چيزی شك و ترديد كنيم در اينها نمی‏توانيم شك و ترديدی داشته باشيم ، در اينكه شارع اسلام آنچه را كه خوب می‏داند ، می‏خواهد آنها واقع شود و آنچه را بد می‏داند می‏خواهد هر طور است آنها واقع نشود ، حرفی نيست.
حالا حساب كنيم ببينيم آيا اگر حقوق مردم محفوظ ، و جامعه عادل و متعادل باشد و تبعيض و محروميت و احساس مغبونيت در مردم نباشد ، عقايد پاك و اخلاق پاك و صفای قلب و اعمال خوب بيشتر پيدا می‏شود و زمينه برای وقوع معاصی و اخلاق رذيله و شيوع عقايد ناپاك كمتر است ، يا اگر متعادل نباشد و هر چه افراط وتفريط و اجحاف و مغبونيت و ناهمواری و اختلاف و تفاوت بيشتر باشد ، برای تزكيه نفس و صفای روح بهتر است ؟ كداميك از اينها ؟ يا شق سومی‏ هست و آن اينكه اوضاع اجتماعی هر جور باشد هيچ تأثيری در اين امور ندارند و حساب اين امور بكلی جداست.
هيچ عاقلی نخواهد گفت كه هر چه جامعه از لحاظ حق و عدالت آشفته‏تر باشد ، زمينه برای عقايد پاك و تزكيه نفس و عمل صالح بهتر است. حداكثر اين است كه كسی بگويد بود و نبود عدالت و محفوظ بودن و نبودن‏ حقوق در اين امور تأثيری ندارد . عقيده بسياری از متدينين ما فعلا شايد همين باشد كه دو حساب است و ربطی به يكديگر ندارند.
اگر كسی هم اين طور خيال كند بايد به او گفت زهی تصور باطل ، زهی خيال‏ محال ! مطمئنا اوضاع عمومی و بود و نبود عدالت اجتماعی در اعمال مردم و اخلاق مردم و حتی در افكار و عقايد مردم تأثير دارد . در هر سه مرحله‏ تأثير دارد ، هم مرحله فكر و عقيده ، هم مرحله خلق و ملكات نفسانی ، هم‏ مرحله عمل.
تأثير عدالت اجتماعی در افكار و عقايد
اما در مرحله فكر و عقيده ، ما وقتی كه به ادبيات خودمان مراجعه‏ می‏كنيم و آثار ادبی و انديشه‏های شعرای عاليقدر خودمان را می‏بينيم ، می‏بينيم كه آنها در عين اينكه حقايق شناس بودند ، به حكمتهايی پی‏ برده‏اند ، افكار لطيفی داشته‏اند ، در عين حال در بعضی موارد ترشحاتی از مغز و فكر اينها پيدا شده كه باعث تعجب است . مثلا می‏بينيم به مسأله‏ بخت و شانس اهميت فراوان داده‏اند ،چيزی كه بيشتر از هر چيز ديگر از آن دم زده‏اند بختت و شانس است ، گفته‏اند خودت بخواب بختت بيدار باشد .
در نظر اينها نام بخت كه به‏ ميان می‏آيد ديگر همه چيز از ارزش می‏افتد : علم ، عقل ، سعی و كوشش ، فن‏ و هنر و صنعت ، زور باز و همه هيچ اندر هيچ‏اند ، می‏گويند :
از بخت كار ساخته است نه از عقل
اوفتاده است در جهان بسيار
بی تميز ارجمند و عاقل خوار
بخت خوب باشد ، هنرمندی و لياقت و كاردانی چه اثری دارد ؟
اگر به هر سر مويت دو صد هنر باشد
هنر به كار نيايد چو بخت بد باشد
سعی و عمل و كوشش چيست ؟ اصل كار ، بخت است . دولت نه به كوشيدن است چاره كم جوشيدن است.
از اين بوالعجب‏تر حديثی شنو
كه بی بخت كوشش نير زد دو جو
چندانكه جهد بود دويديم در طلب
كوشش چه سود چون نكند بخت ياوری
بخت و شانس خوب باشد ، از زور بازو چه كاری ساخته است.
چه كند زورمند وارون بخت
بازوی بخت به كه بازوی سخت
به رنج بردن بيهوده گنج نتوان يافت كه بخت راست فضيلت نه زور بازو را همه سخن او بخت است . حالا اگر از همين گويندگان انديشمند عاليقدر بپرسيم " آقا ! اين بخت چيست ؟ او را تعريف كنيد . شما كه اينقدر اسم‏ بخت را می‏بريد ! لابد او را شناخته‏ايد ،اثری و نشانه‏ای از او داريد ، برای ما تعريف كنيد " ، جوابی ندارند.
ريشه پيدايش انديشه بخت
بلی ، يك اثر و يك نشانه مبهم و يك جای پای مبهم ديده‏اند ، از همانجا اعتقاد به بخت در آنها پيدا شده . چه ديده‏اند ؟ در جامعه‏ای زندگی می‏كرده‏اند كه افراد و اشخاص عمری به سعی و عمل می‏ گذرانده‏اند ، اما با محروميت بسر می‏برده‏اند . در عوض ، بيكارها و عزيزهای بلا جهت می‏ديده‏اند برخوردار و مرفه . هرچه ديدند ، بی تميز را ارجمند و عاقل را خوار ديدند ، هرچه ديدند اين بود كه بين هنر و لياقت و كاردانی با حظ و حق و نصب و بهره تناسب نيست . چون هرچه در جامعه‏ خودشان ديده‏اند اين طور بوده ، كم كم اين مطلب كه از مشهودات اجتماعی‏ آنها گرفته شده است ، شكل يك فلسفه به خود گرفته به نام فلسفه بخت
نام همه اين بی نظميها و مظالم را ، فهميده يا نفهميده ، بخت گذاشته‏اند و گاهی آن را به باد ناسزا گرفته‏اند . فكر بخت و فلسفه بخت هيچ علتی‏ ندارد جز مظالم و ناهمواريها و بی عدالتيهای اجتماعی . الهام كننده اين‏ فكر شيطانی ، هرج و مرجها و بی عدالتيهای اجتماعی است.
از اين يك منبع كه بگذريم ما دو منبع الهام ديگر بيشتر نداريم : يكی‏ دين است كه شعرا گاهی از آيات قرآن و كلمات رسول اكرم و گاهی از كلمات ائمه اطهار الهام می‏گرفتند . در همه قرآن و كلمات پيغمبر و ائمه‏ نامی از بخت و شانس نمی‏بينيم . منبع ديگر عقل و علم و فلسفه است، كتب فلسفه از قديم هر وقت از بخت و اتفاق بحث كرده‏اند به عنوان يك‏ موهوم از آن ياد كرده‏اند،پس اين خيال درباره بخت با آن قدرت خارق العاده و عظيم از كجا پيدا شد كه‏ تصور شده قدرت بخت از عقل ، از علم ، كار ، كوشش ، هنر ، صنعت ، زور از همه چيز بالاتر است.
 مبداء الهام بخش اين فكر شيطانی چيزی جز بی نظميها و پستی و بلنديهای‏ بی جهت و اولويتهای بلا استحقاق نيست . هر وقت عدالت اجتماعی متزلزل‏ شود ، استحقاقها رعايت نشود ، حقوق مراعات نگردد ، در تعويض مشاغل‏ حسابهای شخصی و توصيه و پارتی مؤثر باشد ، فكر بخت و شانس و امثال‏ اينها قوت می‏گيرد و توسعه پيدا می‏كند ، چون معنی بخت اين است كه هيچ‏ چيز شرط هيچ چيز ديگر نيست.
چقدر فرق دارد كه كسی برای سعی و كوشش اثر قائل باشد ، ايمان داشته‏ باشد به اينكه " « ليس للانسان‏إلا ما سعی »" و بين كسی كه بگويد هر چه زحمت بكشی از كيسه‏ات رفته ، هيچ چيز شرط هيچ چيز نيست . چقدر فرق است بين اعتقاد  «" إن الله لا يغير ما بقوم حتی يغيروا ما بأنفسهم‏ " » و بين اعتقاد به بخت . اين يك مثال.
بدبينی روزگار
باز در آثار ادبی خودمان منطقی می‏بينيم تحت عنوان شكايت از روزگار چه فحشها و دشنامها كه به روزگار داده نشده : غدار خوانده شده ، ظالم و ستمگر خوانده شده . هر نام زشتی كه حكايت از جور و جفا و غدر و مكر و فريب بكند به روزگار داده‏اند ،تا آنجا كه برای روزگار يك نوع كينه و دشمنی مخصوصی نسبت به خوبان و نيكان قائل شده‏اند.
اين روزگار مورد اعتراض ، چرخ و فلك و زمين و زمان نيست ، بلكه‏ روزگار همان گوينده ، يعنی محيط اجتماعی اوست ، محيط خاص همان گوينده‏ است نه روزگار بزرگ . اين گفته‏ها همه انعكاس حالات شخصی و روحی و درونی گوينده است . يك شاعر آنچه می‏گويد تنها زبان حال شخصی و احساسات‏ شخصی خودش هم نيست ، زبان حال جامعه و زبان عصر خودش هست . وقتی كه‏ كسی در اطراف خود هر چه ببيند ظلم ببيند ، غدر ببيند و علت اصلی را تشخيص ندهد يا تشخيص بدهد و نتواند بگويد ، عقده دلش را روی چرخ كج‏ مدار و فلك كج رفتار خالی می‏كند . در نتيجه اين اوضاع و احوال يك نوع‏ بدبينی و سوء ظن نسبت به دستگاه خلقت و آفرينش پيدا می‏شود . اين خيال‏ قوت می‏گيرد كه بنای روزگار بر ظلم نسبت به خوبان و نيكان است و يك‏ نوع عداوت و كينه ديرينه‏ای بين روزگار و مردم خوب است . مردم قهرا به‏ روزگار بدبين می‏شوند ، به خلقت و آفرينش بلكه به مبدأ كائنات اظهار بدبينی می‏كنند ، مثل ابن راوندی می‏گويند :
كم عاقل عاقل أعيت مذاهبه
و جاهل جاهل تلقيه مرزوقا
هذا الذی ترك اعوهام حائره
و صير العالم النحر يرزنديقا
يعنی چقدر عاقلهای خيلی عاقل و فهميده كه راههای زندگی آنها را عاجز كرده ، هر چه می‏روند به سعادت و خوشی نمی‏رسند ، و چقدر جاهلهای احمق كه‏ می‏بينيد صاحب همه چيزند . اين است آن چيزی كه عقلها را پريشان كرده و يك دانای باريك بين را زنديق و بی دين كرده است.
به هر حال ، اثر مستقيم به هم خوردن تعادل اجتماعی و تبعيضها و تفاوتهای بی جهت يكی به هم خوردن نظم فكری و اعتقاد به هرج و مرج و بی‏ اثر بودن عوامل واقعی سعادت يعنی علم و عقل و تقوی و سعی و عمل و هنر و لياقت است كه به عنوان فلسفه بخت ظهور می‏كند و ما در ادبيات خودمان‏ اثر آن را می‏بينيم و يكی ديگر بدبينی و سوء ظن به آفرينش و مبدأ مقدس‏ خلقت است . اين اثر بی عدالتيهاست در عقيده و فكر.

 عدالت اجتماعی و اخلاق فردی
اما اثر شيوع بی عدالتيهای اجتماعی در فساد اخلاق و ناراحتی‏های روحی اخلاق خوب و بد هم مثل همه چيزهای ديگر دنيا سبب و علت دارد ، بی جهت‏ پيدا نمی‏شود . سرشت و طينت مؤثر است ، اوضاع محيط و تلقينات محيط مؤثر است ، يكی از اموری هم كه قطعا تأثير دارد در فساد اخلاق و روحيه را مسموم و بيمار می‏كند ، محروميتها و احساس مغبونيتهاست . حسادتها ، كينه‏ها ، عداوتها ، بدخواهيها همه از همين جا پيدا می‏شود.
افراد استثنائی
البته افراد استثنايی هستند كه مظلوميت و محروميت در آنها تأثير ندارد ، اما آنها به همين دليل فوق العادگی دارند كه اين جور مصونيتهای‏ روحی در آنها هست . ايمان قوی جلوی تأثير بسياری ازعاملها را در روح می‏گيرد ،افراد استثنايی در حدی بالاتر از حد افكار عموم‏ هستند . در اينجا برای توضيح مطلب مثالی عرض می‏كنيم :
پدر و مادری در ميان فرزندانشان هستند . در آن خانه غذا و ميوه و شيرينی و لباس ميان اهل خانه تقسيم می‏شود . فكر و قضاوت بچه‏ها و تأثيراتی كه در اين گونه موارد پيدا می‏كنند با فكر و قضاوت پدر و مادر و نوع تأثيری كه به آنها دست می‏دهد فرق دارد ، در يك سطح نيست ، در دو سطح است.
اما آن احساسی كه بچه‏ها نسبت به يكديگر دارند : از بچه‏ها هر كدام‏ ببيند سهم او از ميوه يا غذا يا شيرينی يا لباس از سهم ديگری كمتر است‏ ناراحت می‏شود ، قهر می‏كند ، گريه می‏كند ، و چون احساس مظلوميت و محروميت می‏كند ، در صدد انتقام بر می‏آيد . لهذا لازم است پدران و مادرانی كه به سعادت فرزندانش علاقمند هستند ، ميل دارند بچه‏هايشان از كودكی روحيه سالم داشته باشند ، از اول هيچگونه تبعيضی بين آنها قائل‏ نشوند . تبعيض تخم اختلاف كاشتن است ، تخم حسادت كاشتن است ، تخم‏ انتقام كاشتن است . تبعيض موجب می‏شود هم روح آن بچه محروم فشرده و زرده و ناراحت بشود ، و هم آن بچه عزيز كرده ، متكی به غير ، ضعيف‏ النفس ، زود رنج ، لوس و ننر بار بيايد . پدران و مادران اگر بچه‏هايشان‏ از لحاظ جسم بيمار بشوند به طبيب مراجعه می‏كنند ، اما توجه به سلامت روح‏ و حفظ الصحه روحی فرزندانشان ندارند ، اينها را كوچك می‏شمارند ، در صورتی كه اهميت بهداشت و سلامت روح بچه از سلامت تن و بدنش كمتر نيست‏ ، بلكه به مراتب بيشتر است.
غرض اين است بچه‏ها چون در يك سطح فكر می‏كنند قهرا محروميت يكی‏ نسبت به ديگری در آنها اثر سوء می‏گذارد ، اما پدر ومادر كه فكر و عقلشان در سطحی بالاتر است نوع ديگر فكر می‏كنند و نوعی‏ ديگر محبت دارند . آنها از اين جور محروميتها و كم و زيادها رنج نمی‏برند ، از اينكه ميوه و شيرينی و غذا به آنها نرسد يا كمتر برسد ناراحت‏ نمی‏شوند ، احساس حقارت نمی‏كنند.
در اجتماع هم عينا همين طور است . افراد استثنايی كه پدر امت‏اند تحت‏ تأثير محروميتها واقع نمی‏گردند ، مظلوميت و محروميت در آنها تأثير ندارد ، در عين مظلوميت و محروميت ، مثل همان پدری كه هميشه خير فرزندان خودش را می‏خواهد باز آنها خير امت را می‏خواهند.
رسول اكرم ( ص ) در احد در حالی كه سنگ به پيشانی مباركش زده بودند ، دندانش را شكسته بودند ، دست به دعا برداشته و می‏گفت: «"اللهم اهد قومی فانهم لا يعلمون "»   خدايا قوم من را هدايت كن و آنها را ببخش كه آنها جاهل‏اند.
علی مرتضی ( ع ) در موضوع فدك می‏فرمايد:«" فشحت عليها نفوس قوم و سخت عنها نفوس آخرين و ما أصنع بفدك و غير فدك ، و النفس مظانها فی غد جدث ، تنقطع فی ظلمته‏ آثارها" »
آن كه رست از جهان فدك چه كند                                آن كه جست از جهت فلك چه كند

آثار اخلاقی تبعيضها
اين در افراد استثنايی است ، اما ساير افراد مردم حالت همان فرزندان‏ خانواده را دارند . تبعيضها ، تفاوت گذاشتنها روح يك عده را كه محروم‏ شده‏اند فشرده و آزرده و كينه جو و انتقام كش می‏كند و روح يك عده ديگر را كه به صورت عزيز بلاجهت در آمده‏اند لوس و ننر و كم حوصله و زود رنج‏ و بيكاره و اسراف كن و تبذير كن می‏كند . در ميان يك طبقه حسد و كينه و انتقام و نفرت و دشمنی ، و در طبقه ديگر كم حوصلگی نسبت به كار ، استقامت نداشتن ، اسراف و تبذير پيدا می‏شود . فكر كنيد مجموعا چه اوضاع‏ و احوالی در اثر بی عدالتی در ميان مردم پيدا می‏شود.
دعای معروفی هست از رسول اكرم كه با اين جمله شروع می‏شود : " « اللهم‏ اقسم لنا من خشيتك ما يحول بيننا و بين معصيتك » "
  دعاهای اسلامی يكی از بهترين و آموزنده‏ترين تعليمات اخلاقی و معنوی است‏ . چه نكته‏ها و لطايف روحی و اجتماعی بزرگ كه با زبان دعا گفته می‏شود،جمله‏ای در همين دعا هست كه " « و اجعل ثارنا علی من ظلمنا » " يعنی‏ خدايا ! انتقام ما را نسبت به آن كسان قرار بده كه به ما ظلم كردند. می‏خواهد بفرمايد در اثر اينكه ظلمی بر ما مردم می‏شود قهرا روح ما فشرده و آزرده و انتقامجو و " ثائر " می‏شود . همينكه اين‏ حالت در روح ما پيدا شد هر وقت باشد و هر جا باشد و به هر راه باشد اثر خودش را خواهد كرد ، مثل يك آتش زبانه خواهد كشيد . امروز علمای معرفة الروح ثابت كرده‏اند كه كينه‏ها و عداوتهايی كه در روح پيدا می‏شود ممكن‏ است موقتا به اعماق روح فرو برود و انسان به حسب شعور ظاهر خود آنها را فراموش كند و از ياد ببرد ، اما واقعا محو نمی‏شود ، در همان اعماق روح ، بی خبر از شعور ظاهر و عقل ظاهر ، مشغول فعاليت است كه راهی پيدا كند و بيرون بيايد . رسول اكرم می‏گويد : خدايا ! اين آتش كه در دل ما هست و روزی زبانه خواهد كشيد ، ديگری را نسوزد ، اگر می‏خواهد بسوزد همان كس را بسوزد كه به ما ظلم كرده و سبب اين آتش شده است . اگر بنا بشود انسان‏ با عقل و اراده و شعور ظاهر خود انتقام بگيرد ، انتقام شخصی را از شخصی‏ ديگر نمی‏گيرد ، اگر در بلخ آهنگری گناه كرده باشد در شوشتر سرمسگری را نمی‏برد ، اما وقتی كه انسان نه به فرمان عقل آزاد بلكه به فرمان آن‏ عقده‏ها و كينه‏های ته نشين شده در اعماق روح بخواهد انتقام بگيرد ، ديگر اين ملاحظات در كار نيست.
رسول خدا می‏فرمايد : خدايا ! ما را طوری كن كه انتقامها و كينه‏های ما همان قدر باشد كه دشمن را سركوب كنيم ، در اعماق روح ما در اثر بی‏ عدالتيها و مظلوميتها و ناتوانيها عقده‏ها و " ثأر " ها پيدا نشود كه‏ روح ما طبعا فشرده و آزرده و عاصی و سركش و بدخواه و ظالم بشود ، از ظلم‏ لذت ببرد ، از لگدمال كردن مردم لذت ببرد.

راز موفقيت اسلام
در جلسه پيش گفتم اسلام اگر تنها جنبه اخلاقی می‏داشت و مانند يك مكتب‏ اخلاقی كه كارش فقط پيشنهادهای اخلاقی و پند و نصيحت است فقط به مواعظ و نصايح می‏پرداخت و كاری به تركيب و سازمان اجتماعی نمی‏داشت ، ممكن نبود كه بتواند جامعه‏ای نو بسازد ، جامعه‏ای متحد و همفكر و همدل كه جريان تاريخ را عوض كند.
شك ندارد آن چيزی كه دلها را به هم پيوند می‏دهد ، عقيده و ايمان است‏ . رسول خدا بزرگترين عامل وحدت را كه وحدت در عقيده بود ايجاد كرد ، مردم را در زير پرچم " لاإله الا الله " آورد ، اما تنها به ايمان و عقيده اكتفا نكرد ، به موانع و اضداد وحدت هم توجه كرد ، آن موانع و مشكلات را از ميان برداشت ، موجبات نزديكی دلها را فراهم كرد و موجبات‏ كينه‏ها و حسدها و انتقامجوييها يعنی تبعيضات حقوقی را از بين برد، البته وقتی كه مقتضی موجود شد و موانع مفقود ، وقتی كه ايمان و عقيده بود و تبعيضات نبود ، معلول كه وحدت و الفت و هماهنگی است خود به خود پيدا می‏شود ، برخلاف آنكه مقتضی موجود باشد مانع هم موجود باشد ، يا اينكه اگر مانع مفقود است مقتضی هم مفقود باشد.
پس نبايد اين طور فكر كرد كه اسلام فقط به موجب اينكه عقيده واحدی‏ ايجاد كرد ، مردم را متحد كرد ، نه ، علاوه بر اين موانع و تبعيضات و شكافها و تفاوتها را هم از بين برد ، اگر گفت " « تعالواإلی كلمة سواء بيننا و بينكم ألا نعبدإلا الله و لا نشرك به شيئا »" بياييد به سوی يك‏ عقيده و ايمان كه برای همه به يك نسبت خوب است ، برای همه حقيقت‏ است ، برای همه خير است ، اگر اين را گفت و توحيد را پيشنهاد كرد ، پشت سرش هم گفت " « و لايتخذ بعضنا بعضا أربابا من دون الله"»، مساوات و برابری را هم پيشنهاد كرد.
پيغمبر اكرم در حجة الوداع فرمود:"«أيها الناس‏إن ربكم واحد ، وإن أباكم واحد ، كلكم من آدم ، و آدم‏ من تراب ، لا فضل لعربی علی عجمی‏إلا بالتقوی "» ايها الناس ! خدای همه يكی ، پدر همه يكی است ، همه فرزند آدم هستيم‏ ، آدم هم از خاك به وجود آمده ، پس همه از خاك به وجود آمده‏ايم ، ملاك‏ شرافت جز تقوا چيزی نيست ، عربها خيال نكنند كه نژاد عرب بر عجم برتری‏ دارد ، هيچ نژادی بر هيچ نژادی فضيلت ندارد ، برتری فقط و فقط به تقوا و درستی است . بعد فرمود : " « ألا هل بلغت » " آيا تبليغ كردم ؟«" قالوا نعم" »همه گفتند : بله ، يا رسول الله ! بعد فرمود :«"فليبلغ الشاهد الغائب" » پس حاضرين به غايبين برسانند ، نسل‏ حاضر به نسلهای آينده و هر نسلی به نسل بعد برساند.
تأثير عدالت در رفتار عمومی
از همين جا می‏توان فهميد كه بود و نبود عدالت در رفتار مردم هم تأثير دارد ، زيرا وقتی كه در عقايد و اخلاق تأثير داشت قهرا در اعمال هم تأثير دارد " « قل كل يعمل علی شاكلته "» هر كسی مطابق آنچه كه فكر می‏كند و عقيده دارد و مطابق حالاتی كه در روحش هست عمل می‏كند ، ريشه‏ اعمال آدمی در روح اوست.
گذشته از اينكه بی عدالتی و تفاوت و تبعيض و احساس غبن و محروميت‏ اجتماعی اين آثار را دارد كه ذكر شد ، خود فقر و احتياج سببش هر چه باشد خواه بی عدالتی يا چيز ديگر خودش يكی از موجبات گناه است ، اگر ضميمه‏ بشود با احساس مغبونيت و محروميت ، ديگر بدتر ، اگر ضميمه بشود با حسرت كشيدنهای تجملات عده‏ای ، باز از آن هم بدتر . آن وقت هميشه خواهد گفت :
سخن درست بگويم نمی‏توانم ديد
 كه " می " خورند حريفان و من نظاره‏ كنم
همين نمی‏توانم ديد ، سبب سرقتها می‏شود ، سبب رشوه گيريها می‏شود ، سبب اختلاسها و خيانتها به اموال عمومی می‏شود ، سبب گناهها می‏شود ، سبب‏ غل و غش و تقلب در كارها می‏شود ، سبب می‏شود كه افرادی برای اينكه خود را به دسته‏ای ديگر برسانند رشوه بخورند ، دزدی بكنند ، زير حساب مردم‏ بزنند و همين طور
علی ( ع ) به فرزند عزيزش محمد معروف به ابن الحنيفه درباره فقر می‏فرمايد:«"يا بنی‏إنی أخاف عليك الفقر ، فاستعذ بالله منه ، فان الفقر منقصة للدين ، مدهشة للعقل ، داعية للمقت "» فرزند عزيزم ! من از ديو مهيب فقر بر تو می‏ترسم ، از او به خدا پناه‏ ببر . فقر موجب نقصان دين است. فقر موجب نقصان دين است يعنی چه ؟ يعنی فقر گناه است ؟ نه ، فقر گناه نيست ، اما فقر آدمی را كه ايمان قوی نداشته باشد زود وادار به‏ گناه می‏كند . بسياری از گناهان هست كه از فقر و احتياج ناشی می‏گردد
لذا رسول اكرم ( ص ) فرمود : « "كاد الفقر أن يكون كفرا" »  فقر نزديك به سر حد كفر است  . فقر روح را عاصی و عزيمت را ضعيف‏ می‏كند.
اثر ديگر فقر را فرمود : " « مدهشة للعقل » " ( فقر فكر را پريشان و دهشت زده می‏كند ) . عقل و فكر در اثر احتياج و فقر و نبودن وسايل زندگی‏ تعادل خود را از دست می‏دهد و انسان ديگر نمی‏تواند خوب در قضايا فكر بكند . همان طوری كه مصيبتها توليد پريشانی فكر و خيال می‏كند فقر نيز همين طور است.
تدبير صواب از دل خوش بايد جست
سرمايه عافيت كفاف است نخست
شمشير قوی نيايد از بازوی سست
يعنی زدل شكسته تدبير درست
البته باز افرادی استثنايی هستند كه اين طور نيستند ، حوادث در آنها تأثير ندارد ، مصيبت در آنها تأثير ندارد اما همه كه اين طور نيستند.
اثر سوم فرمود : " « داعية للمقت » " يعنی فقر سبب ملامت و سركوبی‏ و تحقير مردم ، و در نتيجه سبب پريشانی روح و موجب عقده‏ای شدن انسان‏ می‏گردد . يا شايد مقصود اين جمله اين است كه توبا مردم عداوت پيدا خواهی كرد و مردم را مسؤول بدبختی خودخواهی خواند.
سخن خود را ختم می‏كنم به سخنانی از يكی از بزرگترين صحابه اميرالمؤمنين‏ علی ( ع ) به نام صعصعة بن صوحان عبدی . صعصعه خودش مرد بزرگواری است ، از خواص اصحاب مولای متقيان است ، حضرت به او علاقه داشتند . مرد خطيب‏ و سخنوری بود . جاحظ در البيان و التبيين او را به قدرت بيان و قوت‏ منطق وصف می‏كند و می‏گويد " و أدل من كل شی‏ء استنطاق علی له " از هر دليلی بالاتر بر اينكه صعصعه مردی سخنور و خطيب بوده اين است كه علی بن‏ ابی طالب گاهی تكليف می‏كرد به او كه خطابه ايراد كند و او حركت می‏كرد و در حضور علی به ايراد خطابه می‏پرداخت.
صعصعه درباره علی يك سخن كوتاه دارد در روز اول خلافت ، و سخنی ديگر دارد درباره آن حضرت در حالی كه در اثر ضربت خوردن به شمشير مرادی‏ حضرت در بستر افتاده بود ، و سخنی هم دارد مفصل بعد از دفن آن حضرت. در روز اول خلافت رو كرد به آن حضرت و گفت : «"زينت الخلافة و ما زانتك ، و رفعتها و ما رفعتك ، ولهی‏إليك أحوج‏ منك إليها " » .
 يا اميرالمؤمنين ! تو بخلافت زينت و افتخار دادی‏ ، اما خلافت برای تو زينت و افتخاری نيست ، مقام خلافت با خليفه شدن تو بالا رفت اما خلافت مقام ترا بالا نبرد ، خلافت به تو محتاج‏تر است از تو به خلافت.
جمله دوم: بعد از ضربت خوردن اميرالمؤمنين بود صعصعه مثل همه ياران خاص آن حضرت فوق العاده متأثر بود . آمد بلكه بتواند عيادتی بكند ، مجال نيافت . به وسيله كسی كه در اطاق بيمار رفت و آمد می‏كرد سوز دل و پيام محبت خود را با اين دو جمله بيان كرده ، گفت : سلام‏ مرا به آقا برسان ، بگو صعصعه می‏گويد : " يرحمك الله يا أميرالمؤمنين‏ حيا و ميتا ، فلقد كان الله فی صدرك عظيما ، و لقد كنت بذات الله‏ عليما " رحمت خدا در حيات و ممات شامل حال تو باشد يا أميرالمؤمنين ! خداوند در انديشه تو بسيار بزرگ بود ، تو عارف و شناسای ذات خدا بودی‏ . پيغام صعصعه به حضرت رسيد ، فرمود : از طرف من به صعصعه بگوييد «"و أنت يرحمك الله ، فلقد كنت خفيف المؤونة ، كثير المعونة" »خدا ترا رحمت كند ای صعصعه ! تو خوب يار و ياوری برای من بودی ، كم‏ توقع ، كم زحمت ، كم خرج بودی . از آن طرف پركار ، خدوم و فداكار بودی.
سخن سومش بعد از دفن حضرت است. بدن مبارك أميرالمؤمنين ( ع ) را شب دفن كردند . به ملاحظاتی جز افراد معدودی از خواص اصحاب ، كسی ديگر در تشييع جنازه و هنگام دفن نبود . يكی از آنها همين صعصعه بود . همينكه‏ از دفن فارغ شدند ، آمد كنار قبر ، يك دست را روی قلب خود گذاشت ، با دستی ديگر مشتی خاك برداشت و بر سر ريخت ، گفت : " بأبی أنت و أمی‏ يا أميرالمؤمنين " پدر و مادرم به قربانت . " هنيئا لك يا أباالحسن‏ " اين مردن با اين همه سعادت و پاكی با اين مقام در نزد حق گوارای تو باد . بعد جمله‏هايی دارد : " فلقد طاب مولدك ، و قوی صبرك ، و عظم‏ جهادك ، و ربحت تجارتك ، و قدمت علی خالقك " تا آنجا كه می‏گويد : «"فأسأل الله أن يمن علينا باقتفائنا أثرك ، و العمل بسيرتك " ». از خدا مسئلت‏ می‏كنم كه بر ما منت بگذارد كه موفق بشويم از تو پيروی بكنيم :«فقد نلت ما لم ينله أحد، و أدركت ما لم يدركه أحد "» تو به چيزی رسيدی كه‏ احدی نرسيد ، به مقام نائل شدی كه كسی نائل نشد . در آخر بار تكرار می‏كند و می‏گويد :« وهنيئا لك يا أباالحسن » گوارا باد ترا ای ابوالحسن:« لقد شرف الله مقامك » خدا مقام تو را خيلی شريف و بزرگوار قرار داد « فلا حرمنا الله أجرك ، و لا أضلنا بعدك ، فوالله لقد كانت حياتك‏ مفاتيح للخير ، و مغالق للشر»خدا ما را از اجری كه به وسيله تو بايد ببريم محروم نكند ، خدا ما را بعد از تو گمراه نكند . به خدا قسم كه‏ زندگی تو كليدهايی بود برای خير ، قفلهايی بود برای شر و بدبختی . « و لو أن الناس قبلوا منك لاكلوا من فوقهم و من تحت أرجلهم و لكنهم آثروا الدنيا علی الاخره »
 اگر مردم سخن ترا شنيده بودند و اگر ترا می‏شناختند ، از آسمان و از زمين ، از بالای سر و از زير قدمهای آنها نعمتهای الهی‏ می‏جوشيد، و افسوس كه قدر تو را نشناختند ، دنيای دنی آنها را فريب داد.
« ثم بكی بكاء شديدا ، و أبكی كل من كان معه » بعد خودش‏ گريست - گريستن شديدی - و هر كه را در آنجا بود گريانيد  .  
                                                                           






ادامه در لينك زير:
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 

لطفاً نظرات و پیشنهادات خود را

 

با مدیریت سایت از طریق پست الکترونیکی؛

 

Email: mahdiyarahmadi@gmail.com

 

در میان گذارید.

 


+ نوشته شده در  ۱۳۹۰/۰۹/۱۹ساعت 8:6  توسط مهدي ياراحمدي خراساني  |